"الان دو سه ساعتی هست که از هم دوریم. من اینجا روی تخت توی این اتاق سرد تو آنجا بیهوش عین یک تکه گوشت زیر دست دکتر و پرستارها.
فکر نکنم دیگر هیچ دارویی افاقه کند. مگر میخواهند چقدر دز مسکن ها را بالا ببرند. آخرش یک برچسب میزنند روی پیشانیت که تو کنترل شدنی نیستی و گازهای اعصاب و روان کار خودشان را کرده اند.
ما از این دو ساعتها توی زندگیمان کم نداشتیم. یادت هست؟ حتی خودم میبردمت آنجا. التماست میکردم بمانی. حد اقل برای یک شب. گردنت را که کج میکردی و چشمهایت که پر از اشک میشد دیگر طاقت نمی آوردم. بیرون و پشت نرده ها های های گریه میکردم.
این گریه های من هم ارث رسیده به نرگس. حالا او توی اغوش پدر بزرگش کز کرده و بی صدا گریه میکند. کارش به بیمارستان اعصاب و روان نکشد، خوب است و گرنه میشود ترکیب کاملی از من و تو.
پشت سرت ایستاده بود. وقتی چاقو را بالا بردی دیدمش. دهانش باز مانده بود. نه فرصت شد او جیغ بکشد نه من چیزی بگویم.
داشتم به قطره های عرق روی پیشانیت نگاه میکردم که از کنار چشمانت سر میخوردند و تا شیار گوشه ی لبت میرفتند. بس که میخندیدی کنار لبت یک چین عمیق درست شده بود. داشتم فکر میکردم شوهر خنده رو و شوخ و شنگ من... که تنم داغ شد. جلوی پیراهنم خیس شد. چاقو را صاف فرو کرده بودی توی قفسه ی سینه ام.
من کج شدم. تو و نرگس و اشپزخانه هم کج شدید. نرگس دوید طرفم. تو لرزیدی. بدتر از همیشه. دندانهایت را به هم فشار دادی . گوشهایت را گرفتی. چشمهایت را بستی و سرت را محکم کوبیدی توی دیوار.
پلکهایم داشتند بسته میشدند که دیدم دست و پایت کمی تکان خوردند و افتادی کف آشپزخانه. نرگس بالای سرم توی گوشی تلفن داد میکشید و آمبولانس میخواست.
چشمهایم را که بستم صداها واضح تر شدند. صدای التماسهای نرگس به من که طاقت بیاورم. صدای آژیر آمبولانس. صدای حرف زدن چند نفر. و صدای ممتد و کشدار بوق.
الان دو سه ساعتی میشود که از هم دوریم. من اینجا هستم. توی این اتاق سرد زیر ملافه ی سفید. تو آنجا هستی. بیهوش روی تخت. با دست و پای زنجیر شده و رد خشک شده ی اشک که تا گوشه ی لبت آمده."
ببخشید. ببخشید که یک لجظه ی دردناک از زندگی تو شد جرقه ی کوچکی که من بنویسم. تو حالا خیلی تنها شدی. آغوش هزار تا پدر بزرگ و مادر بزرگ هم تنهایی ات را پر نمیکند. این ادای احترام هم نبود. درست وقتی این خبر را شنیدم که تلوزیون داشت از مانور ما حرف میزد و اینکه آمریکا به گزینه ی نظامی هم فکر میکند. داغ کردم. قاط زدم. نمیگم حق با کیه؟ نمیخوام از کسی دفاع کنم یا کسی رو رد کنم. من از جنگ بی زارم! جنگی که بیست سال بعدش هم عوارضش هست و حتی یک زندگی را از هم میپاشد.
برق که میره یاد عراق میافتم. مخصوصا اگه شب باشه. گرما. نور کم مبایلها و چراغ قوه ها. صدای مغز سوراخ کن موتور برق ها و بوی تهوع آور شیرینی های داغ عربها که توی کوچه و خیابان میفروختند.
برق که میره ولی زندگی یه جور جدیدی میشه. صدای زندگی بلندتر میشه. مثلا میشه صدای حرف زدن همه ی آدمهای محل رو از توی حیاطشون شنید!
راهم رو تا ایستگاه اتوبوس دورتر کردم. فقط از ترس بچه سوسولهای پررو و بی وجدانی که تا حالا دو بار به بابا توی همین کوچه ها حمله کردن. من تا اسپری دفاع شخصی نگیرم دیگه به هیچ کلونی از جنس مذکر نزدیک نمیشم. کاتر هم خوبه ها ولی تیغ کشیدن دل هم میخواد!
من خیلی دوست دارم زود زود آپ کنم. ولی چی کار کنم حرفم بیست روز به بیست روز میاد خب!
