تبليغاتX
من یه دوست خوب دارم
اونم منو خیلی دوست داره

 

اینم از خوشبختیهای منه که دوستانی که وبلاگشون رو میخونم، حرفایی که من دوست دارم بزنم رو زدن. یا همه اش رو یا لااقل بخشیش رو.

خب... همیشه که نباید نوشت. گاهی باید خوند ولذت برد.

 

تصمیم گرفتم به هیچ راهی فکر نکنم تا خدا از راهی که بهش فکر نکرده بودم جوابم رو بده.

تا غافلگیر بشم. تا یکه بخورم.

 

امسال برای من سال امتحانای سخت بود. سال سنجیدن صبر.

امسال هم عاشق نشدم.

 

برای من دعا کنید. دلم میخواد سال بعد دیگه اینقدر احساس تنهایی نکنم. رها بشم. راضی باشم. خوشحال باشم.

برای همتون دعا خواهم کرد.

این اتفاق غریب طبیعی واقعا مبارکتون باشه.

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  | 

چاووشی میخونه: تنهایی یه کابوس شومه... نه چون خواننده ی محبوبمه. نه. چون تنها موسیقی توی ام پی تیریه ویروسیمه.

صداش تا انتها بلنده. نه چون از صداش خوشم میاد. نه. چون دوست ندارم حالا که دلم فوق العاده گرفته صدای حرفای تموم نشدنیه مردم رو بشنوم.

در عین حال سرم پایینه و کتاب بادبادک باز رو باز کردم. نه چون خیلی تمرکز دارم بخونمش. نه. چون نمیخوام هول زدن مردمو برای سوار شدن به قطار مترو ببینم. میزارم سه تا قطار بره بعد سوار بشم.

 

توی قطار میزارم اشکم بریزه پایین. مردم رو نگاه نمیکنم چون میدونم زل زدن بهم. من دنبال نگاه ترحم انگیزشون نیستم و نبودم.

برای غمهای من هیچ سنگ صبوری نیست. هیچ سنگ صبوری که نترسم حرفام زندگیش رو بهم نریزه. جواب داشته باشه یا کلا آرامش بده. من ... همیشه نگران سنگ صبورام هم بودم.

من دیگه دنبال مرهم نمیگردم. اشکهام ریختنی ان که میریزن.

 

آآآآآآآآآه. از بیست و چهار سال خیلی بخواهی کم میکنی نه سال کم کن. بقیه اش این من بودم که بزرگ کردم. من بودم که بزرگی کردم. با همه ی کوچکیم. من ناز خریدم. من بخشیدم. من گذشت کردم. من تحمل کردم و سینه ام گشاد شد برای همه ی آزارها. من آغوشم باز بود. من درک کردم و درکم رو بالا بردم. من ... داری میگی اینهمه من من نکن!

من همیشه محتاط بودم. رعایت حال کردم. از همین خسته ام. از آدمهای دورم. از خودم و اخلاقم. از سخت گیری ها برای زندگی کردن. از فکر و خیالها. از بد بینی ها. من خسته ام. خیلی زیاد. از خودم که میدانم همه چیز زیر سر کیه و باز دلم نمیخواد ازش بد بگم.

خسته و کلافه و دلزده ام. هیچ کس رو نمیخوام جز یه غریبه. یه غریبه ی نا آشنا یا ... یا یه آدم حتی آشنا ولی با ایمان راستکی و صادقانه. چقدر وقتی این آدما رو میبینم روحم پرواز میکنه.

اگرچه هیچ کس نیومد سری به تنهاییت نزن       اما تو کوه درد باش. طاقت بیار و مرد باش

 

بهار خیلی کوچولوئه. عاشقشم. حتی اگر شب و روز روم خرابکاری کنه. دوسش دارم. چون هنوز فرشته ها رو میبینه. چون هنوز صادقه.

 

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  | 

مرد بودن هم مثل زن بودن سخته. از هر دو تا سخت تر هم انسان بودنه.

مرد بودن سخته به هزار و یک دلیل یکیش هم اینکه باید توی راهرو و از راه دور صدای جیغ زنت رو بشنوی و تحمل کنی چون توی بخش راهت نمیدن. بعد بهت خبر بدن کوچولو و مامانش سالمن تا بلکم یه خورده رنگ به صورتت برگرده.

زن بودن به هزار و یک دلیل سخته و یکیش اینکه برای ورود کوچولوت به دنیا خیلی درد میکشی اونقدر که از زندگی سیر میشی.

انسان بودن سخت تره چون تمام تلاشت رو میکنی به هیچ کدوم بی احترامی نشه. به یکی چون حق به گردنت داره و به اون یکی چون باهاش نسبتی داری. گاهی تلاشت جواب نمیده. اینجاش سختتره که سرخورده نشی.

 

وسط نوشت :...همممه ی ما یعنی هممون جز خودش میدونیم که اون بیماره. ببخش اگه گاهی رفتارش غیر قابل هضم میشه. صبرت حتما اجر داره. خودت هم معتقد نباشی من معتقدم.

 

بعضی اولینها رو هیچ کس نمیتونه ثبت کنه: اولین نفس توی هوای دنیا. اولین دست و پا زدن. اولین فشار دادن پلکا رو هم برای هرچه بیشتر جیغ زدن در ابتدای ورود به دنیا.

کسی میتونه شعف آدمها رو از دیدن نوزاد توصیف کنه؟شعف مامانش. باباش. مامان بزرگ و بابا بزرگش؟!

خاله های بیچقاره اش که هنوز ندیدنش!!!!

کسی میتونه شعف نوزاد رو وقتی زل میزنه توی چشای مامانش توصیف کنه؟

این دو تا که خیلی منتظر و مشتاق دیدن همدیگه بودن.

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  | 

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند...وندرآن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود از شعشه ی پرتو ذاتم کردند...باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری و چه فرخنده شبی...آن شب قدر که این تازه براتم دادند

بعد ازین روی من و آینه وصف جمال...که در آنجا خبر از جلوه ی ذاتم دادند

من اگر کام روا گشتم و خوشدل چه عجب...مستحق بودم و اینها به ذکاتم دادند

هاتف آنروز به من مژده ی این دولت داد...که بدان جور وجفا صبر و ثباتم دادند

این همه شهد و شکر کز سخنم میریزد...اجر صبریست کزان شاخ نباتم دادند

                         همت حافظ و انفاس سحر خیزان بود

                         که ز بند غم ایام نجاتم دادند

 

سلام عزیزم.

نه توی دفتر خاطراتم تونستم بنویسم نه تونستم همونچیزی که واقعا هست رو اینجا بگذارم. انگار کلمه ها کم میارن. درسته که الان درست بعد از سنتوریه که مینویسم و توی تنهایی دل سیر و بلند بلند گریه کردم ولی میدونم قضیه چیز دیگریه.

کار توئه عزیز دلم. با تمام وجودم ممنونم. به خاطر حسی که اگر بنویسم خرابش کردم. به خاطر تمام داشته ها و نداشته ها. به خاطر برگشتنم. به خاطر داشتن تو.

تو که اینبار شرمندگی رو بهم دادی. حسی که مدتها نداشتم و به نداشتنش مینازیدم.

یاد دادی هدیه دادن یعنی چی؟!

یاد دادی شفیع گرفتن و واسطه گذاشتن یعنی چی؟

 

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  | 

 

شیطونترین و تخس ترین بچه ها هم وقتی گم میشن همین شکلی میشن:

چونه شون چین میخوره. لب پایینشون می آد جلو. دماغشون سرخ میشه.

بستگی داره پسر باشن یا دختر. بچه ی اول باشن یا آخر مغرور باشن یا لوس. اینکه پقی بزنن زیر گریه یا نه به اینا بستگی داره.

اما گم شدن توی حرم امام رضا یه چیز دیگه است. لا اقل برای من که چشمم دنبال بچه هاست تا به محض دیدن بغضشون بغض کنم و برم سراغشون بپرسم: گم شدی؟ و اگه اشکش ریخت اشک منم بریزه.

بارها دوست داشتم توی حرم گم بشم. این کار رو کردم. بیشتر دوست داشتم توی رواق دارالولایه دراز بکشم و زل بزنم به سقف. چه محشری شده این آینه کاری ها. زل بزنم و بزارم فکرا توی سرم وول بخورن: اینهمه پول صرف اینهمه آیینه کاری؟ خب بدن به فقرا! ولی خداییش این معماری سنتی ایرانی و این تزییات نهایت آرامش رو به آدم القا میکنه. در و دیوار حرف میزنن.

کاش بچه بودم مامانم میخوابوندم زیر اون سقف.

دراز نمیکشم. ولی دستم رو میکنم تکیه گاه کمرم و سرم رو تا جایی که میشه بالا میبرم.

باد میپیچه توی لوستر بزرگ جلوی کفشداری و صدای جرینگ جرینگ دلم رو میبره.

 جلوی ضریح یادم میرفت برای چی کوبیدم اومدم مشهد. اصلا من که نکوبیده بودم. طلبیده بودن. شک که ندارم. دارم؟ یادم میرفت ولی دیگه روزای آخر فشار آوردم به مغزم. گفتم: میترسم امام رضا. میترسم برگردم تهران به خودم فحش بدم که حرف نزدم. باز بی تابی کنم که ازت نخواستم. پس...

همه به یادم بودند. اسم همه رو آوردم. فقط چون سلامها امانتی بودند و حتی اونایی رو به یادآوردم که فکرشون رو نمیکردم. همه اش هم کار زیارت "عالیه المضامین" بود.

راستی من کشف کردم حرم به شدت سنتی اداره میشه. این بود که اونجا هم دست برنداشتم و رفتم از کفشدارای قسمت زنانه پرسیدم: چرا این کفشداری ها رو نمیدید خانمهای خادم اداره کنن؟ یا جارو کشیدن قسمت خانمها که دیگه باید دست خود خانمها باشه!

من که خیلی دلم میخواد توی کفشداری کار کنم. نظمش رو دوست دارم.

 

توی کوپه سرم رو با خوندن  بادبادک باز گرم میکردم. خیلی داره بهم مزه میده. عین "نه آبی نه خاکی" علی موذنی.

صدای دختر دبیرستانی هایی که راهروی قطار رو گز میکردن نمیذاشت تمرکز کنم. دخترایی که تمام ناز دخترونشون رو خرج میکردن تا پسر جوون مسئول خدمات واگن بهشون نگاه تحسین آمیز یا محبت آمیز یا شیطنت آمیزی بندازه. رقت آورش این بود که با هم رقابت میکردن. با کنار رفتن پر چادراشون. لبخند زدناشون. پلک زدناشون.

با همه ی فمنیستیم یه طنز تلخ رو قبول دارم: میگن اگه دخترا کاری نکنن پسری از راه بدر نمیشه.

هرچند نمیشه قالتاق بودن بعضی پسرها رو که مشتری این اداهان نادیده گرفت.

 

 

 

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  | 

 

دیر یا زود منم روح میشم. یه روح خالص. یه روح خالص و تنها که دلش برای جسمش تنگ میشه. یه روح صد برابر یا هزار برابر لطیف تر از وقتی چسبیده بود به جسمش.... من از تصور روزی که روح خواهم شد مو به تنم سیخ میشه. ولی خوشی هم میره زیر پوستم از اینکه منم تجربه اش خواهم کرد.

اگه مامان نگام نکرده بود نمیفهمید صورتم خیسه. دماغم رو هم مراقب بودم آروم بکشم بالا که کسی نفهمه خیره شدم به صورت پر از ریش حسن گلاب و چشمام پشت سر هم پر و خالی میشه. مامان با نگرانی ازم میپرسه: آخه تو چرا اینقدر لطیفی؟؟

لطافت تنها ویژگی ای که توی داشتنش شکی ندارم!

حظ بردم. تمام مدتی که سریال پخش میشد و قسمت آخرشم که صد برابر. از سکوت حاتمی کیا هم که هزار برابر. گذاشت همه توی سروکلله شون بزنن و داد و قال کنن.

فیلم بیشتر از اون که در باره ی پیوند باشه در باره ی عشق بود.

×××

کسی با امام رضا کاری نداره؟ ما که سلام رسون هستیم. آخر هفته بی حرف پیش راهی هستم. گفتم شاید قبلش آپ نکنم، گفته باشم! میخوام برم خودم رو ببندم به ضریح بلکم شفا بگیرم.

 

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  |