تبليغاتX
من یه دوست خوب دارم
اونم منو خیلی دوست داره

"تمام خطهای این پست به یک اندازه مهم هستند"

 

توی بد وضعیتی هستم. فشار روحی زیادی روم هست.

این اصلا معنیش این نیست که روی باقی نیست ها! اینجا مال منه و دلم میخواد فقط از خودم بگم.

من توی وضعیت روحی بدی هستم. عین بندی که به چینی شکسته شده میزنن. حس میکنم اون بنده ام.

 هضم شخصیت ها برای سخت شده.

اصلا چرا من باید اینهمه آدم رو هضم کنم؟آهان چون آدم خوارم!

 

میگن اگر کسی رو دوست دارین موقع حرف زدن توی چشمش نگاه کنین.

بیچاره فهمیده دوستش ندارم. توی چشماش نگاه نمیکنم.

 

کاش قاطی نبودیم.

 

من اینجام بی رودروایسی نمینویسم. میترسم کسی ناراحت بشه.

اصلا مگه من میخوام کسی رو ناراحت کنم؟

 

دیگران چقدر توی روحیه آدم موثرن؟هان؟

 

خوش اخلاقی کم نعمتی نیست ها!

 

الان میزنم زیر آواز: میشه خدا رو حس کرد...

صدام خوبه ها!

 

عجب ذهن خط خطی ای!

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  | 

من پر حرف حالا کم آوردم در باره ی احساسم. ولی یکی توی تلوزیون جمله ای گفت و من تازه خودم رو کشف کردم:

"همه ی خصوصیات خوب، توی این ماه برکت پیدا می کنه. "

مثل برنج که وقتی دم میکشه، ری میکنه و قد می کشه!

 فهمستم

 

 

 

 

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  | 

بچه ی همسایه دیگه داره رسما نعره میکشه، نصفه شبی! بیچاره معلوم نیست اینهمه زور و انرژی رو برای یک ریز گریه کردن از کجا آورده.
از بابا و مامانهای بی ملاحظه متنفرم. که احتمالا بابا و مامان اون هم از اون دسته اند. هیچ تلاش مهربونانه ای برای آروم کردنش نمیکنن. نهایت زحمتی که میکشن یا یه کشیده است یا یه نعره بلندتر از صدای اون.

تهران چه قدر شبها شلوغه. پنجره ی اتاق بازه و خواب به چشمات اومده ولی اونقدر ماشین و موتور گازی میان و میرن، اونقدر صدای ضبط ماشینها بلندن، اونقدر مردم بلند بلند حرف میزنن که شک میکنی "موقع خوابه"!

من آرامش رو دوست دارم اما این اصلا معنی اش این نیست که خو کردن به تنهایی خوبه ها! اونطوری تا از در و دیوار صدا بیاد، از جات میپری و وحشت میکنی.
...
ااااااااااااه خدای من!
من همین چند پست پیش اندر خوبیهای تنهایی نگفته بودم؟!
کدوم حس واقعیه؟ نکنه آدم ملغمه ای از احساسته که گاهی یکیشون رو میاد و یکیشون میره زیر؟ پس اینطوری چه جوری آدم خودش رو کنترل کنه؟ چه جوری یهو غمگین و یهو شنگول نشه؟
من کی یاد میگیرم که بینهایت از از دست دادن هام و بینهایت از به دست آوردن هام دچار افسردگی و ذوق زدگی نشم؟!
ما آدمها آخه چقدر پیچیده ایم!

اه! خودم رو کشتم با این فلسفه بافیام.
نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  | 

از دنیایی که برای خودم ساختم میترسم. از اینکه یه روز از بالا به اینهمه دنیا نگاه کنم و ببینم چقدر میتونستم متفاوت باشم و نبودم. از این میترسم. توی دنیای خودم ریز میشم. حتی بعضی جاهاش برای خودم هم ناشناخته است. حتی نمیدونم چرا این دنیا رو برای خودم ساختم.

به نظرت سخت نیست همیشه نقش کلیدی داستان رو خودت بازی کنی؟
دلت گرفته باشه و بخوای یکی آرومت کنه. ازش بخوای. بعد از چند دقیقه ببینی جاتون عوض شده. درواقع تو داری تلاش میکینی اون رو آروم کنه.
دوست داشته باشی نوازشت کنه. هی نازت رو بکشه و بگه راست میگی. برای یه بار هم که شده بگه تو راست میگی. باز بعد از چند دقیقه ببینی تو داری نازش رو میکشی و بهش میگی تو راست میگی(مثل همیشه)
هوفففففففففففففففف
مهم نیست. چیزی که عادت آدم شده باشه نباید خیلی آدم رو اذیت کنه. گاهی میشه غرش رو زد ولی باید به خود قبولوند که همینه که هست. بهش عادت کن.
زندگی همه گیر هایی داره که بهش عادت کردن. این اصلا هم معنی پذیرفتن تلخی زندگی نیست!
من خیلی بزرگ شدم. خیلی بیشتر از اونی که فکرش رو میکردم. و از همین میترسم. از این زود بزرگ شدن. از این همه چیز که نمیدونم.

دو روزه یه فکرخطرناکی توی مغزم رژه میره : برای آدمهایی که دو سه هفته پیش توی سفرم دیدم اتفاقی افتاده؟ اونها هم جزو مرده ها بودن؟
نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  | 

نوشتن داستان زندگی ایوب از زبان شهلا،همسرش تموم شد. حالا که تموم شد و ایوب مرد، چیزی ته گلوم رو گرفته که احتمالا اسمش بغضه. احتمالا میگم، چون باورم نمیشه تحت تاثیر قرار گرفته باشم. چند وقتیه حتی از درک کوچکترین احساسهای خودم عاجز شدم. هرچی با خودم کلنجار میرم باور نمیکنم الان از فلان مسئله ناراحتم یا از فلانی خوشحال. به فلان مسئله علاقه دارم و از فلانی بدم میاد. به خودم شک دارم. به صحت احساساتم مشوکم.

 

استاد میگفت باید به امثال تو با سرنگ احساس تزریق کنن؟! واسه همین بود. خودم تو کف این موندم که اتفاقا احساساتم زود تحریک میشه. 

 

چقدر حرف زدن با صاب کارم، مریم، برام لذت بخشه. یه نفر که از من بزرگتره و خیلی بهم شبیهه.

میگه این ویژگی ما آدمهای به نسبت دیگران منطقی تره. اینکه به احساساتمون مشکوکیم. چون احساسات رو خطرناک میدونیم.

خطرناک که نه. میدونی؟ احساسات ما آدمها تنها بخشی از وجودمونه که باهامون رشد نمیکنه. همیشه همونقدر ساده و کوچولو هست. اصلا نمیشه گفت سطحیه. این مایییم که بزرگ یا حتی عمیق شدیم. احساساتمون همیشه دوست داشتنی و قابل احترامن.

 برای همینه که همیشه حتی وقتی دارم توی سر احساساتم میزنم دلم میسوزه.

برای همینه که وقتایی که دلم میخواد بی کله سر یه نفر دادبزنم. بی کله عاشق بشم. بی کله نا امید بشم و بی کله بخوام که بمیرم، خوب بلدم خودم رو آروم کنم.

مریم میگه: نگران نباش! با همه ی اینها ما هم میتونیم ریسک کنیم. چون ریسک یعنی تو همه ی جوانب رو سنجیده باشی و باز هم ببینی نفعش برات بیشتره و بری سمتش. ولی نمی تونیم بی کله باشیم. چون بی کله یعنی کسی که اصلا به باقی جوانب فکر نمیکنه و ما "نمی تونیم" فکر نکنیم.

 

استاد داستان نویسیم میگفت من داستانهام رو خوب شروع میکنم. خودم فکر میکنم آخرای داستانهام رو نمیتونم خوب جمع کنم. داستانهای من همشون باید "پایان باز" داشته باشن. یادش بخیر!

 

حالا که ایوب نوشتنم تموم شد، باید کلی کار انجام بدم. کتاب تشیع علوی و تشیع صفوی رو استاد داده بخونم تا وقتی خوب بهم ریختم برم باهاش بحث کنم. کلی فیلم که دوست دارم ببینم. چند تا رفیق قدیمی که باید هر طور شده ببینمشون. شروع خوندن درسهای فوق برای فیلمنامه نویسی. و پیدا کردن یه پایه ی خوب برای دیدن تاتر . شنیدم "عشقه" چیز قشنگیه. "فنز" رو که از دست دادم.

 

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  | 

وقتی آقاجون بهم اصرار میکنه بمون اینجا احساس میکنم گذاشتنم لای منگنه. باید بگم نه چون واقعا نمیتونم و دلم نمیخواد بمونم. نباید بگم نه چون تا میگم میفهمم دلشون میسوزه.

دلم برای مامان جون هم میسوزه وقتی میبینم با وجود کلافگی باز هم دستور های عجیب و غریب آقا جون رو انجام میده و به قلق رفتارش آشناست. دلم میسوزه و به اینهمه از خود گذشتگیش احترام میذارم.

چند درصد مردها این از خود گذشتگی رو بعد از اینهمه سال دارن؟

 

 چقدر سخته دو نفر آدم بعد 50 سال زندگی مشترک نتونن تنهایی هم رو پر کنن.

چقدر سخت تره که دو نفر آدم بتونن این کار رو بکنن!!

 

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  | 

دوستت دارم. این رو از وقتی که شروع کردم هر شب برات نامه مینویسم بیشتر احساس میکنم. احساس میکنم اصلا نمیخوام جوابم رو بدی. فقط میخوام باشی. فقط دلم به این قرصه که هستی.

 دیر به یادت افتادم. دیر یادم اومدم تو هنوز هستی. وسط اینهمه قرو قاطی شدن اعتقاداتم تو تنها کسی بودی که هنوز زنده بودی و میتونستی برام دعا کنی. میتونستم ازت بخوام حالا که عزیز خدایی و حرفت پیشش برو داره حرفم رو پیش خدا ببری. حس داشتنت، حس شیرینیه. فقط ببخش که دیر یادت افتادم.

من به شدت دوست دارم وقتی میای باشم. شده برای چند روز . میخوام با چشمای خودم تغییر دنیا و فکرها و زندگی ها رو ببینم. میخوام نگاهت کنم. به مغزم فشار بیارم و هر چی سئوال توی ذهنم از این عصربدون تو نگه داشتم ازت بپرسم. نا امیدم نکن.

دوستت دارم و انگار گفتن همین جمله هم ته دلم رو شاد میکنه. نه انگار واقعا دوستت دارم.

 

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  | 

اوایل گل سرخ است و انتهای بهار/ نسشته ام سر سنگی ، کنار یک  دیوار

جوار دره ی دربند  و دامن کهسار/ فضای شمران، اندک زغرب مغرب تار

هنوز بد اثر روز، بر فراز اوین

نموده در پس که،آفتاب، تازه غروب / سواد شهرری از دور نیست پیدا خوب

جهان نه روز بود در شمر، نه شب محسوب / شفق سه سرخی، نیمیش بیرق آشوب

سپس ز زردی، نیمیش، پرده ی زرین

چو آفتاب پس کوهسار پنهان شد / زشرق از پس اشجار،مه نمایان شد

هنوز شب نشده، آسمان چراغان شد / جهان ز پرتو مهتاب، نور باران شد

چو نو عروس، سفیداب کرد روی زمین

اگرچه قاعدتا، شب سیاهی است پدید / خلاف هرشبه امشب دگر شبی است سپید

شما به هر چه که خوب است ماه میگویید / "بیا که امشب ،ماه است و دهر، رنگ امید

به خود گرفته همانا در این شب سیمین"

جهان سپید تر از فکرهای عرفانی است / رفیق روح من آن عشق های پنهانی است 

درون مغز من از افکار خوش، چراغانی است / چرا که در شب مه، فکر نیز نورانی است

چنان که دل،شب تاریک، تیره است و حزین

نسشته ام به بلندی و پیش چشمم باز /  به هر کجا که کند چشم کار، چشم انداز

فتاده بر سر من فکرهای دور و دراز /  برآن سرم که کنم سوی آسمان پرواز

فغان که دهر به من پر نداده چون شاهین

فکنده نور مه از لابه لای شاخه ی بید / به جویبار و چمن زار،خال های سفید

به سان قلب پر از یاس و نقطه های امید / خوش آن که دور جوانی من شود تجدید

ز سی،عقب بنهم،پا به سال بیستمین

درون بیشه سیاه و سپید دشت و دمن / تمام خطه ی تجریش سایه و روشن

ز سایه روشن عمرم رسید خاطر من / گذشته های سپید و سیه ز عیش و محن

که روزگار گهی تلخ بود و گه شیرین

به ابر پاره چو مه، نور خویش افشاند / نظیر پنبه ی آتش گرفته می ماند

زمن مپرس که کبکم خروس می خواند /"چو من زحس طبیعت که قدر می داند

مگر کسان چو من موشکاف نازک بین"

حباب سبز چه رنگ است شب ز نور چراغ؟ / نموده است همان رنگ، ماه منظر باغ

نشان آرزوی خویش، این دل پرداغ / زلا به لای درختان، همی گرفت سراغ

کجاست آن که بیاید مرا دهد تسکین؟

 

" * یعنی این دو مسرع موقوف المعانی هستن. میدونی که یعنی چی؟

*من شیفته ی این شعرم. تمام حرفهای منو زده. تمام حسش رو بهم منتقل کرده. تمام و کمال درکش میکنم و ذوق می کنم که میتونم کاملا خودم رو جای میرزاده ی عشقی بذارم البته جز اونجایی که میگه سی سالشه. شاعر از من ۶ سالی بزرگتره.

* از تهران متنفرم. نه این تهرانی که عشقی میگه. تهران حالا. من باید یه روز از اینجا برم. برم اونجایی که بوی طبیعت بیاد.

* بعد از مذاکراتی که با استاد داشتم به این نتیجه رسیدم که همه چیز برای عاشق شدن مهیا است، جز مممممم سوژه!!!! کجاست آنکه بیاید مرا دهد تسکین؟

*خوبی این شعر اینه که وقتی دارم میخونمش از بس کیفور میشم به هیچ وجه حتی وقتی میگه کجاست انکه بیاید... غصه ام نمیگیره. من الان مردم از خوشی.

 

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  | 

ممنونتم. نه چون دقیقه نود جواب رو دادی ها. فقط چون جواب دادی!

میدونی اگه جواب نمیدادی چی میشد؟ خودم رو آماده کرده بودم برای اینکه قاط بزنم و قاط زدن چند نفر دیگه رو هم با چشمای خودم ببینم. میدونستم طاقتش رو نداشتم. میدونستم دیوونه میشم. میدونستم روحم طاقتش رو حتما نخواهد داشت. اینکه من با چشمای خودم ببینم که من و چند نفر دیگه در حالی که هممممممممممه ی امیدمون به تو هست و حتی به ناچار رسیدیم به اینکه فقط تو فقط خود تو باید برامون کاری کنی و اجازه ی کاری رو بدی بعد یکهو نا امید بشیم. یکهو سقوط کنیم. یکهو...

نمیدونم داری چی کار میکنی؟ نمیدونم چی میخوای؟ نمیدونم منظورت چیه؟ من گوش شنیدن و فهمیدن حرفات رو از لا به لای این همه کنایه و اینهمه غیر مستقیم گویی ندارم. من فقط الان میخوام با تمام وجودم ....

میدونی من الان شبیه کیم؟ دیدی بچه کوچولو هایی که توی یه جای شلوغ گم میشن؟ من دیدم خیلی خیلی زیاد هم دیدم. چون دیدن این صحنه حسابی در گیرم میکنه واسه همین دنبالشم ببینم.

دیدی گیج و مبهوت سرشون رو بالا میگیرن و به قیافه ی همه نگاه میکنن. بعد لب پایینشون جمع میشه و چونشون چروک میشه. هی چشماشون رو میمالن چون میخوان اشکا بریزن بیرون و جلوی چشمشون رو نگیرن تا حتی یه لحظه یه دقه هم خانومی از جلوی چشمشون رد نشه و نبیننش. اشک که میدونی جلوی چشم ادم رو تار میکنه. دیدیشون وقتی مامانه پیدا میشه چه شکلی میشن؟ دهنشون رو بازباز میکنن. آب دهنشون بین دندونای بالا و پایین گیر کرده و کش میاد. یه "ااااااااااااااااااااااااا" ی طولانی میگن . چشماشون رو میبندن و خودشون رو پرت میکنن توی بغل مامانه.

ببین خدا! من الان اونطوریم. دستام باز کردم و بی خیال آداب و ترتیب شدم. خودم رو پرت میکنم توی بغلت. "کجا بودی خدا؟ " 

نوشته شده توسط آهو در ساعت  | لینک  |