تبليغاتX
من یه دوست خوب دارم - گزارش هفتگی!
اونم منو خیلی دوست داره

 

*بد اپیدمی شده این بستن و تعطیل کردن وبلاگ.

یه بار به یه دوست عزیز وبلاگی گفتم که ماها عجیب روی هم تاثیر میذاریم. یه پست خوشحال باقی رو هم توی مرور زمان خوشحال میکنه و یه پست بد حال کم کم باقی رو هم بد حال میکنه. یه موضوع بینمون اپیدمی میشه. خلاصه خیلی اوضاع باصفاییه.

مثلا همین اینکه برو بچه هایی که میخونمشون دیر به یدر مینویسن. یعنی یه مدتی اینطوری شده و برام عجیب بود که خودمم همینجور شدم.

حرفی برای گفتن ندارم. حرفی که تکراری نباشه. حرفی که غمزدگی نداشته باشه. یا حتی خوشیهاش هم جدید باشه. اصل حرفم هم که اصولا شهید میشه تحت نظارت شدید خودم و سایرین!!!!

 

*اسلیپی هالو به قشنگی سویینی تاد مال تیم برتون نبود. البته اگه به فیلم با درجه ی آر بشه گفت قشنگ. لااقل سویینی تاد اگر همینطوری خون فوواره میزد به در و دیوار حرفم داشت. کلا که فیلم ژانر وحشت چیز بیخودیه. آخه از بس پشت صحنه نشون دادن من دیگه نمیترسم فقط دوست دارم بدونم آخرش چی میشه.

درهرحال جانی دپ داشت که رفتم ببینم دیگه! داستان که افسانه ای و قدیمی و جادوگرانه ای!!! و اینا بود.

 

*من از وقتی خوشحالتر شدم که ملتفت شدم بهار میفهمه ما چقدر دوستش داریم. محبتمون رو درک میکنه. و البته حال میکنه. مام داریم حال میکنیم. ضعف میکنیم. غش میکنیم. حتی وقتی اداش رو برای هم در میاریم فشارمون می افته. وای که چقدر بچه ناز و لطیف و عجیب و ناشناخته و مهربون و ...  ضعف کردم باز.

 

*وقتی میبینمشون قند تو دلم آب میشه. یه حس شادی که یه حسرت چسبیده بهش. کاش اونجا بودم. ولی نه. کاری که به من داده بودن متناسب با روحیه ام نبود. کار دیگه ای هم... نمیدونم شاید باید خودم میگفتم. حالا هم دیگه توی مودش نیستم برگردم. انرژی میخواد که فعلا ندارم. همون شادی چسبیده به حسرت تحملش آسونتره تا فشار مغز برای برگشتن!

 

*اگه همین الان عزراییل بیاد سراغم سر جمع هفت هشت سال مفید داشتم. بلکم کمتر. یعنی شدم خدای گذران عمر به تهی ترین و خالی ترین شکل ممکن. یه عده اون زیر دارن خدا خدا میکنن تو دنیا بودن چهار تا کار دیگه انجام میدادن بعد من این رو دارم صاف صاف راه میرم. فقط راه میرم.

 نمیدونم. شایدم احساس رضایت از زندگی خونم کم شده.هر روز صبح که چشمم رو باز میکنم  تا برم دست و روم رو بشورم با چشای گرد و لبای کش اومده و آویزون و گردن کج( چهره ی آدم متعجب بی خبر) میگم: خدایا شکرت. از خواب بیدارم کردی. بابا تو چه امیدی داری به من.

 

*دارم خفه میشم از فضولی یا از هر حس بشری دیگه که کلی راز توی این عالم نمیدونم.

 

*در حال حاضر تمام مشغولیت ذهنیم حقوقیه که ماههاست بهم ندادن و من چقدر براش نقشه کشیده بودم. چقدر. چقدر! ای خداااا. من یه شغل محبوب ولوکم درآمد دایمی نه چندان سخت میخوام.

 

*لوگوی شبکه ی 4 بی نهایت قشنگه. کاری هم که روش میشه دیگه بینهایت ترقشنگه.

 

 

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  |