تبليغاتX
من یه دوست خوب دارم - ای دل غم دیده حالت به شود دل بد مکن....باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور
اونم منو خیلی دوست داره

 

نمیشه که منتظر معجزه بمونی. این چیزی که تو می خوای معجزه است که احتمالش هم خیلی کمه. دنیا دنیای روابط علت و معلولیه. وقتی علتی نیست تو بیخود منتظر معلولی. میفهمی که؟ پس دیگه بهش فکر نکن. خب؟! لااقل تا وقتی علتی نیست.

حتی فکر نکن به اینهمه آرزوی دور و دراز که هی قیچی شون میکنی. یا به اینهمه ابری که بالای سرت جمع میشن و هی بهمشون میزنی. تو که دست به خنده ات ملسه! به اینا هم بخند. خنده داره آدمیزاد اینقدر امروزش رو فراموش میکنه و هی برای فردا نقشه میکشه. فردایی که شاید اصلا نیاد. یا اگر بیاد  اونطوری نباشه که دوست داشتی.

از اینهمه خبری که نیست، از اینهمه آدمی که نیست و تو دوست داری باشه، غصه نخور!

بی خیال... پیچ رادیو رو باز کن و نمایش رادیویی گوش بده.

ببین چه طور خیال آدم پروااااااااااااااااز میکنه. صداها رو میشنوه. بوها رو حس میکنه. منظره ها رو میبینه. اونم توی نیمه های شب.

 

جرج توی مهمونی رییس شرکت با یکی از کارمندا که بهش میگه بچه ننه دعواش میشه. کتک کاری میکنه. طرف زده بوده به خال. به جرجی که از ترس مادرش یا برای رعایت حال مادرش یا به احترام مادرش یا به هر صلاح دید دیگه زیاد به دلش راه میره درحالیکه خودش از این جریان رنج میکشه، میگه بچه ننه.

جرج با قیافه ی به هم ریخته و سر وضع خراب بر میگرده خونه. قبل از رفتن، مادرش به هر بهانه ای سعی کرده از رفتن منصرفش کنه و جرج جزو معدود دفعاتی بوده که با همون احترام و مقدار متنابهی پافشاری زده بیرون.

 حالا گیرهای مادر شروع میشه: چرا زیر چشمت کبوده؟ چرا کرواتت چروکه؟ چرا لنگ میزنی؟ و جرج سکوت میکنه.

 مادر دادو بیداد میکنه که دروغ گفتی. نرفتی مهمونی رییس. اون آدم محترمیه. نمیذاره توی مهمونیش آدما به جوون هم بیفتن. تو داری با یه سری لا و بالی رفاقت میکنی. و جرج ساکته.

 مادر نق میزنه که شام درست کرده بوده و به زحمت برای پسرش گرم نگه داشتش و اون چه بی محبته که نمیخوره. بیدار بوده تا پسر بیاد و اون رو تا امروز خیلی سخت بزرگ کرده بوده.

 بغض جرج میشکنه و گریه میکنه. مادر نوازشش میکنه: من میدونم تو خوبی. کار بدی نمیکنی. من امشب رو فراموش میکنم به شرطی که تو قول بدی پسر خوبی باشی.

جرج هم گریه میکنه هم بریده بریده میگه:قول...میدم...

خیال مادر راحت میشه و میره توی اتاقش. جرج گریه میکنه.

 

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  |