تمام راه به این فکر میکردم که تاتر اینقدر قشنگ هست که منم آخرش بلند بشم و تشویق کنم؟
×××
صدای دهکردی رو به خاطر طنینش دوست دارم. و از تمام اداها و رفتارهای اغراق گونه تاتری ها لذت میبرم. بگذریم از آه جگرسوزی که از دلم بلند شد: من میتونستم بازیگر بشم. میتونستم.
بگذریم. چون حالا که نمیتونم، تصمیم گرفتم جای بازیگر ها بنویسم. نویسنده حتما به اندازه ی آلفرد احساس رذالت کرده و ترسیده. به اندازه ی کلارا متنفر بوده و آخرش وقتی به آرزوش رسیده تلو تلو خورده ( صحنه ای که منتظرش بودم.منتظر بودم کلارا به خلاء بعد از انتقام برسه ). به اندازه ی توبی و لوبی سر سپرده بود. به اندازه ی معلم(چه بازی قشنگی داشت) عذاب وجدان آزارش داده بود و به اندازه ی تک تک آدمها از انسانیتش خورده خورده کم شده بود. وحتما آخرش به اندازه ی همه ی تماشاگرها توی خلسه رفته بود. لااقل به اندازه ی من.
×××
خوش حالم که مامان و بابا اجازه دادن. خوش حالم که به حرف دلم گوش دادم. خوش حالم که با دیدن پیام دهکردی محکمتر و با صداتر دست زدم. خوش حالم که دوست داشتم از سمندریان تشکر کنم. حتی به طرز بچه گانه ای خوش حالم که موقع نواختن موسیقی سرم رو تکون میدادم. "من، توی سالن تاتر خیلی به خودم نزدیک بودم. خود خالصی که تا ساعتها با من بود و بعد آروم آروم ته ذهنم نشست."
فقط از یه چیز ناراحتم. از اون سیگارهایی که خیر اندیش و دهکردی کشیدند. آخه من برای تمام سیگاری ها دلم میسوزه حتی اگه خودشون نخوان.
×××
پیامبر گفتند: فقر، به کفر نزدیک است.
"... فقر... ردیف میکند روزهای خراب را از پی روزهای خراب." (از متن نمایشنامه)
*واضح و مبرهنه که خواهر کوچیکه دلش نمیخواسته کسی برای لطیفترین حرفهاش نظر اضافی بده. پس مسلما برای زیاد شدن نظراتش نیست که پیشنهاد میکنم نامه اش رو بخونید. برای اینه که صورتتون به پهنای صورت من خیس بشه. شما توی این تجربه ی لطیف شریکید.
آرش شهید شد. شاید حدود بیست و خورده ای سال پیش. بهنام هم قبلتر از اون مرد. در اثر هپاتیت یا ایدز یا سرطان یا هر کوفت دیگه ای که خانواده اش دوست نداشتن مخاطبای یه برنامه ی رادیویی ریز جریان رو بدونن. بهنام پاک شد و مرد. آریا هنوز زنده است. عوض برادر دوقلوش. الان باید سی و هفت هشت سالش باشه آخه آرش هیفده سالش بود که شهید شد. خود آریا خاطرات رو داده بود تا نمایشش کنن منتها با اسم مستعار. یعنی همین آرش و آریا و بهنام و...
نمیدونم غلبه با کدومه. با تصویر با صدا یا حتی بو. ولی بعضی تصویرا بعضی صداها حتی بعضی بوها نوستالژیکن. میمونن. تا ابد. و وقتی شبیهشون دوباره پیش میاد خاطره ها زنده میشن.
پس موسیقی "روزی روزگاری آمریکا "بود. همون موسیقی شگفت انگیزی که بین عوض کردن صحنه های نمایش رادیویی پخش میکردن و من دلم میرفت. پس این بود.
زنده شد. صدای محزون حسین فلاح که جای آرش حرف میزد. صدای بغض آلود آریا که میگفت :" یادته آرش معلم ادبیاتمون چه شعری میخوند؟... آهان... میگفت...هزار نقش برآرد زمانه و نبود...یکی چنانکه در آینه تصور ماست" صدای ضعیف و لرزون بهنام وقتی روزهای آخر روی صندلی چرخدار برای آریا وصیت میکرد:"همه ی آرزوهای آدم میمیرن. همه ی امیال آدم فروکش میکنن. همه، دیر یا زودش مهم نیست با خودشون تنها میشن. میخوام بگم تو از حالا با خودت تنها شو"
زنده شد. تصویر خودم توی هفت هشت سال پیش که گوشی زهوار در رفته رو توی گوشم گذاشته بودم و نوار ضبط شده ی برنامه تا انتها حضور رو گذاشته بودم توی ضبط کهنه و دراز کشیده بودن توی رختخوابم. دستم زیر سرم بود و خیره بودم به پنجره که نور مهتاب از بالاش میریخت توی اتاق.
........
گوش شیطون کر مدتیه به قولی که به خدا دادم وفادارم. چشم شیطون کور.
........
*چرا عشق توی تمام ادبیات نوشته و تصویر شده ی ما نا فرجامه؟ چرا همه ی شورش توی دوری معنی میده؟ این نشونه ی این نیست که ما ایرانیا آدمای دروازه دلی هستیم و فقط میتونیم تا حسی آتیشمون میزنه نگهش داریم ولی نابلدیم توی ادامه اش. توی حفاظتش. ممکنه بعدا یه چشم دیگه و یه دل دیگه و... جددن نشونه ی ضعف ما نیست؟ از بس هم گفتیم دیگه جزو باورهامون شده که عشق فقط توی دوری معنی میده. با فرض اینکه همه ی شعرای بزرگ هم همین عقیده روداشته باشن و من بخوام یه نقد به عقیدشون وارد کنم بهم جواب میدین؟
فاطمه خانوم گفت: شنیدی؟
گفتم: نه.
گفت: میگن طوطی هم کلاغ بوده. یه روز از وضعش به خدا شکایت میکنه و خدا هم خوشگلش میکنه. منتها از اون روز به بعد با کلاغ فرق داشته، طوطی همیشه توی قفس بوده و کلاغ همیشه آزاد.
حس کردم چند سالی کوچیک شدم. برگشتم به دورانی که فکر میکردم خدا با گم شدن و پیدا شدن انگشترم باهام حرف میزنه. اون روزایی که توی بهشت زهرا به پرچما نگاه میکردم و سعی میکردم گوش کنم تا ببینم پرچما با منم مثل آوینی حرف میزنن. روزایی که برای اولین بار خدا رو دوست جون صدا کردم و حس کردم دوستم داره. روزایی که این حس یه علم حضوری بود، بی واسطه ی بی واسطه.
دلم میخواد ترکز کنم و یه دور حرفای فاطمه خانوم چند روز بعد از فوت همسرش به بچه هاش رو توی ذهنم مرور کنم:
کی بابا رو از ما گرفت؟خدا. خدا ظلم میکنه؟ نه. قبول دارین خدا از مادر مهربونتره؟ آره....
کی داره امتحانت میکنه زینب؟ اونم با هر وضعی که فکر میکنه سخته و فشار داره! خدا.
خدا ظلم میکنه؟ به هیچ وجه.
قبول داری خدا از مادر مهربونتره؟ از رگ کردن نزدیکتره؟ شدیدا.
حالا ببینم میتونی راضی باشی؟ میفهمی که. نمیگم مقام رضا. اون دیگه خیلی بالائه. میگم راضی باشی. شرایط راضی بودن هم اینه که جمله های بالا رو هر وقت کم آوردی برای خودت تکرار کن. میتونی ناله کنی میتونی گریه کنی. لااقلش دلت قرصه کار کار خودشه. میتونی؟
ممممممممممم...چشم.
چشمت بی بلا.
تیرمن نوشته بود دلم هواش رو کرد. یاد پسری توی دانشگاهمون افتادم که عاشق همکلاسیم بود. با خط خوش روی تخته با گچ و درشت مینوشت:
"الیس الله بکاف عبده؟"
کف دستاشو روی گوشاش فشار داد. دیوار کوتاه بتونی شده بود طاقچه و آرنجهاش رو گذاشته بود روش. از چینی که به پیشونیش داده بود معلوم بود داره زور میزنه که نشنوه. صدای گریه دوستش رو که اونهم کنارش تکیه داده به دیوار بتونی. نشنوه صدای قطع نشدنیه انفجار های دور و نزدیک رو.
خوبه آدم گوشش رو بگیره. حد اقل یه راه ارتباطی با دنیا قطع میشه. کاش چشمشم میبست. کاش یکی میومد بهش آرام بخش تزریق میکرد. دیگه جلوی چشاش نمیومد اونهمه خونی که از صبح تا حالا دیده بود. ولی چشاش باز بود و میدید که عکاس از اون ور سیم خاردارا داره چیلیک چیلیک ازش عکس میندازه.
××××
پسره هول کرده بود. یعنی اولش که دستش رو از زیر جنازه یه آدم که نمیشناختش کشیده بود بیرون، هول کرده بود. انگشتاش به هم چسبیده بودن. خون خشک شده بود. خیلی زیادتر از وقتایی بود که از دماغش خون میومد. تا حالا تو عمرش اینهمه خون یه جا ندیده بود. سرش رو که بلند کرد، دوربین روش زوم کرده بود. دستش رو گرفت بالا و داد کشید: میکشه! این میکشه! شاه میکشه!
××××
چند وقتیه دارم به حرف ملاصدرا فکر میکنم که "نکنه ما پروانه ای هستیم که داره خواب میبینه آدمه؟!"
خب باشیم. خوابه. رنج آورکه نیست. ولی بعد میبینم ناگهان احساس میکنم کنده شدم. معلق شدم. بی ربط شدم.
امان از دست ملاصدرا. حتما بحث کرده و جواب داده ولی من اگه همت داشتم جوابای خودش به خودش رو بخونم که فوق فلسفه شرکت میکردم و خلاص.
خیلی وقته دارم به این فکر میکنم که من، همونیم که هستم؟ یعنی تصوری که از خودم دارم درسته؟ منطبق بر واقعیته؟!
عین یه مجروح جنگی که از جنگ یادگار داره من از فلسفه یادگارهایی دارم که تا آخر عمر با خودم نگهشون میدارم، با افتخار.
××××
من لذت میبرم "رقص پرواز" رو میبینم. ته دلم قند آب میشه . همش به خودم امیدواری میدم که یه روز فیلمنامه نویس خوبی میشم.
بالاخره برای شادی روحمان هم که شده حوزه هنری کلاس داستان نویسی اش رو شروع کرد.
وقتی به ممکنها
فکر میکنم مغزم هنگ میکنه.
وقتی میبینم هر
چیزی ممکن است هول میکنم.
میترسم از
اتفاقی که خودش نسبت به افتادن و نیفتادن علی السویه است .
هیچ ناخود
اگاهی هیچ وقت توی زندگیم جایی نداشته. لااقل از وسطای دوره ی لیسانس تا حالا.
هرچی پیش اومده
خود اگاه خود اگاه بوده. یعنی اگر هر اتفاقی افتاده کلی مغزم براش تحت فشار قرار
گرفته.
حتی اگه شروع
کننده اتفاق من نبودم ادامه دهنده اش که بودم.اصلا کی میدونه اتفاقی که من باعث افتادنش
شدم، خوب باشه و عاقبتش ختم به خیر بشه یا اتفاقی که من با کمی اراده یا به عبارتی
اراده نکردن نذاشتم بیفته خوب و خیر نبوده.
حالا هم از
بودن این خود-آگاه خسته شدم و فکر میکنم دست و پا گیره. هم از نبودنش میترسم. بهش عادت
کرده بودم. نظر دیگران رو کاری ندارم اما خودم که با بودنش فکر میکردم اینطوری
ضریب خطام کمتر میشه. از بی تدبیری میترسم. میترسم بیفتم تو هچل. هچلم یعنی دلم
گیر کنه جایی. میترسم اون جا ارزشش رو نداشته باشه.
اگه اینطوری هم بگذرونم فکر کنم بشم کمپوت کپک!!!
....چه تصویر غلطی تاحالا از خودم نشون دادم!....
هیچ وقت اونقدری که دوست دارم نوشته ام تاثیر بگذاره نمیشه اما حرف زدنم چرا.
شاید چون همیشه جمله هایی که می خوام بنویسم توی مغزم ردیف میکنم اما برای گذاشتنشون روی کاغذ وقت نمیگذارم. زمان میگذره و نوشته هام بی روح و بیات میشن.
حافظ زده بود توی خال. منتهی اون موقع این حسم بیشتر بود تا الان. کللن من خیلی حسام زود به زود تغییر میکنن و این واقعا عذاب آوره.
برای رویت زدن به خال حافظ رجوع شود به:
مرحبا طایر فرخ پی فرخنده پیام
خیر مقدم چه خبر دوست کجا راه کدام؟
معلم ادبیاتی داشتیم که مسن بود و جد اندر جد تعبیر خواب میکردن. اونقدر آدم پاکی بود که به صداقتش شک نکنی. میگفت فال شب جمعه ی حافظ به واقعیت نزدیکه. چه میدونیم والا!
من به خدا یه قولی دادم که تا حالا سه بار شکوندمش!!!!! یعنی هنوز امیدی هست؟ زشته به خدا آدم نتونه یه ماه قولش رو نگه داره. زشته. ولی... جددن چرا وقتی قول میکشنم همون موقع این فکر رو نمیکنم؟ نه واقعا دیدین یهو ذهن آدم خالی میشه. برده میشه. بی اراده میشه!
ای خاک بر سر آدمیزاد!
من دو شب پیش احساس شرمندگی کردم. کاش همیشه این حس با من باشه. کسی رو که همیشه از کارهاش میرنجیدم حالا خیلی زیاد دوستش داشتم. احساس کردم با این وصف من حق رنجیدن داشتم؟ رنجیدنی که تبدیل به یه جور نفرت و بد گویی بشه؟ دیدم نه! دنیا اینقدر فرصت به آدم نمیده که آدم دم و دقیقه نظرش رو نسبت به همه تغییر بده و روشون قضاوت کنه. بعد دیدم وقتی میشه یکی رو دوست داشت چرا رنجش؟
خیلی دوست دارم بی خیال باشم. بی حساب و کتاب. ریلکس. خل وضع. بلد نیستم ولی. خیلی بی دلم خیلی زیاد. شایدم اینا همش تلقینه. آخرش اینقدر میگم تا میشم سنگ!
یه چیز دیگه ام بگم توی گلوم گیر نکنه: گاهی احساس خفگی میکنم! و کیه که بدونه از چی و چرا. اگه بخوام بگم باید ساعتها سکوت کنی و بشنوی. هم خودم خسته میشم هم تو. پس همچنان گاهی احساس خفگی میکنم. چیزیم که نمیشه. احساسشه. خودش که نیست! خوب میشه.
من امام رو خیلی دوست دارم. مردم اونموقع رو هم. فقط چون اونا راست گو بودن.
من دلم خیلی می سوزه و منتظرم مورخین چندین سال بعد، از حالا حرف بزنن و تفسیر کنن!
چقدر این روزا از همه ی اون روزا مصادره به مطلوب میشه!
این کلاس داستان نویسی حوزه هنری شروع نشد و من دق کردم. چقدر دلم برای گارکاه داستان نویسی تنگ شده. برای جواد جزینی. برای شکفته شدنای خودم.
دلم برات تنگ شده. خوبی؟ جدی حالت خوبه؟ گوسی؟ یه
سئوال ازت بپرسم جوابمو میدی یا مثل همیشه فقط بهم زل میزنی ؟ گوسی جان یه ذره
تغییر بد نیست ها! یه لبخندی بزن یه ابرویی بالا بنداز. آو ببخشید تو ابرو نداری
که!
میدونی چرا وسط اینهمه مخاطب جاندار صاف اومدم پیش
تو؟
چون یه حس مسخره ای میگه تو میفهمی. یا حس میکنی یا
یه همچین چیزی.
مسخره است گوسی. برای من که فلسفه خوندم و تمام ذهنم
هر روز درگیره تا هیچ چیز غیر منطقی رو نپذیره مسخره است که فکر کنم یه عروسک پولیشی
صد بار شسته شده که خودم تا حالا گوشه ی لب و دکمه ی چشمش رو کوک زدم و سفت کردم،
حس میکنه. به من باشه گلوم رو صاف میکنم و توضیح میدم که:
این ذهن منه که دوست داره تو زنده باشی. یه گوسفند
سفید کوچولوی بی دنبه که با کلی احساس توی چشماش(همون دو تا دکمه)بشینه و نگام کنه.
دلش برام بسوزه بدون اینکه اعصابش خورد بشه. درک کنه…
اه گوسی. واقعا من یه دلسوز میخوام؟نه. اصلا حتی درک
کن هم نمیخوام. تو که شونصد بار پای حرفام نشستی میدونی که کارم از سنگ صبور
خواستن گذشته. حتی اکراه دارم از درد و دل کردن. من فقط و فقط حلال(با تشدید روی
لام دوم) میخوام میفهمی گوسی؟ آی کیوت میرسه؟ راستی آی کیوی گوسفند چنده؟
تو میدونی چرا من اینقدر گوسفند دوست دارم؟ چون…
ناراحت نشیا!... چون دورریز ندارن. با اینکه خودم دوست ندارم اما حتی پاچه شون هم
خوردنیه. خودشون هم که نازن. بی آزارن. مظلومن. زبون بسته ان. عاشق پروانه هم که
هستن. راستی تو هم عاشقی؟ پروانه دوست داری؟
گوسی یادت میاد چی شد تو اومدی پیشم؟ خوب یادمه. توی
دانشگاه خیریه راه انداخته بودن. خب من اصلا اهل عروسک نبودم. یعنی از وقتی بزرگ
شده بودم عروسک نداشتم. دوست نداشتم داشته باشم. بیشتر دوست داشتم خودم بدوزم. با پارچه.
چند بارم دوختم ولی تو دلم جا نکردن. عمرشون کوتاه بود.
تو لابه لای عروسکای دیگه بودی. چپکی ولو شده بودی و یه خروار عروسک پولیشی دیگه افتاده
بودن روت. یادمه همه ی هیکلت معلوم نبود. منم الکی وایسادم بالا سر میز.
تو صورتت رو به بالا بود. زل زده بودی توی چشمام.
کشیدمت بیرون. اونقدر ذوق زده بودم که بلند بلند قربون صدقه ات میرفتم. عادتمه. هر
وقت دوستای تو رو پشت ویترین مغازه میبینم وایمیسم و قربون صدقه شون میرم. این که
خوبه. چون صدام خیلی بلند نیست اما خدا رحم کنه اگه یه نی نی کوچولو ببینم. دیگه نمیتونم
خودم و کنترل کنم. باهاش حتی اگه غریبه باشه حرف میزنم تا باهام دوست بشه. از این
کار کیف میکنم.
اااااا دیدی از کجا به کجا رسیدم؟ بهتر. درد ودل
کردن با یه گوسفند بیچاره چه فایده ای داره.
تا اینجاش رو که گفتم بذار یه جمله ی آخر رو هم بگم
و خلاص: خسته ام. مدتهاست که خسته ام. خستگیم در نمیشه. شده یه درد مزمن. همیشه باهامه.
همیشه.
گوسی! یعنی تو فکر میکنی آخرش چی میشه؟
خانواده داشتن خیلی خوبه. من اینو گاهی بیشتر میفهمم. بیشتر خدا رو شکر میکنم. اونم وقتی فضای خونه به شدت پروانه ایه. ممنونم خدا. به خاط خلق کردن محبت. به خاطر قدرت شکرکردن و به خاطر بودن خودت.
یه ایمیل برام اومده بود از تصاویر قمه زنی توی تهران همین امسال گویا.
من نمیدونم کجاش دلخراش بود؟ بعدم یه سئوال بزرگ: حال این قضیه و ابراز احترام به امام حسین توی ای قضیه کجاشه؟ اولش که خود طرف هم میترسه بعدشم که با خوشحالی از انجام یک حرکت محیرالعقول ملت سرش رو میبندن. خدا پیغمبر الان کجای قضیه بودن؟
نه خداییش چقدر توی این ادا اصولای بعضیا عشق و اخلاصه چقدرش جلب توجه؟ نگو که اخلاص دیدنی نیست که خودت بارها آدمهایی رو دیدی که معلوم بودن اخلاص دارن.
اوففففففففففففففف! خیلی حرصم میگیره از این جمله که مردها هر چی هم بزرگ میشن بازم بچه ان و به تر و خشک کردن احتیاج دارن. پس زنها دلشون به چی خوشه؟ به کسی که خودشون با چرب زبونیاشون تبدیل به شیرش کردن تا ازش بترسن و بهش اعتماد و تکیه کنن؟ به کسی که با وجود تمام بچگی هاش باز هم مجوز خیلی از کارهای زنها توی دستشه؟
خوبه که مامان این جا رو نمیخونه وگرنه خونش به جوش میومد. گاهی زیادی شورش میکنم. زیادی از حقوق از دست رفته ی زنها حرف میزنم. ولی واقعیته. خیلی واقعیتهای دیگه هم هست که الان حوصلشون رو ندارم. منم دوست دارم صاف و ساده دل ببندم به مردی و باهاش برم تا با لباس سفید (!) بگردم ولی الان خیلی آدمهای ساده و صاف کم شدن. خیلی.
این زنه، وزیر امورخارجه ی اسرائیل آدمه؟ یعنی از جنس خودمونه؟ پوست و گوشت و خون؟ عاطفه داره؟ اصلا کسی که میکشه اونم اینقدر زیاد. اونم اینقدر بی رحمانه...دنیا داره روز به روز گند تر میشه. طوری که از جلسه هیات دولت اسرائیلی ها برای ترور یه آدم فیلم برداری یمشه و توی اخبار دنیا نشون میدن. این یعنی قبح همه ی کارهای بد و زشت ریخته. یعنی خوش به حال حیوونا!
کسی پریدخت رو میبینه؟ افتضاح نیست؟ هنوز شب دهم سره. خیلی سرتر.
