تبليغاتX
من یه دوست خوب دارم - کولاک بهاری
اونم منو خیلی دوست داره

 

اصولا بعضی لذتها به وصف نمیان. یعنی فقط باید چشم ببینه حالا هرچقدر من خودموخفه کنم این بچه چه نازه. باید دماغ بو بکشه حالا من هی تایپ کنم بوی شیر بوی استفراغ بوی عرق نوزاد(خب فقط حال مخاطب به هم میخوره. تازه از اصل مطلب هم دور میشه). باید دست لمس کنه حالا من جیغ بکشم که این بچه چه نرمه. شده عین این فیلمای علمی تخیلی. انگار من مریخیم و این بهار عجیب و غریب ترین و در عین حال منحصر به فردترین زمینی ایه که من میبینمش. هر بار که دست بهش میزنم بگم وای آدمیزاده!

لذت خاله شدن. لذت بغل کردن یه موجود نرم و شیطون که با چشماش همه چیز رو میبلعه. با نهایت قدرتش دست و پا میزنه. با انواع صداهایی که درمیاره باهات حرف میزنه...

 

...این جور وقتا حتی قربون صدقه رفتن هم فایده نداره. فقط باید غش کرد.

 

چه کار کنم خب؟ حرفم نمیومد. ذهنم مشغول بود و هست! دارم یکی از سخت ترین امتحانهای زندگیم رو میدم.

دیدم خب نیام سنگینترم. حالا هم اومدم بگم این بچه قاتله. ما کشته شدیم...

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  |