تبليغاتX
من یه دوست خوب دارم -
اونم منو خیلی دوست داره

 

بیوتن رو گرفتم دستم. با وجود اینکه چند تا کتاب نصفه دارم. ارکستر نیمه شب چوبها، هر وقت کارم داشتی تلفن کن، داستانهای کوتاه چخوف، اما دوست دارم اول ته اینو در بیارم بعد.

 عادت ندارم وسط کتاب قضاوت کنم. قبلنا آخر کتاب رو میخوندم که کار بدی بود. حالا میذارم کتاب ته نشین بشه تو مغزم بعد نظرم رو میگم.

 

امیرخانی از مردای پشم و شیشه ای که چند دور چفیه میپیچن دور گردنشون گفته. اگر دختر بود از خانمهای چادر چاقچوری که با لحن مسخره ای خدا و پیغمبر رو به اعمالشون نسبت میدن میگفت.

آخ که چقدر دلم میخواد امام زمان زودتر بیاد من با چشمای خودم حقیقت رو ببینم. حقیقتی که با تمام ادا و اصولها و حرفهای این وری و اون وری فرق داشته باشه. یعنی یمشه من زنده باشم؟!

 

آدم بایدموفقیتهاش رو توی بوق کنه. بلند بلند بگه و بهش افتخار کنه حتی اگه یه اتفاق کوچولو باشه. حتی اگه پختن یه غذای خوشمزه باشه(دیگه یه چیزی فراتر از اوستا شدیم توی این فقره). هر چی باشه. توی این دنیا که همه آماده ان همممه ی اعتماد به نفس آدم رو یهویی از ریشه بکنن آدم باید حتی شده افراطی به خودش آفرین بگه. تا دیگه به نظر آویزون نیاد!

 

دوستانی که نرفتن نمایشگاه: توی غرفه ی روایت فتح یه کتاب جدید از سری اینک شوکران هست که خوندنش خوبه لااقل برای نقد کردنش.

 

 

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  |