تبليغاتX
من یه دوست خوب دارم
اونم منو خیلی دوست داره

 

باران میبارد. روی گلها پر شده از قطره های ریز آب. کاغذ پیچیده شده دور دسته گل خیس شده و چسبیده به گلها. چادرم خیس خیس شده مثل عایق. صدای کسی را درست نمیشنوم.

باران میبارد. از دیدنم خوشحال شدند. دست میدهند و میبوسندم.  این من نیستم انگار. چرا ذوق نمیکنم. چرا تعجب نمیکنم. مثلا اولین بار است که او و دخترش را و... او هم پسرش هست ، میبینم.

باران میبارد. چادرمان را میگیرد و جلوی بخاری پهن میکند تا خشک شوند. مثل اورکت ایوب.

باران میبارد. از سقف آشپزخانه آب میچکد.آب دور لامپ میپیچد و شره میکند پایین. فرش آشپزخانه را جمع میکنند. خانه و وسایلش شیک و تمیز است. جای ایوب همانجاست که میز ناهارخوری گذاشته اند. هنوز خانوم نصیری اینها پایین زندگی میکندد.

باران میبارد. از شرم اشک میریزم. چشمانم پر و خالی میشود. چرا زجر کشیدنهای ایوب را طوری نوشته ام که انگار سوزن توی پایش رفته؟

باران میبارد. خواننده باهوش است. من را از متن کشیده بیرون و روبرویم آویزان کرده. خودم را میبینم که کم گذاشته ام. دلم میسوزد. بعد دماغم بعد چشمم.

باران میبارد. خیس برمیگردم خانه. .به خودم شک دارم. اشتباه نشده؟ من باید مینوشتم؟

باران میبارد.  میگویم: انگار توی زندگیم هیچ چیزی را اینقدر دوست نداشتم که برایش خودم را بکشم و سختی تحمل کنم. هیچ چیز.

میگوید: یه چیزی بگم؟

سرم را میآروم بالا. چشمهایش را ریز کرده و با نگرانی نگاهم میکند.

میگویم:آره.

اخمش باز میشود با خنده میگوید: تو باید عاشق بشوی.

باران میبارد. دهنم قفل شده. نمیتوانم حتی چند جمله بگویم. حتی حالا که تنها شده ام و توی کوچه های اطراف خانه ام. توی دهنم میگردد:

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که فروغ و غیبت افتد

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

پشت سرم را نگاه میکنم. مردی نیست. خانوم جلویی هم هرچه خواست فکر کند بکند. میزنم زیر آواز.

باران میبارد. بغضم باز میشود.آرام آرام.

باران بند آمده. سوز می آید. صدای دندانهایم را میشنوم.

 

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  | 

 

چون نی نی فعلا فقط داره تکون میخوره، خبر جدیدی ازش ندارم.

همش سعی میکنم خودم رو بذارم جاش. معلق بودنش برام قابل درکه. اما اینکه چیزی از اینور نمیدونه رو نمیفهمم. مگه میشه؟ ما منتظرشیم. ما دوستش داریم.

کسی اونور منتظر من هست؟ دوستم داره؟ میاد استقبال؟

...................................................................................

با اینکه تب داشتم و قابلیت دیدن هر گونه خواب خشن و وحشتناک. ولی ندیدم.

چقدر تحلیل فیلم "درخشش آفتاب" خوب بود. مفهومی رو به زور به خورد فیلم نبرد ولی فیلم دیدن رو یادم انداخت.

مرگ هیچکدوم به اندازه ی مرگ روانشناس گروه برام این اندازه قشنگ نبود.

 شیفته شده بود و آخر محو شد.  

مسخره کردم. هم خودم رو هم تو رو. میدونم.

دارم سعی میکنم. تو برای سعی ارزش قائلی.

میدون چی کم دارم؟ برکت!+ مقدار متنابهی کپسول امید. امید و خوش بینی.

...تو میدانی!!

 

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  | 

 

یکی بود یکی نبود.

یه خانوم قصه گویی بود که اسیر هیچ کی نبود که بخواد برای آزاد شدنش هی قصه بگه و هی قصه بگه.

خانوم قصه گو اسیر خودش بود.

نه که اسیر تن مادی و این حرفا ها! اسیر خودش بود یه معنی دیگه میده که حالا فعلا مهم نیست.

خانوم قصه گو شروع کرد قصه گفت...قصه گفت ...قصه گفت. چرا؟

چون فهمیده بود فقط یه بار میتونه توی این دنیا زندگی کنه. بعد دید خب یه بار کمه برای تجربه ی هزار جور زندگی.

برای همین قصه گفت که جای همه ی آدمای قصه هاش زندگی کنه.

اگه بدونین چه کیفی داره!

000000000000000000000000000000

نی نی دیشب غوغا کرده بود.

مامانش با هر تکون نی نی خنده اش میگرفت. مامان نی نی قلقلکیه خب. نی نی که محکم وول میخوره مامانش قلقلکش میاد.

چون نی نی خیلی خانم یا آقا ست، توی سونوگرافی نشد بفهمن که خانومه یا آقا.

من جای مامان نی نی بودم هر روز اشک میریختم. نه از غصه ها.

آخه این واقعا معجزه است. نیست؟ یکی توی تو داره جون میگیره!

بیچاره مردها که از این لذت بی بهره اند. ای مردهای بیچاره!

00000000000000000000000000000000000000

اعلام موجودیت میکنم و از این اعلام موجودیت بعد از اعلام رفتن برای همیشه، احساس ضایع شدن نمیکنم.

آدم باید بعضی وقتها تصمیمهای بی فکر خودش رو عملی کنه.

نمیتونه که وقتی یهو تصمیم گرفته یکی رو بکشه، بکشه که. ولی میتونه اگه یهو خواست بزنه بیرون، بزنه بیرون. نه؟

اعلام موجدیت میکنم.

درحالیکه ریپیتینگ winampرو روشن کردم و پشت هم میشنوم:

 

باران که میبارد تو در راهی

                                   . . .

از لحظه های تشنه ی دیدار

                                تا روزهای با تو بارانی

غم میکشد ما را و میبینی

                                دل میکشد مارا تو میدانی

غم میگریزد، غصه میسوزد . . .

 

پاییز بی بارون دیده بودین؟ من ندیده بودم.

میترسم آذرهم بی بارون باشه.

 

 

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  | 

 

یادمه توی کلاس داستان نویسی استاد یه تکلیفی داده بود

گفته بود این جمله رو برای رسیدن به یه موقعیت داستانی ادامه بدیم:

" اگر این بار میدیدمش ..."

یادمه بچه بیشتر مینوشتن میزدم توی گوشش.

 نه میخوام داستان بنویسم.

 نه زورم میرسه.

 

 سالگرد مرگ حاج آقا بود. از اون معدود مردهایی که یه زن میتونه بهشُ به ایمانشُ به چشم و دلش اعتماد کنه. شاید برای همین تمام سختگیری هاش به نظرم قابل احترام میومد.

خدا قرین رحمتش کنه. و کرده.

یک سال پیش چه اشکی میریختم. امسال چه اشکی...

 

دیگه دلم نمیخواد اینجا بنویسم. نیازی به نظر دادن کسی ندارم. وبلاگ خونی برام راحت تر و قشنگ تر بود.

میرم توی دفتر یادداشت مینویسم و توی هزار تا سوراخ قایمش میکنم. این بهتره.

پس خداحافظ.

 

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  | 

 

نمیخواسم چیز جدیدی بنویسم تا سالروز مرگ مرد عزیزی برسه. میخواستم تا پنج شنبه صبر کنم ولی مرگ که صبر نمیشناسه. میشناسه؟

حیف که من بلد نیستم ادبی بنویسم اونوقت لا به لای کلمات حسم هم میریخت بیرون.

من هم قیصر امین پور رو دوست داشتم مثل خیلی های دیگه.

من بهش غبطه میخورم که زندگی کرد توی دوره زمونه ای که کمتر کسی زمدگی میکنه.

میشه براش فاتحه بخونین؟ میشه دعاش کنین؟

میشه برای من هم یه فاتحه بخونین؟ آخه فاتحه خوندن برای آدمها آسونتره. اگه بگم دعام کنین معضلات روحیم حل بشه که حالم "به" بشه، دعا که نمیکنین.

پس لااقل برای وقتی که دستم کوتاه شد فاتحه بخونین!

 

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  | 

 

دیشب، نور ماه قلمبه و سفید، اونقدر زیاد و وسیع  همه جا پخش شده بود که ستاره های دورش به زور دیده میشدن. باید انگشتم رو میگرفتم جلوی ماه و چند دقیقه صبر میکردم تا چشمم به تاریکی عادت کنه تا بتونم شکارچی با عظمت رو که از افق میومد بالا تماشا کنم.

دیشب، کف پشت بوم سفید شده بود. پشت بوم همسایه هم. یه دور تهران رو دیدم. همه جا سفید بود. اااااااااااااااااااه ! همه ی ایران سفید شده بود. خوش به حال ماه. چقدر نور داشت.

گوسی دیشب دوباره به دنیا اومد. پاک پاک بود با مقدار کمی بوی وایتکس که البته با فشارهایی که من بهش وارد کردم فکر کنم چیزی از وایتکس توش نمونده باشه.

 لکه های کوچولوی صورتی هنوز روی پشت سفیدش بود که به نظر من یادگاری بود از رنجی که مدتها تحملش کرده بود. گوسفند سفید باشی و با انداختن یه شال بنفش رنگ بگیری و بشی صورتی؟! خب حتما دردناک بوده.

گوسی روح داره. نمیشه مطمئن بود ولی نمیشه هم ردش کرد. گوسی آدم رو شاد میکنه. درحالیکه به هیچ حرفت عکس العمل نشون نمیده. گوسی...

گوسی آرزوی گوسفند کوچولو و سفید منه که توی مقیاس کوچیک برآورده شده. گوسفندی که بع بع کنه. دنبالم بدو بدو کنه. علف بخوره و از لذت زندگی گوسفندی ای که داره، سرمست باشه.

همیشه گوسفند برام نماد شادی و شنگولی بوده.همیشه. حتی وقتی سرشون رو میبرن. حتی وقتی وسط قابلمه ی کله پاچه هستن. اینا موجودات بی نظیری ان.

من دیشب با آغوش باز از برگشتن یک خصلت دوران کودکی استقبال کردم: طراحی لوازمی که دوست دارم درستشون کنم. وسایلی که لنگه شون توی مغازه ها هست ولی دوست دارم خودم بسازم. کاردستی! از روی نقشه.

نمیدونم کدوم دانشمند بود نیوتن یا یکی دیگه. دفتری داشت که توش نقشه ی چیزهایی که اختراع کرده بود رو کشیده بود و میکشید. من از دانشمند شدن فقط همین خصوصیت رو دارم ولی همت رو نه. مسخره است نه؟!

مقدار متنابهی سئوال دارم و فکر و خیال. دارم فرصت رو برای خوب زندگی کردن از دست میدم. دلم میخواد کلا اصول زندگیم رو از اساس بریزم به هم. وای وای وای فقط نمیدونم از کجا شروع کنم؟

مممممممممممم 

 

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  | 

 

به این فکر میکردم که واقعا باید چه طور به دنیا نگاه کرد؟ که بهروز بقایی گفت:

شکی نیست که رنجهای دنیا زیاده. شکی نیست که رنجهای دنیا خیلی خیلی زیاده. ولی...

ولی دیدن این گل زرد(به گلی که جلوی پاش روی زمین بود و اندازه اش فقط قد یه نخود بود اشاره کرد) چه رنجی به رنجهای بیننده اضافه می کند؟

دیدن زیبایی های واقعی و تاکید میکنم واقی و طبیعی دنیا که کار دست بشر هم نیست چه رنجی به رنجهای ما اضافه میکنه؟!

خداییش اگه تصمیم بگیری زیبایی های واقعی رو ببینی چقدر زشتی های دست ساز میتونه آزارت بده و روحت رو بهم بریزه؟

قبول داری که بعضی وقتها لازم نیست عقلت قانع بشه، بلکه فقط کافیه ته دلت(عمق دل و احساست) قلقلک داده بشه؟

یعنی من میتونم همیشه اینطور فکر کنم؟

امیدوارم.

 

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  | 

   دوست دارم بیژن بی رنگ تمام دیالوگهای زندگی من رو بنویسه.

منطقی توی تمام حرفها هست که لحظه ای از محبت بین آدمها رو کم نمیکنه. یه جور کنترل روی تمام حرفها هست.

منطق توی حرفها اصلا به این معنی نیست که همه ی حرفها درستن. معنیش اینه که هر کسی اجازه داره حرف توی دلش رو به راحتی و نه به قصد تخریب شخصیت کسی بگه. و این اجازه رو به کسای دیگه هم بده.

 

توی "خانه ی سبز" مردها به زنهاشون احترام میذارن. همونطور که زنها به مردها. مردها زنها رو میشناسن و سعی میکنن بشناسن همونطوری که زنها برای مردها این تلاش رو میکنن. و مردها هیچ وقت ویژگیهای زنها رو مسخره نمیکنن همونطور که زنها حتی اگر بخوان هم جلوی خودشون رو میگرن که این کار رو انجام بدن و لااقل این رو بد میدونن.

این مردها.... اه از دست این مردها.

 مردها توی واقعیت خیلی خیلی خیلی در حق زنها بد میکنن و به نظر من در حق خودشون هم. چون همه چیز رو همین چند تا مسئله ی سیاسی یا اقتصادی اطرافشون میبینن. کاش همین اندازه به زندگی فکر میکردن. به همین زندگی چند روزه.

مردها همیشه توقع دارن از طرف زنها تامین بشن ولی اکثر مواقع زنهاشون رو احساس و عواطفشون رو فراموش میکنن. مردها... اوف از دست این مردها. از دست این موجودات...

میدونم. اون شخصیت جدید من که البته خیلی هم جدید نیست داره کار خودش رو میکنه. من اصلا دیگه به باقی آدمها کاری ندارم. فقط دارم به خودم و آینده ام فکر میکنم. همین.

 

 

همه چیز غصه دار است (از این ویبلاگهای دانشجویان خارج از کشور میفهمم. هرچند به دیدشان اعتمادی ندارم) و باز هم من این سئوال را دارم که میشود غصه نخورد؟

هنوز چشمم دنبال آدمهایی است که دارند زندگی میکنند بدون غصه!

نمیدانم شاید تاثیر این موسیقی غم انگیز است که دارم میشنوم.

به دید آدم خیلی بستگی دارد. خیلی زیاد.

شاید اگر خوش خیال باشی... نه لزومی ندارد خوش خیال یا بی خیال باشی فقط باید کمی امید داشته باشی.

اگر اینکه میگویند آدم به امید زنده است درست باشه پس الان خیلی ها که میبینمشان در واقع روحند. نه؟

من احتیاج به مغز تکانی دارم. من باید از این محیط فکری که احاطه ام کرده خودم را نجات بدهم. امیدوارم بتوانم همچین کاری را بکنم.

 

در ضمن یادم رفت بگم:دیدی وقتی من به هر چیزی که تو به آن عادت کرده ای گیر میدهم ناراحت میشوی؟ من هم به اینها عادت کرده ام.  بهشون احساس مبهم  غیرت رو دارم. ایتنقدر گیر نده. خب؟

 

 

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  |