تبليغاتX
من یه دوست خوب دارم
اونم منو خیلی دوست داره

 

این روشی است برای به دست آوردن آرامش. برای راحت کردن وجدان از دردی که میکشد. که دیگر دلت شور نزند که به کسانی که وقعی به نظرت نمینهند(!) نظر و راهنمایی بدهی یا انتقاد کنی. کلا روشی است برای شاد تر زیستن. بدون هیچ گونه خشونت در کلام:

 

به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! به من چه! 

 

 

 

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  | 

                 دقت کن دارم میگم "ما" یعنی منظورم به خودم هم هست.

ما خیلی بد جنسیم. یعنی خوشمون میاد حرص هم رو در بیاریم. ینی لذات چند ثانیه ای حرص در آوردن رو ترجیح میدیم به لااقل بدتر نشدن اوضاع. نمیدونم. شایدم دیدمون فرق داره و اون چند ثانیه برامون بیشتر اصالت داره!

ماها گاهی خیلی هم خوب از نقاط ضعف هم با خبریم. ولی درست و دقیق همون رو نشونه میریم. اصولا چرا هوش ما برای آزار دادن بیشتر کار میکنه تا نیازردن؟

 

یه فیلمی بود بچه گیهامون تلوزیون گذاشت. هیچیش یادم نیست جز پیام فیلم . چون خیلی بچه بودم. یادمه ایرج راد توش نقش یه پسری رو داشت که سالها از پدرش دور بود و...

میبینم که کلی چیز یادمه!

پیام فیلم مثل یه اصل موضوعه که خطاناپذیر باشه توی ذهنم حک شده: روزگار سر آدم میاره کارهایی که خودش قبلا با کس دیگه ای کرده و عموما شدیدتر. کاری هم نداره که کارهات رو با اراده انجام دادی یا بی اراده!

 

من نگران خودم هستم. ما آدمها خیلی پیچیده تر از اونی هستیم که بتونیم صد در صد درباره ی خودمون حکم بدیم. پس ممکنه سرم بیاد.

 

کشف عجیبی کردم. یه شخصیت جدیدی مثل یه پوست جدید مثل یه روح داره تمام وجودم رو میگیره. انگار که خیلی وقت هم هست که این احاطه کردنش رو شروع کرده. من دارم شکل میگیرم. یعنی چیزی نمونده که...

فکر کنم باید این حس رو تو چهل سالگی میکردم نه حالا

 

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  | 

 

 

نمیشه شاعرا از این شعرا نگن که توش دونفر هستن. که یکی یاد کسی می افته. که کسی از کسی خاطره داره؟

نمیشه یه شعر بگن که برای کسی که خودشه و خودش. یاد کسی نمی افته و اصلا از کسی خاطره نداره؟

...

آها! هنرش رو ندارن.

 

 

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  | 

طی یک عملیات حیرت انگیز* امروز با خواهر کوچیکه که اصولا پایه ی من محسوب میشه رفتیم پیست اتوموبیل رانی * جاتون سبز! خیلی حال داد.

راه بسیار موثری در تخلیه هیجانات فراوان و قلبمه شده در گلو و مغز و قلب میباشد و به همه ی جوانان توصیه میشود.

یادم باشه پی اش رو بگیرم. هفته ای یه بار اساسی به زندگی حال میده. اصلا مگه من از زندگی چی میخوام؟ این دو روز رو باید گذروند و من اکیدا از اینکه کاری رو بکنم که فقط کرده باشم اونم بدون هیچ علاقه ای بی زارم. واسه همین اکثر کارهام نصفه و نیمه میمونه.

 

میخوام داستان بنویسم. ورزش کنم. زبان بخونم ومممممممممم همین. چون گیگیلیم همینها رو اگه انجام دادم باید کلاهم رو بندازم آسمون هفتم.

 

*حیرت انگیز چون از من گیگیلی، بعید بود. البته تشویق مشوقین هم خیلی موثر بود.

*از این کوچولوها که فقط گاز و ترمز داره و بی گواهینامه هم میشه سوار شد. کشتم خودمو. اسمش یادم نیست

 

 

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  | 

 

عیوب کسانی را می پوشانی که اگر می خواستی، رسوایشان می کردی.

وجود تو شامل کسانی می شود که اگر بخواهی می توانی آنها را ( از وجود خودت) محروم کنی.

و  این هر دو گروه، حقیقتا شایسته ی رسوایی و محرومیتند،

اما ... این تویی که اساس کارت را بر مهربانی نهاده ای

و

 قدرت خود را در عفو و گذشت نشان می دهی.

...

چقدر من کمم در برابر اینهمه مهربانی تو. چقدر کم میگذارم. چقدر منت سرم میذاری که هنوز و همیشه آغوش مهربانیت برایم باز است.

(جملهای سه نقطه ی بالا مال امام سجاده. دعای وداع با ماه رمضان. داشت به اسم من تموم میشد ها!)

 

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  | 

 

خیلی به این مربوطه که اهل کدوم مکتب و مرام باشی. اونقدر هم مکتبها و مرامها زیادن که من بی سواد که فقط اسم چندتا شون رو شنیدم نمیتونم اسمشون رو بنویسم. یا حتی یه جزوه ی چند صفحه ای از هر کدومشون دارم ولی هیچی تو مغزم نمونده و حالا با شنیدن هر کدوم از صاحب مکاتب آه میشکم که اااااااااا  کیرکگارد!(حتی الان توی املای این موندم)، شوپنهاور!،هگل! ملاصدرا!...

و بعد چیزی از اون آه جز همون چند تا نقطه نمیمونه.

 

داشتم میگفتم. خیلی مهمه که اهل کدوم مکتب باشی. و مهمه که واقعا اهل باشی نه که ادا در بیاری چون اهل بودن یعنی نگاهت به دنیا و زندگی از دریچه ی اون مکتبه.

 اونوقت میشه ازت خواست مسخره ام نکنی و به با اهمیتی یه مشکله ی (استاد حشمت جای مشکل این لغت رو به کار میبرد یادش بخیر) فلسفی نگاش کنی:

 

در عین داشتن سلامت روحی که از پاییز گرفتم و نگهش هم خواهم داشت ولی ...

 من از عشق بی بهره ام. نه از وجود یک عاشق ها. از عشق. خود مفهوم عشق. حتی چیزی غیر از ایثار. من از سوز عشق بی بهره ام و به این نتیجه رسیدم که کاملا ارادی بوده و حاصل یک خود تربیت کردن (روی حرف د علامت سکونه) عاقلانه و گیر آلود !!!!! بوده.

 

فکر کنید یک کتاب عاشقانه خوندم یا یک فیلم عاشقانه دیدم. مهم نیست. مهم اینه که یه جرقه زده شد.

امروز میخوام با یه نگاه تازه به این بی بهرگی بنگرم(اومدم بگم نگاه کنم دیدم دوبار گفتم بی ریخت میشه. بی ریخت تر شد)

ببین! تو زیاد باد میکردی وقتی میشنیدی که موقع کمبودها، نقمتها، بد بختی ها حتی مصیبتها میشه صبور بود. قشنگه که صبور بود. زیبایی جریان رو دید. باد میکردی و توی دلت میگفتی بذار سرم بیاد نشون میدم چقدر صبور و قشنگ بینم. خدا نکنه سرت بیاد تا کولی بازیت رو ببینی.

فکر کن این بی بهرگی مصیبته. زیباییش رو ببین.

 

برای اثبات شادابیم می تایپم:

دیشب شکوفه زدم وقتی توی تلوزیون زندگی رویاییم رو دیدم. من خونم رو بیاد با دستام بسازم. از گل. چوب. هرچیزی که به طبیعت برگرده. نقلی باشه و نورگیر. وسط دشت دره جنگل فرقی نمیکنه توی طبیعت باشه. با یه سایبون برای گوسفندم. رنگش مهم نیست فقط کوچیک باشه و تمیز. خودم هر روز تمیزش میکنم. گوسفنده رو میگم + توانایی نی زدن برای گوسفندم. آبم رو توی کاسه روی آتیش جوش میارم. کتریم رو دوده گرفته. چاییم با یه نسیم خنک میشه و لازم نیست توش آب سرد بریزم............. هنوز دارم جمله ها رو توی ذهنم میچینم ولی دیگه نمینویسم. فکر کنم تونستم شادابی و طراوتم رو ثابت کنم.

درضمن دو روزه دارم از خونه میرم بیرون.

 

 

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  | 

 

خیلی بی خودی و بدون میل از خونه رفتم بیرون.

اونقدر بیرونش بیرون بود. آخه من زورم میاد از خونه برم بیرون. پس بیرون یعنی مسیری که براش سه تا اتوبوس نسبتا طولانی سوار بشی.

متنفرم از این تهرانی که تنها قشنگی ای که میتونه از پاییز نشون بده توی هوای گرفته اشه که بین ساختمونا گمه یا برگهای خشکشه که...

همین دو تا هم کافی بودن تا حالم رو جا بیارن. تازه برگ که نبود. هوای گرفته بود و باد خنک پاییزی که میرفت توی لباسم و سردم میشد.

به مقصودم نرسیدم و دست از پا درازتر عین گیگیلی برگشتم خونه. تا رسیدم یه لیست نوشتم برای کارهای فردا که به خاطرشون باید از خونه میزدم بیرون!!!!!

پاییز رو دوست داشتم اما دیگه فکر نمیکردم بتونه به یه گیگیلی انرژی بده.

من گیگیلیم. نسبت به خیلی چیزها بی تفاوتم. یعنی اصلا نظرم نمیاد. نسبت به بعضی چیزا گیرم. ولی ...

"نبیتونم گیگیلی نباشب. چون جور دیگه ای بودن سخته"

میدونین که باید تو دماغی بخونین حرفای گیگیلی رو.

 

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  | 

 

دفتر تلفنم رو نگاه میکنم. پن بوکه مبایل هم. حتی تمام خاطراتم. اما خبری از یک دوست نیست. دوستی که امشب بهش زنگ بزنم بگم من خیلی دلم گرفته بیا بریم بیرون. برام وقت بذار. باهام حرف بزن. افطار رو با هم باشیم. بعد توی خنکی هوای شب همینطور از کنار اتوبان پیاده بیایم و برسم خونه و کسی ازم نپرسه کجا بودی .... اصلا نیام خونه!!!

 

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآه

خدا؟ من خیلی کوچیکتر از این حرفام که اون بخواد ... اینو از حال افتضاحم این روزها فهمیدم.

 

زهرا خیلی قشنگ میگه:

                                  "من اینجا میمیرم و هیچ کسم نمیفهمه"

 

من نمیفهمم، یعنی هیچ کس توی این دنیا نیست که برای من دوست داشتنی باشه؟ 

 

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  | 

سعی نکنین منو بشناسین. چون شاید بشناسین. نمیدونم چرا میخوام که نشناسین و اگه میخوام منو نشناسین پس چرا دارم براتون نامه مینویسم.

خیلی پر توقعی هست که بخوام منو درک کنین ولی نمیدونم چرا دوست دارم شما منو درک کنین.

این احمقانه ترین نوشته ی منه. چون اساسا جلوی خودمو گرفتم که حتی یک بار دیگه بخونمش و گافهاش رو در بیارم.

خب حالا که مختون رو گرفتم به کار از کجا شروع کنم؟ نمیخوام به این فکر کنم که دونستن اینا برای آینده ام بد میشه. میخوام فکر کنم اینده همین حالاست. حتی اگه یه بار امتحانش کردم...

به وضوح جای منو شما عوض شده. من دارم به جای شما اصرار میکنم. من دارم جای شما به خدا التماس میکنم. من دارم... من دارم تنهایی رو جار میزنم نه شما!

آخرشم شما از من انتظار یه فرشته رو داری با مختصات یه فرشته. همونطور که من از شما انتظار یه کوه رو دارم(هرچند ندارم. تو هم حق داری فرشته باشی. اصلا من کوه میخوام چی کار؟)

اما من دارم پوست کلفت میشم. دارم کوه میشم و میترسم تو درک نکنی.

ببخشین... چه زود همه ی شما ها شد تو!

حالم داره از خودم بهم میخوره. یعنی بهم خورده دیگه. من نمیفهمم از کی شروع شد این احساس؟ از همین احساس حالم بهم میخوره. کاش هیچوقت شروع نشده بود. کاش هیچ وقت این اصرارها و التماس ها پیش نمیومد. اگه قراره تو هم نتونی تنهایی منو پر کنی پس اصلا نمیخوامت.

اگه قراره تو منو نجات بدی باید خودت بیای جلو نه اینکه من دست و پا بزنم. خسته شدم از این تقلاهام. از این دست و پا زدنهام.

ببین منو شب قدری دارم به کی شکایت میکنم. من چقدر احمقم که توی معدوم الحال(!) رو مخاطب قرار میدم و خدای مهربونتر این شبها رو... حماقت وقتی اندازه نداشته باشه، فهم وقتی زیر خط فقر باشه دیگه تاسفم از سرش زیاده. باید بهش خندید.

خب... خسته ات کردم. ببخشین میخواستم برات میل بزنم. آدرست رو نداشتم نوشتم اینجا. فقط میدونم تو هم اندازه ی من احمقی.

خدا منو ببخشه با این چرت و پرتام. امیدوارم تو یکی بفهمی چی گفتم.

نمیخواد به خودت زحمت بدی کامنت بذاری ها! هر چند من که نمیشناسمت. کی به کیه.

این چند شب برای من و عقل و دلم دعا کن. خب؟ یا اینم زورت میاد مرد؟!

 

 

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک 

امشب به بهانه ی دیدن مزرعه ی پدری یاد مرگ افتادم.

به ملاقلی پور فکر میکنم که حالا کجاست؟ زیر چند متر خاک!

اصلا اونی که زیر خاکه ملاقلی پوره؟ چه اهمیتی داره که الان صورتش، تنش، دست و پاش، پوسیده باشن؟ پوسیده شدن که...

 

چقدر پر ادعام!

واقعا برام اهمیتی نداره؟ غیر از اهمیت عاطفی قضیه که برای آدمایی هست که بهش نزدیک بودن،

 

کلا اهمیت نداره که من یه روز این پوست و گوشتم از هم میپاشن؟...

 

اهکی! اگه اهمیت نداره پس چرا الان اشک تو چشمات جمع شد؟ پس برات مهمه. پوست و گوشت رو نمیگم.

برات مهمه که خوب بمیری!

 

برام مهمه. خیلی بهش فکر میکنم. یعنی بعضی وقتا خیلی بهش فکر میکنم. اگه همیشه بهش فکر میکردم که دیگه نگران چه جوری مردنم نبودم. هر طوری بود برام خوب بود.

 

چقدر خوبه که بعضی ها میمیرن تا من گاهی به مرگ فکر کنم! حتما برای اون بعضی ها هم مرگ کسایی تکون دهنده بوده و... مرگ من هم حتما کسانی رو تکون میده.

یه ذره جمله ی سنگدلانه ای بود.

****

به حمیده گفتم میری بیرون اگه دیدیش بهش بگو زود بیاد پیشم.

ندیده بودش!!!

 

 

 

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  | 

در اینکه جنگ چیز بدیه هیچ شکی ندارم.

 در اینکه ازش بیزارم و میترسم که دوباره سرمون بیاد هم همینطور.

 

ولی آدمهای اون زمان یه فرق اساسی با ما داشتن:

 

 وقتی اینقدر جلوی چشمت مرگ آدمها رو ببینی،

وقتی توی روز چند بار مرگ از کنارت یا بالای سرت رد بشه،

وقتی یقین میکنی که میمیری ... دیر یا زود

 ... چقدر زلال میشی.

 

آدمهای اون دوره رو دوست دارم. آدمهای شبیه ایوب.

 

***

این مسئولای مملکت از کجا میدونن هر چی به زبون میارن حرف ملته؟!

نه جدا برام سئوال شده ها!

جلوی دوربین وایمیسن میگن: میخوام پیام ملت رو بگم.

آقا به خدا من پیامی ندارم.

 زبون روزه قسم خوردم.

 

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  |