تبليغاتX
من یه دوست خوب دارم
اونم منو خیلی دوست داره

 

"چگونه ممکن است به ورطه ی نومیدی بیفتم در این حال که تو مهربان و صمیمی جویای حال منی؟...

چگونه می توان دردهایم را در قالب کلام بریزم در این حال که علم تو از این ترجمان مستغنی است؟...

من از رفت وآمد پی در پی در نمادها و نشانه ها و از توالی آثار و احوال دریافته ام که تو میخواهی حضور تو را در همه چیز ببینم و بشناسم و هیچ چیز را بی حضور تو نبینم...

تو کی نبوده ای که بودنت دلیل بخواهد؟ تو کی غیب بوده ای که حضورت نشانه طلب کند؟ تو کی پنهان بوده ای که ظهورت محتاج آیه باشد؟...

تو فرمان دادی که من از نشانه ها تو را دریابم...من را به آن جا برسان که حتی آثار و نشانه ها هم چشمم را بیازارد..."

 

سرش را رو به آسمان بلند کرد. نور نارنجی خورشید دم غروب افتاد روی صورت تمام خیسش. پلکهایش را بهم فشرد و اشک تازه لیز خورد تا روی ریشهای مرتبش.  با صدای بلند گفت: یا اسمع السامعین ...

 

یعنی تموم این حرفها رو که من نصفشون رو هم به زور میفهمیدم اون به خدا زده بود؟!

چه معاشقه ای!!!

...

قول دادم. به دوست خوبم قول دادم. قولم رو قبول کرد. خیلی مرام گذاشت. بازم بهم مهلت داد. بازم بخشید. بازم سنگ تموم گذاشت. دوست خوب من بازم ثابت کرد منو خیلی دوست داره. حتی بیشتر از اندازه ای که من دوستش دارم.

 

آرومم. آروم آروم توی بغل خدا فقط دلم باز برای لطافت دو سه سالگیم تنگ شد یکهویی!

"..."ها رو سید مهدی شجاعی رونویسی کرده از روی دست امام حسین.

 

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  | 

 

       

یه سیب

 

         هزااااااااااااااااااااارتا چرخ میخوره

 

                                                    تا بیاد پایین!

 

گفتن این مطلب مثل یه اعتراف میمونه. اعتراف به اینکه چقدر غرور میتونه توی آدم لونه کنه. چقدر میتونه قاطی روح آدم بشه که آدم حتی جلوی خونه ی خدا هم ...

الان که یه سال و خورده ای گذشته ، همه ی خاطره ها به طرز وحشتناکی کمرنگ شدن.

خاطره هم که کم رنگ شد نمیتونی دیگه کاری بکنی. جز اینکه زور بزنی همینها هم رنگشون نره.

احساسم توی مسجدالحرام خیلی متفاوت بود. خیلی. هرچند که آدم تازه ای نشده بودم. هنوز همون بودم. همون آدم ... بذار فقط خدا بدونه!

هوا اونجا خیلی خنک بود. حتی وسط ظهر که انعکاس آفتاب روی سنگای سفید دور کعبه کورت میکرد. حتی برای منی که گرمایی بودم و نگران این همه گرما بودم با این چادر مشکی.

همه جا ساکت بود. حتی با وجود رفت و آمد مردم. اونهمه ی غریبه ی غیر هم زبون.

گوشم نوازش میشد با صدای همهمه ی مردم. خیلی بهتر از همهه ی زائرهای امام رضا زیر اتاق گنبد.

باید ذکر میگفتم. باید تمرکز میکردم ولی عاشق این بودم که نیت کنم شروع طواف رو و خودم رو بندازم توی جمعیت و فقط گوش بدم به لحن دعاهای آدمهایی که لهجه هاشون رو هم نمیشناختم.

حالا چرا محو شده نمیدونم. اما تصویر مکعب مشکی هنوز پس ذهنم هست که از هتل میزدم بیرون تا فقط بشینم و نگاش کنم و لذت ببرم که برای همین نگاه کردن هم ثواب مینویسن.

حیف. حیف که کوچیک بودم برای این سفر. سفری که شاید وقتی به اندازه ی کافی بزرگ شدم نصیبم نشه.

دلم نمیخواد این باشم ولی نمیدونم چرا نمیتونم جلوی خودم وایسم.

 

 

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  | 

 

دلم برای مامان تنگ شده. با اینکه دو سه ساعته رفته راه آهن بره مشهد. ولی دلم براش تنگ شده. از تصور خونه بدون مامان اعصابم خورد میشه./

از آدم بی کار توی خونه بدم میاد. یعنی بدم نمیاد بیشتر میترسم. میترسم در حالیکه بی کاره مغزش کار کنه و به چیزهایی فکر کنه که... هیچی. ولش کن./

.....

خدا رو شکر که میتونم. واقعا خدا رو شکر که میتونم توی چشماش نگاه کنم و اون حسم رو نخونه.

خوبه. بد کاری هم نمیکنم. فکر میکنه دارم عمیق به حرفاش گوش میدم. فکر میکنه حتما هم حرفاش رو عملی میکنم.

بعد ممکنه یک ساعت هم پشت سر هم حرف بزنه ها. ولی من دیگه تنها جمله ای که به خودم میگم اینه: خیلی طول بکشه دو سه ساعته. بالاخره که تموم میشه.

بعد من وسط این تحمل کردن دیگه میلم رو به مبارزه از دست میدم.

فقط ریلکسم. همین. حرفاش اذیتم نمیکنه. چون آنا یادم میره. فوقش بازم برام تکرارشون میکنه دیگه.

.....

دو نفر کنار رود خونه ایستادن.

نیم ساعت بعد نفر اول میره دنبال پل بگرده.

نفر دوم کفشش رو در میاره. بنداش رو گره میزنه میندازه دور گردنش. پاچه اش رو میزنه بالا.

یک ساعت بعد نفر اول با یه تخته چوب برمیگرد.

نفر دوم اونطرف آب ...

عاقل به کنار جوی تا پل می جست          دیوانه، پابرهنه از آب گذشت

عاقله رد میشه ها. فقط یه کم دیرتر.

حیف که هیچچچچچی دست من نیست. حیف. وگرنه یک دیوونه باز ای راه مینداختم!

 

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  | 

یک اتوبوس پر از عراقی. حالا گیرم دست و چشماشون بسته باشه. چه فرقی میکنه؟

عراقی ها هنوز هم عراقی اند. حتی حالا که نصفیشون توی ایران زندگی میکنن و ممکنه دست هم رو بگیرن بیاین سینما فیلم اتوبوس شب رو ببینن. خب به اونها هم نباید بر بخوره دیگه! باید فیلم همه ی جوانب رو رعایت کرده باشه.

این میشه که دلت فقط برای عیسی میتپه. از کل انداختنش با عمو حال میکنی.

باقی آدمها انگار هر کدوم از یه قصه کنده شدن و با آب دهن چسبوندنشون توی این قصه. هممممه هستن. از هر قماشی.

حتی یکی ممکنه دونفر باشه! مثلا یه دقیقه بخواد بمیره که کور شده بعد بخواد بمیره و خونه اش رو پس بگیره.

نمیگم این جنگ درونی همه ی ما ادمها نیست. میگم وقتی شونصدتا قصه توی یه قصه جمع میشه همشون شهید میشن.

عراقی ها رو که میدیمم یاد دایی می افتادم که ده سال اسیرشون بود. یاد ایوب.یاد حتی اون کسایی که غصشون شد کور شدند.

یاد خانمی می افتادم که توی نجف باهاش هم صحبت شدم و بیست سال ایران پناهنده بود و حالا میگفت: تمام موشکهایی که اینجا شلیک میشه تولید ایرانه. و سرش را با تمسخر تکان میداد: ایرانی؟!

یاد فرق تاریخی عرب و عجم.

 یاد پیامبر.

 

 

 

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  | 

 

کشفیاتی رخ داده که باید تا قاطیشون نکردم ثبتشون کنم.

اول اینکه اصولا عشق چیزی ساخته دست خود آدمه. تکرار یه احساس. یاد آوری یه خاطره و حتی تصور کردن اتفاقات نیفتاده دل آدم رو میلرزونه.

نمیدونم بده یا خوبه. ولی میدونم از اون دوره ای که عشق یک اتفاق بود گذشته. اون روزگار آدمها اینقدر بکر و ساده و صیقلی بودند که حق میدم بهشون با یک نگاه عاشق بشن.

 

دوم اینکه باور کردنش سخته ولی معمولا یه چیزی توی آدم زودتر از خود آدم میدونه توی هر موقعیتی چه احساسی داریم. چیزی صادق تر از خودمون که میدونه منظور اصلیمون از هر کاری چیه. برای فهمیدن اصل موضوع ما بعضی وقتها باید خیلی با خودمون کلنجار بریم که اون چیزف بی کلنجار میدونه.

این چیز همون وجدانه؟

 

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  | 

 

کسی مثل من که همیشه جنگیده و بیشتر با خودش و توی ذهنش،

کسی مثل من که همیشه ترس داشته که باور کنه انسان با تمام ویژگیهای خارقالعاده اش بالاخره کم می آره و میرسه به جایی که اسمش " بی چارگیه"،

کسی مثل من که ادعا میکنه هیچ مشکلی نیست که راه حلی نداشته باشه و تمام سعیش رو میکنه تا برای مشکلاتش حداقل دو تا راه حل پیدا کنه،

حالا مثل خر توی گل گیر کرده. حالا پرچم سفید گرفته بالای سرش و تکون میده. چهارزانو نشسته جلوی دشمن و فهمیده که" عجب!"...

اما نه. ذهنی که برای دو دو تا چهارتا کردن تربیت شده باشه هیچ وقت عاشق نمیشه.

اصلا مگه ذهن عاشق میشه؟ دل نبود مگه اون؟

دلم دو دقیقه سکوت میخواد به احترام این استیصال.

 دو دقیقه سکوت...لطفا...

 

تا به حال کسی رو ندیده بودم اینقدر با خودش درگیر باشه. سالهاست یقیه خودم رو چسبیدم.  سالهات باید به خاطر هر حرف و حرکت و فکریم جواب و علت منطقی داشته باشم وگرنه به عذاب وجدانی که این روزها بهش دچارم دچار خواهم شد.

و دچار یعنی عاشق؟!...آره؟!.............وای...

....

جدی میگم. ولی تو میتونی هر طور خواستی برداشت کنی چون واقعا دلیلم رو نمیدونی.

جددن (چه رسم الخطی شد!) طاقت خوندن هیچ متن عاشقانه ای رو ندارم.

از همه بدتر اصلا طاقت خوندن متن عاشقانه ای رو ندارم که متبهرانه برای تاثیر گذاری نوشته شده باشه در حالیکه به یه سئوال مهم جواب نمیده: واقعا عاشقه یا نویسنده ی عاشقانه هاست؟

نویسنده ها در کل عاشقن!

من خودم رو نمیشناسم. دلم مدتیه میخواد یه چیزی بگه. هی میپرسه: یه چیزی بگم؟ اخم میکنم. سرخ میشه و خودش برچسبی که من به دهنش زدم رو بر میگردونه سرجاش روی لباش.

میترسم نا مربوط حرف بزنه. آخه مگه به حرفهای دل اعتباری هم هست؟

 

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  | 

 

هرچی به این کله ی پوکم فشار میارم یادم نمیاد. یادم نمیاد وقتی سرم رو روی بالشت میذاشتم به چی فکر میکردم. غیر از تاریکی که مثل یه ماده ی غلیظ سیاه تمام خونه رو میگرفت و طول میکشید تا چشمم بهش عادت کنه و وسایل خونه رو تشخیص بدم دیگه چی بود؟

قصه ای کودکانه؟ تصورات تخیلی؟ اه چرا یادم نمیاد؟ من توی بچگیم به چی فکر میکردم؟

فقط یادمه کارتون خیلی دوست داشتم:

اگر اگر همیشه    کارتون بدین چی میشه؟!

ما دوست داریم بشینیم      همش کارتون ببینیم همش کارتون ببینیم

السون و بلسون    کارتون بذار برامون

...

به شدت از مورد محبت واقع شدن توسط کسی که به خاطر رنجی که میبرم ناراحت شده، متنفرم. اونقدر که حتی توی ذوقش میزنم.

آقا من دلسوز نمیخوام. هیچوقت. از احساس داشتن دلسوز بدم میاد. مسخره ام میاد. چندشم میشه. به پیر به پیغمبر نمیخوام.

...

تصمیم گرفتم اصلا سعی نکنم وضعیتم رو تغییر بدم. من همینم. اصلا شاید همینی که هستم از عوارض اینیه که هستم.

پس حق دارم این باشم. هر کس دیگه ای هم جای من بود این بود.شایدم بدتر از من بود. من واقعا شایسته ی افتخار و تحسینم.

اگر اون کس جای من بود خیلی به روحش فشار میومد وقتی ذلیل شدن دایمی آدمها رو میدید.

خیلی به روحش فشار میومد وقتی آرزوهای عجیبی که به زبون آدما میومد رو میشنید.

من به روح خسته ام حق میدم. دست به شرایطم نمیزنم. همینم که هستم.

فقط ای کاش این حدسی که زدم درست باشه. این نشونه هایی که میبینم نشونه های انفجار باشه.

 این بمب زودتر بترکه و نابود بشه و نابود کنه.

 گرد و خاک بخوابه و بعد... سکوت همه جا رو بگیره.

 

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  | 

 

این یک واقعیته که گاهی به شدت به کوچیکی خودمون پی میبریم.

چه ساده گول میخوریم.

چه ساده تن به چیزی میدیم که دقیقا همون موقع میدونیم غلطه.

چه ساده فراموش میکنیم.

" فراموشی برای آدم نعمته. وگرنه نمیتونست به زندگی ادامه بده."

چقدر دلم میخواست فراموش نمیکردم و ... بعد هم دیدار میافتاد به قیامت.

قیامت!!!! چه ساده یادمون میره که ما هم اونجا هستیم.

چه ساده قلبمه گویی میکنیم و دیگران رو متحیر این قلبمه گوییمون میکنیم.

چه ساده دو تیکه میشیم: ظاهر و باطن

چه ساده بوی تعفن باطنمون رو تحمل میکنیم.

چه قدر ساده ایم. چه قدر ابهلیم. چه قدر...

چه قدر آدمیم.

 

چندبار توبه شکستن مجازه؟ چندبار میشه عذرخواست و باز عذرخواست و باز...؟

یعنی مسخره اش نمیاد وقتی میبینه اینقدر ابلهانه باز میگیم معذرت میخوام؟

اگر ته وجدانمون میگه بسه دیگه داری هم خودت رو مسخره میکنی هم اون رو، میشه دیگه عذر نخواست؟

بعد ته دلمون یخ نمیکنه؟ احساس گم شدن نمیکنیم؟

فکر نمیکنیم دستمون از چادر مادرمون وسط یه جنگل تاریک یا یه بازار شلوغ جدا شده؟

 

چه قدر عجیبیم! چه قدر آدمیم!

چه قدر دوست دارم بدونم احساس اون نسبت به من چیه! هنوز دوستم داره؟

 

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  | 

 از اون ردپا یه کف پای آبی کوچیک با چهارتا انگشت کوچولو روی کارت مونده. برای خودش شده یه اثر تاریخی. از عمر این جوهر آبی 24 سال میگذره!!!

چقدر معصوم بودم. احساس آدم هیچوقت دروغ نمیگه. وقتی 5 سال پیش احساس معصومیت میکردم و حالا نمیکنم یعنی احساسم راست میگه.

کاش آدمها همیشه معصوم میموندن. همونقدر لطیف و کوچولو. دلم برای خودم تنگ شده که سرم روی گردنم لق میزد. چشمهام توی هوا میچرخید. گودی بالای لبم عمیقتر بود.

صداهایی رو میشنیدم که کسی نمیشنید. چیزهایی میدیدم که کسی نمیدید. هنوز دلم پیش تنها رفیقم بود و مثل حالا اینقدر فراموشش نکرده بودم.

بودن و نبودن مجبوری ترین داده ی خداست و من نمیفهمم چرا وقتی صبح از خواب بیدار میشم در حالیکه میشد نشم تعجب نمیکنم.

نمیدونم چرا هنوز زنده ام. از دو حال خارج نیست: یا خدا هنوز بهم امید داره و یا دیگه ازم قطع امید کرده.

روزگاری یه بابایی از راه دور برای نوزاد تازه به دنیا اومده اش نوشت: دعا میکنم اگه قراره بنده ی خوبی باشی زنده بمونی و اگه نه همین حالا بمیری.

چرا کسی این دعا رو برای من نکرد؟

 

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  | 

 

مثل باقی مسافرهای مترو ریز ریز میخندیدم و تمام تلاشم را میکردم خنده ام تابلو نباشد. خانم سن و سال گذشته ای با سر روی خیلی مرتب و شال بافتنی قرمز و صورت صاف و صیقلی و ابروهای تاتو شده داشت تبلیغ انواع لوازم آرایش رو میکرد. به اینجا که میرسید لبخندها معلوم میشد: رژ 24 ساعته چایی بخور آب بخور از بین نمیره.

وسط خنده هام به حرفهای مریم فکر میکردم که میگفت میل عجیبی افتاده توی زنها برای فروشندگی هر چیزی. حالا لوازم آرایش که خوبه!!! میل عجیبی به کار داشتن و کار کردن.

دختر کوچولوی روسری آبی از جلوم گذشت و گیر داد به دختر جوونی تا بهش فال حافظ بفروشه.

دختر بدش نمیومد. یه دونه خرید.

دور زد و رسید به من. از دیدن صورت خندونش خنده ام گرفت. ولی گفتم بخندم گیر میده بخر. لبخندم دیر جمع شد و دختر دید. گفت میخری؟ گفتم:نه. گفت بخر دیگه. همش صد تومنه! گفتم خب نمیخوام.

گفت بیا و دست کرد لای فالها. چشمهاش رو بست و بلند گفت بسم الله الرحمن الرحیم

یه فال کشید بیرون و طرفم گرفت.

سرم رو انداختم بالا. پاکت فال رو گیر داد بین دستام.

تکون نخوردم که فکر کنه میخوامش. رفت بگرده. صدای این خانومه بلند شد: ایستگاه امام خمینی.

با خودم کلنجار میرفتم: صد تومن چیزی نیست که. الان مردم میگن چه خسیسه.

به مردم چه. اولا الان توی کیف من صد تومن هم صد تومنه. دوما این طوری بد عادت میشه. فکر میکنه میتونه همه رو توی رودروایسی قرار بده.

در بوق زد و باز شد. خانمها ریختند بیرون و دختر کوچولو هم. پشت ستون قایم شد. گفتم الان میاد ناامیدانه میگیردش.

وقتی نیومد دست و پام رو گم کردم: من نمیخوامش ها! بیا بگیرش.

سرش رو انداخت بالا.

گفتم من نمیخوامش. نگام کرد.

در بوق زد. دلم ریخت. گفتم خب بیا پولش رو بگیر. دست کردم تو کیفم.

گفت: مال خودت. دستش رو آورد بالا و در که بسته شد برام دست تکون داد. براش دست تکون دادم و اونقدر نگاش کردم تا قطار رفت توی تونل.

من رو توی رودروایسی گذاشت. ایستگاه ملت پیاده شدم و برگشتم امام خمینی تا پولش رو بدم. نبود دیر رسیده بودم. شرمنده ام کرد.

حافظ گفته بود: یارت رو از دست دادی. بهت مژده ای میرسه. اخلاقت رو خوب کن.

من میخوام زار بزنم.

مریم خانوم آبی بی انتها هنوز روزش نریسده اگه منظورت اون روزه.

 

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  |