کلی حرف توی ورق نوشته بودم که بعدش بیام اینجا بنویسم ولی الان اصلا حوصله شون روندارم. طولانی بودن. میشد همه ی اون حرفا رو خلاصه کرد و گفت:
ببین! قرار نیست تو عقلت برسه که یه چیزایی رو بخوای و خدا هم بهت بده.
اتفاقا قراره یه وقتایی تو عقلت اصلا به یه چیزایی نرسه، روحتم از اونا بی خبر باشه، بعد خدا چون دوست داره بهت بده. مطمئن باش دلیلش دوست داشتنته وگرنه دشمنت که نیست. پررو بازی رو بذار کنار. دو دو تا چهارتا بازی رم بذار کنار. یه دقیقه فکر کن اون بیشتر از تو میدونه. به همین فکر کنی حتی اگه ایمانم نداشته باشی ولی میتونی شونه ات رو بالا بندازی بگی: به من چه. لابد یه چیزی میدونسته دیگه. لابد خیری چیزی بوده دیگه.
تازه! یه وقتایی هم هست که خودت رو جر میدی عقلتم کلی مایه گذاشته کلی حساب کتاب کردی یه چیزی رو خواستی و بهت چی؟ نمیده.
اینه. این طوریاست که خدا آدم رو به جیغ زدن وا میداره. گیج و ویج میکنه. خوشش میاد دیگه.
به من چه. لابد فکر کرده برام خوب بوده حالا هرچند هنوز خوب بودنش رو خودم نفهمیده باشم. هرچند هنوز احساس کنم چیزی که بهم داد برام زود بود. یه جورایی حتی هدر رفت. ولی مهم نیست. چون من خوشبختانه معتقدم توی این دنیا اتفاقایی داره می افته که به چشم نمیان. یکیش اینه که اثر وضعی بعضی چیزای خوب (حتی چیزای بد) طبیعتا و مثاا از روی غریزه بهت میرسه. مثل اثر وضعی توی یه حیاطی نشستن. نیگا نیگا کردن یه قبه. یا راه رفتن توی یه خیابون.
یه حرفی هی میاد سر زبونم و میره. میخوام بگمش: اعتراف میکنم که... باید بگم که.... وقتی خودم توی شکسته شدن حرمت یه آدمی که بالاخره عزیزمه دست داشتم دیگه نباید انتظار داشته باشم که کس دیگه ای که اون آدم براش اندازه ی من عزیز نیست حرمتش رو نشکونه!
زندگی خیلی سخته میدونم. مخصوصا زندگی مشترک. اونم از هر نوعش. به نظرم خیلی از خود گذشتگی میخواد. هوشی برای حفظ آرامش! واقعا هوش میخواد.
من دیگه نمیترسم. قدیم تری ها میگفتن : "هر چه پیش آید خوش آید" میذارم پیش بیاد و خوشم بیاد. الان اصلا رو مود خوش اومدن پست قبل نیستم ها. منظورم یه چیز دیگه بوده.
واقعا اول کدوم اتفاق می افته؟![]()
آدم یکی رو میبینه. خوشش میاد. بعد هی میسنجه میبینه این صفت و اون صفتم داره و واسه همیناش خوشم اومده؟
یا اول یکی رو میبینه. صفتایی توش میبینه بعد خوشش میاد؟
اصلا فرایند عاشق شدن چه طوریاس؟ خوش اومدن یعنی چی؟ من جواب درست و درمون میخوام ها.
میخوام امتحانش کنم.
- راست میگن. واقعا این هم از اون چیزاییه که تا تجربه اش نکنی نمیتونی بفهمی چیه. هیچ کسم نمیتونه توصیفش کنه. اونم کسی مثل من که تجربه اش رو کرده ولی انگار خواب بوده. اخبار نشونشون میده. اینا راست میگن ها. ادا در نمیارن. واقعا روز سوم که بیای بیرون اینقدره حال و هوات خوبه.
- فضام با این mp3 کلا عوض شده. وقتی میذارم تو گوشم از همه فاصله میگیرم. البته دست از سرم بر نمیداره این دلشوره که کسی صدام بزنه و حواسم نباشه و .... برین تا تهش. کلا من حریم خصوصیم خیلی خیلی خیلی کوچیکی دارم.
- چقدر من بی معرفتم واقعا ها! چند وقتی میشه درست و حسابی و از ته دلم خدا رو شکر نکردم به خاطر چیزایی که دارم. مثلا همینکه انگشتام سالمن. اینکه نفس میکشیم. ببین! من الان اینقدر بی معرفت شدم که به یادم هم نمیاد چه خوبی هایی دارم. امشب مفصل فکر میکنم بهش. فعلا علی الحساب شکر. واسه اینکه داشتم بد جوری میرفتم سمت قهقرا. یهو قدرتی خدا متحول شدما!
پوست زیر چشممو میکشم پایین. زبونمم میارم بیرون و توی آینه خودمو نگا میکنم: یعنی اینقده تابلو ام؟
...
دکتر گفت: هیچیت نیست. تپش قلبتم مال اضطرابه. فقط... یه جوریه قیافه ات. چهره ات شاد نیست.
دوست داشتم مامان تو اتاق نبود و من به جای اون خنده ی مسخره لبمو آویزون میکردم و میگفتم: راس میگین. میدونم.
...
روی زبونم سفید نیست و این یعنی رو دل ندارم. توی کاسه ی چشمم هم سرخه. فقط این گودی زیر چشمم...
...
دکتر: زیر چشمت گوده. ورزش کن. شاد باش. کارای هنری کن.
من: گودیش شاید مال اینه که چشممو عمل کردم.
...
راس میگه. بد جور قیافه ام داغونه. عین معتادا شدم. اه اه اه اه. دلم میخواد حرف بزنم. راحت حرف بزنم. بعد نگران نباشم که با حرف زدنم مشکلی به مشکلاتم اضافه بشه.(مثل ریسکی که یه سال و نیم پیش کردم و همش باد هوا بود) دلم میخواد حرف بزنم با کسی که بد برداشت نکنه. اصلا خود اصل برداشت رو بکنه. بعد کمکم کنه. اصلا خودش بشه ناجیم. یعنی اینقدر لیاقت داشته باشه که من حسابی حالم جا بیاد. کاش میشد و میتونستم و آدمش بود تا حرف میزدم. اونقدر داغونم که اگه این آقاهه با خانواده ی محترمشون بیان منزلمون نه میذارم نه برمیدارم بهش میگم حتی شده میزنم زیر گریه میگم: یاالله برام ثابت کن میتونی بهم آرامش بدی. اگه کردی باهات هستم. اگه نکردی زود برو گم شو.
...
من شبا مثل دیوونه ها نیشم تا بناگوشم باز میمونه وقتی این اشکان خطیبی و رامبد جوانو میبینم. اخ اگه من پسر بودم. اخ اگه بازیگر بودم. میشه یکی منو ببره تاتر؟
...
میدونی چقدر سخته آدم هی بیاد چک کنه ببینه نه میلی داره نه آفی نه کامنتی؟ نمیدونی. چون دنیات خیلی شلوغ پلوغه. من باید زودتر نجات پیدا کنم. اینو صد بار بیشتر تو این وبلاگ نوشتم و هزاران بار بیشتر توی اون دو سه تا دفتر خاطرات. بفهم تکراری بودن یعنی چی.
حس غریبی دارم . حس کسی که توی یه لحظه و با یه جمله فهمیده درد طرف مقابلش چیه. نمیدونم باید چی کار کنم. چقدر این احساس آخریم تکراریه. آدم وقتی خودش هم برای خودش تکراری میشه باید چی کار کنه؟من فهمیدم که فلانی و بیساری و بهمانی هم با من هم دردن و طبیعتا چون فلانی و بهمانی همجنسم نیستن احساسم بهشون فرق میکنه دیگه. اصلا کلا خسته شدم از بس اطرافم هم درد هم جنس دیدم. اما خیالم خیال خیلی خامیه.با داشتن کلی استعداد و توانایی نمیتونم به همه کمک کنم که. تازه نمیتونم ادعا کنم این کمک کاملا خالصانه است. چون جلوی بوی خودخواهی که ازش بلنده رو نمیشه گرفت(پست آدمای خال خالی) به هر حال به خاطر این صداقتم قابل تحسینم.
کاشکی اتفاقای کوچولو که باعث می شن آدما کمی به هم احساس نزدیکی کنن، ارزشش رو داشته باشن که واقعا آدما به هم نزدیک بشن (چه پیچیده شد)
چرا من اینقدر احمقانه فکر میکنم که دنیای آدما و روابطشون به اندازه ی دنیای خودم خلوته؟ کاش من اجازه میدادم یکی وارد دنیام بشه. کاش یکی به خودش اجازه میداد وارد دنیام میشد.
تا حالا تو این فصل بارون دیده بودین؟ هوا خیلی توپه شبا. دلم خواب رو پشت بوم میخواد. البته با پشه بند.
