تبليغاتX
من یه دوست خوب دارم
اونم منو خیلی دوست داره

 

ما بی وطنیم خواهر! بی وطنیم برادر!

ما آدمای آخرالزمانی خیلی دلمون بخواد بسوزه، خیلی دلمون بخواد تنگ بشه، خیلی احساس بی پناهی کنیم، خیلی دلمون برای از خودمون گرفته تا بی چاره های غزه بخواد بتپه، خیلی بخوایم نگران انسانیت مرده و زنده ی خودمون و باقی ابنای بشر باشیم...

میفهمیم بی وطنیم. دنیا هم وطن ما نیست! بی وطنی یعنی بی هر چیزی که مایه ی آرامش الکی باشه!

اینو که فهمیدی، اگر فهمیدی، اگر درک کردی، اگر قاطی شد با روحت... اند عشق و حال میشه.

حالشو ببر!

 

کتاب رو تموم کردم. فکر میکنم امیرخانی خوشبخته. نه چون این کتاب رو نوشته. نه چون بابتش معروفتر میشه. چون حقیقتی رو فهمیده و به لااقل چند نفر فهمونده. حقیقتی از حقایق واقعی عالم.

نمیدونم چرا بازم یاد بهنام هفده هجده ساله افتادم که مثل پیرمردهای چروکیده روی صندلی چرخدار نشسته بود و با صدای گرفته از سرطان می گفت: همه ی آرزوها تموم میشن. همه ی امیال حیوانی آدم فروکش میکنن. همه دیر یا زودش مهم نیست با خودشون تنها میشن... من میگم تو، از الان با خودت تنها شو!

 

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  | 

 

تق  تق تق تق تق  آخ داشتی نزدیک میشدیا!

تق تق تق

دور شدی. دور دور.

 

دلم درد میکنه. همش هم تقصیر این بیسکویتیه که فقط شکلش شبیه ساقه طلاییه. نه بوش اون بوئه نه مزه اش.عوق!

 

حالم داره به هم میخوره.

عوق.

حالم داره...

عوق.

حالم دا...

عوق.

حالم

عوق

حال..

عوق

ح...

 ...

آخیش... میخوام انگشت بزنم ته حلق روحم. بعد روحم بهم بریزه و عوق بزنم و همه اش رو بالا بیارم. همه ی هر چی که هست و نباید باشه.  بعد فشار روحم بیفته و حس کنه خالیه. خالی و بکر و آماده.

آماده برای پر شدن از هرچی که باید. از هرچی حقیقته. از هرچی که فقط خداست و آرامش و انسانیت و تمام غلبمه هایی که تا قبل از تهوع روح بی معنی و بی خودی ان.

 

" درمرکز زلزله های بی قاعده و طوفانهای مهیب/ در مرکز دنیای پر آشوب بی رحم بی نظام/ همچون دانه ای نحیف که امید به رویش دارد/ امید به زندگی به امنیت به دوست داشتن دارم/ و در این کویر به این امید میبالم/ چون... تو هستی ای امید نواز همیشگی/ ای امید نواز همیشگی"(ترجمه لطیف دعای روز پنج شنبه)

 

حسین پناهی یه طوری داره میخونه انگار زنده است. دلم میخواد برای همه ی مرده ها فاتحه بخونم. دلم میخواد برام فاتحه بخونن. دلم میخواد بی خودی فاتحه بخونم. فاتحه دلم میخواد.

                                  "خدا به من نزدیکه همونقدر که ... تو از من دوری"

 

 

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  | 

 

بیوتن رو گرفتم دستم. با وجود اینکه چند تا کتاب نصفه دارم. ارکستر نیمه شب چوبها، هر وقت کارم داشتی تلفن کن، داستانهای کوتاه چخوف، اما دوست دارم اول ته اینو در بیارم بعد.

 عادت ندارم وسط کتاب قضاوت کنم. قبلنا آخر کتاب رو میخوندم که کار بدی بود. حالا میذارم کتاب ته نشین بشه تو مغزم بعد نظرم رو میگم.

 

امیرخانی از مردای پشم و شیشه ای که چند دور چفیه میپیچن دور گردنشون گفته. اگر دختر بود از خانمهای چادر چاقچوری که با لحن مسخره ای خدا و پیغمبر رو به اعمالشون نسبت میدن میگفت.

آخ که چقدر دلم میخواد امام زمان زودتر بیاد من با چشمای خودم حقیقت رو ببینم. حقیقتی که با تمام ادا و اصولها و حرفهای این وری و اون وری فرق داشته باشه. یعنی یمشه من زنده باشم؟!

 

آدم بایدموفقیتهاش رو توی بوق کنه. بلند بلند بگه و بهش افتخار کنه حتی اگه یه اتفاق کوچولو باشه. حتی اگه پختن یه غذای خوشمزه باشه(دیگه یه چیزی فراتر از اوستا شدیم توی این فقره). هر چی باشه. توی این دنیا که همه آماده ان همممه ی اعتماد به نفس آدم رو یهویی از ریشه بکنن آدم باید حتی شده افراطی به خودش آفرین بگه. تا دیگه به نظر آویزون نیاد!

 

دوستانی که نرفتن نمایشگاه: توی غرفه ی روایت فتح یه کتاب جدید از سری اینک شوکران هست که خوندنش خوبه لااقل برای نقد کردنش.

 

 

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  | 

 

افتادم به عرق خوری. لبام خشکه و داغمه بسته. دهنم گسه. ته گلوم میسوزه. بدنم داغه. صبح به صبح عرق کاسنی یا شاتره میریزم تو لیوان آب بلکم یه کمی خنکم بشه.

 

زیر پوست شهر سیاه بود با خالای سفید. من مثل همیشه گریه کردم ...

 

وقتی کسی زرد آلو رو برای هسته اش میخوره یعنی زردآلو تلخه، ترشه!

 

خدایا؟ تو آغوش پناهت برای یه موجود کوچولوی بی پناه خسته ی دنبال آرامش، جا داری؟

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  | 

 

روشن میشم

روشن میشه.

مینویسم: سلام

مینویسه: سلام

مینویسم خوبی؟
مینویسه خوبی؟

میگم: من که حالم معلوم نیست. خودم نمیدونم خوبم یا بد. میترسم بگم بد ناشکری باشه و بگم خوب دروغ.

مینویسه: من که حالم معلوم نیست. خودم نمیدونم خوبم یا بد. میترسم بگم ناشکری باشه و بگم خوب دروغ.

قیافه ی روشن اش رو نگاه میکنم با اون لبخند پهن.

خودم هستم. خودم را اد کردم. دارم با خودم چت میکنم.

ای بخشکی شانس...

 

از دنیای مجازی میایم بیرون. سالاد واقعی را سس میزنم و با  caravansaryکیتارو میل میکنم. حالا همه چیز خوبه جز این صندلی که تاب نمیخوره.

 

توقعم بالاست. از همه ی آدمها. ولی... به زودی قاط میزنم. میدونم. بوی ترکیدگی میاد. بوی انفجار. شاید مدلش ایندفعه طور دیگه ای باشه. مثلا خودم رو به اولین تیمارستان معرفی کنم.

فقط خداکنه برق وصل نکنن و دارویی ندن که خل وضعترم کنه.

بعد میرم توی دفتر رییس و میگم: من دارم خوب میشم ولی منو نفرستین بیرون. همینجا یه کار بدین دستم. بیرون...

 

هنوز سه تا اتفاق شیرینه: یکی بغل کردن بهار و حرف زدن باهاش و ناز کردنش تا بخنده.

یکی هم دیدن آلبوم. جایی که از وقتی این دوربین دیجیتلیها اومده دیگه عکسی توش نذاشتم و درواقع عکس جدیدی هم ندارم.

 عکس خودم توی مانتوی اول دبستان با نیش باز وسط همه ی بچه های کلاس توی حیاط اونقدر منو گرفت که زدمش به دیوار.

یکی هم شنیدن موسیقی فیلمای وسترنی که ندیدمشون ولی خندم میندازه: خوب  بد  زشت

 

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  | 

اولی: میتونم باهاتون حرف بزنم؟

دومی: بفرمایید. راجع به چی؟

اولی: راجع به همین که می خوام باهاتون حرف بزنم. اینطوری نه. یه جای مناسب. رو در رو.

دومی: خب موضوعش چیه؟!

اولی: موضوعش اینه: چرا می خوام باهاتون حرف بزنم؟ چرا دوست دارم حرف بزنم؟ حرف زدنم چه تاثیری روی شما داره؟ چه تاثیری روی من؟ پیه تاثیرش رو باید به تنم بمالم یا نه؟... ادامه بدم؟

دومی: شما... حالتون خوبه؟

اولی: باور کنید خوبم. اینا واقعاموضوعشه. شما دارید فکر می کنید که من دیوانه ام؟

دومی: نه نه. یعنی...

اولی: می دونید؟ خودمم بهش فکر کردم. خیلی فکر کردم که اصلا از نظر علمی ممکنه کسی بفهمه که رو به دیوانه شدن پیش میره؟

دومی: نمی دونم. حالا چرا با من می خواین حرف بزنین؟ شما که منو نمیشناسین. از کجا معلوم... شاید من دلم نخواد این حرفا رو بشنوم یا شایدم برعکس. با شنیدن این حرفا حس ترحم نسبت به شما پیدا کنم!

اولی: خب منم به اینا فکر کردم. یعنی اگه تا حالا حرفی نزدم واسه ی همین تردیدا بوده. حالا هم همینطوری ریسکی با شما مخیوام حرف بزنم.

دومی: پس مهم نیست من کی باشم؟

اولی: چرا. لطفا همونی باشید که توی خیالمه!

 

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  |