تبليغاتX
من یه دوست خوب دارم
اونم منو خیلی دوست داره

 

چقدر زندگی هیجان انگیز میشه وقتی در کابینت رو باز میکنی تا دست بکنی توی ظرف آجیل بعد ... حس میکنی چه جالب! آجیلا خیسن!

چقدر شور زندگی بیشتره وقتی درست توی لحظه ای که تصمیم میگیری از کسالت عصر بیای بیرون یه کاری بکنی که دوست داری بعد به احترام بزرگتر میری دنبال کار اون!

چقدر زیبایی زندگی زیاده وقتی مثل پیرزنهای خانه ی سالمندان میشینی تا همینطوری عصر بشه و اتاق تاریک تر از دقیقه های قبل بشه!

چقدر من از قیافه ی سنجاق قفلی خوشم میاد.

چقدر هیجان خون آدم بالا میره وقتی میبینه کله گنده ها خیلی دیگه دارن خنگ بازی در میارن. یا مثلا وقتی میبینی به به کلا هر کی مسئول میشه ... به قول دایی: بابا خانه ات آباد!

نه اگه من یه خانم خارجی بودم میومدم ایران میدیدم دخترا بی اجازه پدر یا شوهرشون حق خروج از کشور رو ندارن چی میگفتم؟ اصلا مهم نبود چی میگفتم چون به من هیچ ربطی نداشت.

اصولا چرا بعضی حرفا و قانونا بوی بیحرمتی به اختیار انسانیه یه آدم صرف نظر از جنسیتش رو میدن ؟

چه بانمکه که بیشتر پسرای فامیل یا رفتن خارج یا میخوان برن( خودش کلی معنی داره و افسوس به حال اونایی که...هیچی) بعد بیشتر دخترای فامیل...هیچی!

.

چقدر با شکوهه وقتی دیگران سعی دارن برن روی نروت و دوست دارن ببینن تاثیر این عملیاتشون رو یعنی ببینن که غمزده شدی ولی تو ریلکس باشی و نیشت گشادتر از قبل باشه. آخ چقدر بوی دماغ سوخته میاد(به یاد کودکی)

.

عیب نداره به نظر احمق بیام ولی دلم نمیخواد لبخند نزنم. دلم میخواد تمام تمرکزم روی همینایی باشه که حافظ میگه. صبر و سحر و خوشی و...  

.

تو معطلی! بد فرم هم معطلی. ولی کسی حق نداره این معطل بودنت رو مسخره کنه. یا بگه در برابر مشکلات دیگران مشکلت بی اهمیته. آره خب. کاش زودتر این وضعیتت تموم میشد.

.

.

عین این پیرمردهای دنیا دیده نگاشون میکنم. لبخند میزنم. فکر میکنم ای دنیا! اینام دارن میجنگن مثل من که قبلا میجنگیدم. ولی امیدوارم اینا پیروز بشن. مگه آدم چند بار زندگی میکنه؟

.

بزرگتر که شدم آرزومه که هیچ وقت خودم رو صاحب و مالک زندگی زیر دستم ندونم. سخته. واقعا سخته!

.

خوبه "جوونی آزاد" هستا!

اگه من فردا سر کلاس داستان نخونم اسمم رو عوض کنم؟!

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  | 

آه ای صبا!

 چون تو مدهوشم من.

خود فراموشم من.

خانه بر دوشم من ... خانه بر دوش!

من در پی اش کو به کوافتادم.

دل به عشقش دادم.

حلقه در گوشم من ... حلقه در گوش!

 

گر در کویش برسی، برسان این پیام مرا:

بی چراغ رویت، من ندارم دیگر، تاب این شبهای سرد و خاموش.

هرگز هرگز باور نکنم عهد و پیمان ما شد فراموش.

 

ای جان من غرق سودای تو، بی تماشای تو دل ندارد ذوق گفتگویی.

بی جلوه ات، آرزویی حاصل، بی تو در راه دل خود نروید سرو آرزویی.

 

شبها مرغ لب بسته منم.

دل شکسته منم.

تا سحر بیدارم.

سر به زانو دارم.

برنخیزد از من های و هویی.

بی تو صید گل را چه کنم؟ گل ندارد بی تو رنگ و بویی.

 

محال ترین آرزوم اینه که خدا رو ببینم. یا لمسش کنم یا صداش رو بشنوم. من اونقدر معرفت ندارم که گاهی از خدایی که نمیبینمش نترسم. گاهی به شدت احساس تنهایی نکنم. گاهی دلم بخواد بهش پناه ببرم و نتونم. ندونم چه جوری. من بیشتر وقتا وقتی حسابی بی تابی کردم سرم و میندازم پایین و توی خیالم میرم تو بغل خدا. آخه اول و آخرش هیچکی رو جز اون ندارم. بعد فکر میکنم اونم الان سرم رو ناز میکنه و بهم لبخند میزنه. چقدر فکرام بچگونه است. حقیقت چیه؟

اینم فهرست آرزوهام:

یه دور بمیرم بعد دوباره زنده بشم بگم اونطرف چه خبره.

سفر به فضا. درحالیکه وقتی برگشتم همه نمرده باشن!

نوزادیم یادم بیاد یا با مغز الانم نوزاد بشم.

همین حالا همه ی آدمای دنیا با هم مهربون بشن.

 

من دلم میخواد همین الان یا مثلا اذان ظهر فردا توی شبستان یه مسجد تمیز باشم توی شیراز یا اصفهان. بعد ساعتها بشینم. بوی خوب بیاد. هوا خنک باشه. نور افتاده باشه روی شیشه های رنگی و روی چادرم و روی زمین. دلم اذان موذن زاده میخواد. من واقعا دلم میخواد حالم برای همیشه خوب بشه. خسته شدم از این خود همیشه خسته.

 

کولی بازی فقط مال فیلماست. که وایسی کنار رودی بالای کوهی با خدا دعوا کنی. اصلا نصف بیشتر فیلما فقط فیلمن. شاید برای همین دوستشون دارم.

 

وقتی بهار گریه میکنه و لب میلرزونه انگار به دلم چنگال میکشن. (من اجازه ندارم عکس بهار رو اینجا بذارم)

 

هر کاری میکنم نمیتونم داستان بنویسم. کار روایت هم مونده. برای کلاس داستان نویسی مسخره هم هیچ داستانی ندارم. داستانام همشون توی چند جمله ی اول تموم میشن و من متنفرم از مینیمال های... ول کن.

 

دلم میخوادبازم برم به همین سادگی. نه. دلم تاریکی سینما رو میخواد. دلم ... مرده شور دلم رو ببرن.

 

اگر بگم از فیلم سه و ده دقیقه به یوما خوشم اومد و مخصوصا از موسیقی به جاش و کلا از وسترن ... اگر اینا رو بگم خیلی خشنم؟!

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  | 

لزومی نداره حتما زن باشی تا به همین سادگی رو درک کنی. ولی اکیدا باید دقیق باشی و ریز بین. جزئیات برات مهم باشه. میرکریمی حتما همچین آدمی هست که فیلم رو ساخته. تو هم همینطوری باش. اینطوری میتونی بفهمی چرا قاضیانی بهترین شد؟ حرف حساب فیلم چیه؟

 

"من" چقدر توی فیلم بودم! چقدر شبیه ام بود. شبیه دودلی هام. شبیه گیج شدن هام. شبیه حیرت هام. شبیه سختی تصمیم گرفتن هام. شبیه از این شاخه به اون شاخه پریدن هام. شبیه "طلب خیر کردن" هام. شبیه تصمیم نهایی گرفتن هام. حتی شبیه زندگی ام! خدای فیلم هم شبیه خدای من بود!

 

پسربچه ی فیلم یقینا جایزه لازم داره.

 

"بهار" عجیب بودی مخصوصی داره. بوی مخصوصش، بوی خلوص میده. بهار هنوز خالصه. عرقش، آب دهنش،(...) اش. برای همینه که بوی بهار مثل باقی نی نی ها تازه و درجه یکه. اصل اصل.

مممممممم به به! به اولین نوزاد که رسیدین بو بکشین. بوی زندگی میده!

" بهار با تمام قوا نگاه میکنه. با تمام قوا نفس میکشه. با تمام قوا دست و پاشو تکون میده. بهار با تمام قوا زندگی میکنه. این فوق العاده است."

یاد بگیر. نصف تو هم نیست!!!

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  | 

گاهی مطمئن میشوم که محاکمه اتفاق خوبی است. آبرویت میرود. خوار می شوی. اما سبک میشوی. بعد احساس بزرگی میکنی. عزیز میشوی. پیش هیچ کس هم نه لااقل پیش خودت و رفیق همیشگی ات.

به خودی خود که دلمان مثل کف دستمان صاف نیست. حتما باید زور بالای سرمان باشد!

 

مدیری هنرمند است. نویسنده هایش هم.

 

کلمه ها و ترکیبهای قدیمی:

بحران هویت = دیگه سر درنیاری کدوم حقیقته! چیزی که از خودت میشناسی یا اونی که دیگران ازت معرفی میکنن و اصرار دارن که تو اونی.

مضطر = کسی که به اضطرار رسیده. کسی که بی چاره شده. چاره و راه حلی برای مشکلش پیدا نمیکنه. مطمئنه گره به دست هیچ کس جز خدا باز نمیشه.(... چه کم یادمان می آید!...)*

*فکر کنم هممون مضطر شدن رو تجربه کردیم. لحظاتی که از هیچ بنی بشری کاری بر نمیاد. این به مذهبی بودن و نبودنمون هم ربطی نداره. حالا ممکنه اضطرار یکی یه لحظه طول بکشه و اضطرار یکی مثل من سالها.

فقط فرقش اینه که اگر قبول داشته باشی یه دوست خوب داری که دوستت داره اضطرارت رو با اون درمیون میزاری. لطفش به اینه که اگه آنن هم مشکلت حل نشد پیش خوب کسی درد و دل کردی. به خوب کسی اعتماد کردی. آروم میشی. خالی میشی. آخه اون بارها بهت ثابت کرده دوستت داره توی این برهوت صداقت و رفاقت...

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  | 

امن یجیب المضطر اذا دعاه،

 

 و یکشف السوء،

 

و یجعلکم خلفاء الارض،

 

اءله مع الله؟

 

 قلیلا ما تذکرون!

 

 62 نمل

 

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  | 

 

خب خیلی ضایع است آدم بعد از همچین پست شاد و شنگولی یه چیزی بنویسه که از اون سر تر نباشه یا لااقل مثل اون نباشه.

بادبادک باز بالاخره با سلام و صلوات تموم شد. قشنگ بود. دردناک بود. بعضی جمله هاش همیشه توی یادم میمونه. مثل: بچه ها با خوابیدن با ترس و وحشت کنار میان!

ولی بازم مقدار تاثیر گذاریش به پای "نه آبی نه خاکی" نرسید. توی تنهای میخوندمش. و طبق عادت آخرین صفحه اش رو خونده بودم. فکر میکردم میدونم آخرش چی میشه. حتی اگر اون طور هم بود نثر قشنگ و توصیفای بی نظیرش منو میکشوند. با تمام گریه های شخصیتها گریه کردم و با تمام خنده هاشون غش کردم از خنده.  و آخرش توی تنهایی دم غروب منفجر شدم. باورم نمیشد رو دست خوردم. حتی فرصت نکردم بغض کنم. منفجر شدم.

این روزا خییل جای داداشم خالی تر از همیشه است. چقدر با هم صفا میکردیم اگه موجود بود. چقدر بهش نیاز دارم. چقدر همه چیز متفاوت بود اگه تصور کودکی من درست بود و برادرم یه روز از سربازی بر میگشت. هی! داداش نداشتم. کجایی؟! از ما که گذشت خدا به آرزومنداش بده.

صبحی بعد از نماز صبح یه خواب خوشمزه دیدم. خیلی شیرین. توصیف خواب کلا سخته. ولی اونقدر بهم مزه داد که دلم میخواد بگمش. ده بار برای صبحانه بیدارم کردن ولی گفتم دارم خواب قشنگ میبینم بذارین بخوابم.

خواب دیدم کسی که توی بیداری ماهها بود ندیده بودمش به من خیلی نزدیک بود. یعنی من بهش نزدیک بودم. خیلی آرومتر بود انگار اون آرامشی که دنبالش بود کنار من پیدا کرده بود. مزه اش به این بود که اون توی بیداری محتاج محبت صادقانه و ماندگار بود و حالا توی خواب من منبع این محبت بودم. اصلا رمانتیک نبود ها! با مزه بود. یه مزه ی شیرین. من به کسی محبت داشتم. اتفاقی که تا به حال توی بیداری نیفتاده. اگر هم افتاده زود با چند تا دودوتا چهارتا سر و تهش هم اومده.

خواب بود. فقط یه خواب مزه دار بود.

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  | 

چه خوش میگذره به من. چه کیفی میکنم. چه قدر از داشتن این روحیه ی ساده و بچه گانه خوشحالم.

همه ی اینا فقط چون دلم میخواد بی نهایت بی نهایت بی نهایت از کوچیکترین خوشی ها لذت ببرم و بابت غمهای کوچیک غصه بخورم.

دلم میخواد عین بچه های روستا، اصلا عین کارتونها، عین آدمهای ساده دل  باشم. به قول رفیق شفیقم "یله".

آخه مگه آدم چقدر زنده است؟ هان؟! دروغ میگم؟

بعله. همه ی آدمها دست به سینه نمیشینن تا من بتونم ساده و شاد و ریلکس باشم.

بعضی ها بد میدونن. بعضی ها بدشون میاد. بعضی ها مسخرشون میاد. بعضی ها ...

و واقعیت زندگی اینه که من دارم با تمام این بعضی ها زندگی میکنن.

تازه خودمم هستم. یه آدم با کلی استعداد برای سخت گرفتن زندگی. اوووووووووه با کلی سئوال فلسفی و غیر فلسفی. با کلی آرزو.

ولی الان حالم یه چیز دیگه است. خوشم. سر خوشم. الکی خوشم اصلا. سر دیدن فیلم رامبد جوان "نشانی" کلی با خواهر کوچیکه خندیدم. با صدای بلند. با یک وضعیتی که اگه کسی میدید حتما یه تیکه ای مینداخت.

شاید همه ی اینا به خاطر انرژی ایه که بهار وارد زندگیم کرده.

ما آدما تک تکمون معجزه ایم.  معجزه به معنای واقعیش.

ما میمیریم. این خیلی اتفاق عجیبیه! یا به دنیا میایم. عجیب نیست؟

هممون وقتی نوزاد بودیم مایه ی شادی چند تا آدم گنده بودیم. سرکارشون گذاشتیم. خندوندیمشون. گریوندیمشون. زیباییمون، لطافتمون، ظرافت جزء جزء اعضای بدنمون. ناتوانیمون حتی توی دفع ادرار،  عکس العمل نشون دادنمون به آدمای اطراف، خیره شدنامون، ادا و اصولمون.

یا همین زمین. همین درختا همین جوونه های سبز سر شاخه ها. به قول بابا توی این ده روز  یه خبری میشه که ده روز پیش نبوده وگرنه چرا ده روز پیش اینا سبز نشده بودن.

این خیلی غریبه ! اینا همه یعنی ما هنوز خیلی جا داریم برای شگفت زده شدن. برای کف کردن. برای نگنجیدن توی پوستمون.

همه ی عمرم معجزه بوده. اسمم. خانواده ام. خواهرام. مدرسه هام. اتفاقای بد زندگیم. آدمایی که توی زندگیم رفتن و اومدن. اشتباهام. رشته ی تحصیلیم. آقا جون پیر زمین گیرم و مامان جون. ... و بهار این به قول مامانش اشانتیون آدم!

یادمه یه روز توی راهروی مدرسه از معلم فلسفمون که خیلی دوستش داشتم پرسیدم: حاسبانه زندگی کردن بهتره یا عاشقانه زندگی کردن؟
لبخند زد. از اون لبخندا که یه کم معنی تمسخر میده. وقت نکرد جوابم رو بده. کار داشت. بعدها هم فرصت نشد اما حالا بعد  شیش هفت سال خودم فهمیدم:

"سخت میگیرد جهان بر مردمان سخت گیر

عاشق شو ورنه روزی کار جهان سرآید    ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی"

دلم میخواد قربون تک تک جوونه ها برم. ذوق کنم وقتی بو میکشم و بوی شمشادای تازه میاد. ذوق کنم وقتی کبوترا و گنجشکا میشینن جلوی پامون و نوک میزنن به زمین.

کیف کنم از خمیازه ی بهار. از چشای مهربون مامانم. از دستای بزرگ بابا که بهار توشون گمه. از تلاقی نگاه بهار و مامانش. از گوش تیز کردن بهار برای صدای باباش. از جیغ کشیدنای خاله کوچیکه.

دلم نمیخواد هیچ وقت ذوقمو مخفی کنم.

×××

یه کتابی هست اسمش هست: خدای چیزهای کوچک... نخوندمش از اسمش خیلی خوشم میاد.

یه یادداشتی احسان لطفی توی همشهری جوان داشت خیلی وقت پیش که همچین اسمی داشت. همینطوری یادم اومد. خیلی از اون یادداشت لذت بردم. کلی انرژی داشت.

×××

یه وقتایی از یه آدمی "انصاف" میبینی که فکرش رو هم نمیکردی. پریروز از کسی که انتظارش رو نداشتم کلی انصاف دیدم. فهمیدم چقدر آدمها قابلیت خوب بودن دارن. فقط باید شرایطش رو براشون فراهم کرد. براش خوشحالم. خوشحالم که منو متحیر کرد. خوشحالم که برام شد یه نشونی.

 

 

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  |