یک لشگر مورچه از ترک سیمان زیر سنگ قبر بیرون میزند. انگار از عملیاتی برگشته اند. درشت و تند و فرزهستند.
چند قدم عقب میرود و پایش را میکوبد زمین. از فکر اینکه چندتایی از آنها از پاچه اش بالا رفته باشند چندشش میشود. شلوارش را میتکاند و میایستد زیر سایه درختی کمی دورتر.
با چشم مورچه ها را دنبال میکند. چشمش از یکی جا میماند و خیره میشود روی دیگری. کم کم از صف خارج میشوند و پخش میشوند توی خاک پای درختها.
بر میگردد و با سنگ ریزه ای میکوبد روی سنگ قبر: سلام.
برایش فاتحه میخواند. وسطهای حمد یاد چیزهایی که توی دهان مورچه ها بود میافتد. اطراف را نگاه میکند و زیر لب میگوید: اینی که حالا پوسیده فاتحه لازم نداره. تو لابد همین اطرافی. نه؟ مثلا دست به سینه ایستادی و قبرت رو تماشا میکنی! هان؟
بین قبرها قدم میزند. سرش را پایین میاندازد تا سایه ی کوتاه نقاب همه ی صورتش را بپوشاند. فاتحه را تمام میکند. پوزخند میزند: نه بابا! اینقدر که بی کار نیستی وایسی قبرت رو نگاه کنی. داری... الان داری چی کار میکنی؟
میرسد به سنگ قبر طوسی کوچک که رویش حکاکی شده"رزرو"
مینشیند بالای سنگ. سنگ ریزه ای برمیدارد و آرام میزند پشت دستش: سلام. زنبیل هم که گذاشتی!
***
چقدر دوست داری ازت تعریف کنن؟ خیلی! نه؟ ........ موفق باشی!
***
از خودم ترسیده ام. خیلی زیاد. ولی امید ندارم این ترسها هم نجاتم بده. همه چیز دنیا همه اگه نشونه بشن برام انگار آدم شدنی نیستم.
از خودم ترسیدم وقتی ...
نشسته بودم کنار کری یر نوزاد همسایه. خواب بود. آرام آرام صورتش توی هم رفت و از خودش صداهایی مثل ناله در آورد. شبیه بهار وقتی خواب بد میبینه. با مادرش حرف میزدیم که مگه اینا چی میبینن که اینقدر ناراحت میشن.
کمی وول خورد. بعد عین خودم که شبها خودم رو از عمق خواب بد میکشم بیرون و به زور چشمم رو باز میکنم چشماش رو باز کرد. من روبه روش بودم که کاش مادرش بود.
توی چشم به هم زدنی نگاه زلش تبدیل به نگاه موجود بی پناه ترسیده ای شد و بعد جیغ بلندی کشید.
مادرش ترسید و بغلش کرد. آنی آروم شد. مادرش میگفت خواب بد دیده و قلبش تند تند میزنه. باید زودتر بیدارش میکرد.
من ... بغض کردم. از من ترسید؟ منی که هر وقت نوزادی میبینم قند توی دلم آب میشه؟ منی که از خنده ی بی مقدمه ی نوزادها به خودم غش میکنم؟ از من ترسید!... از خودم میترسم!
نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و این چند خط رو اضافه نکنم. تلوزیون داره رسما .... استغفرالله. همه ی مفاهیم عرفانی و مذهبی و اخلاقی و تربیتی رو کردن ام پی تیری توی این چند روز با فیلمنامه های توپشون میدن به خرد ملت. حالا اگه یکیش هم بخواد تاثیر گذار باشه باقیشون آدم رو دچار تهوع میکنه. آخه من از دست اینا به کجا پناه ببرم؟
