آروم آروم خبر رو میگن. خودش آخرین نفریه که میفهمه. وقتی هم که میفهمه سرطان داره اول باور نمیکنه.
میگن باید همه معده رو برداشت تا به جای دیگه ای سرایت نکنه. همه ی معده رو برمیدارن. از همون اوایل روده براش معده الکی درست میکنن.
بعد باید بره برای شیمی درمانی. کی میدونه شیمی درمانی چقدر درد داره. یا چقدر آدم رو ضعیف میکنه.
حساب کنین از اول فروردین تا همین دیشب پریشب. یه روند فرسایشی ولی تند و سریع.
سرطان کار خودش رو کرد. دیشب پریشب اون رفت. وقتی هنوز چیزی از سی سالگیش نگذشته بود و وقتی دوتا بچه ی کوچولو داشت وقتی شوهرش... راستی شوهرها چه حالی دارن این وقتا؟
خب (یه نفس عمیق بکشین و با بازدمش بخونین خب) کی میدونه؟ شاید من هم. شاید شما هم. کی واقعا میدونه؟
مهم اینه که من مدتهاست در مورد مرگ اینطوری فکر میکنم:دلم میخواد بمیرم... به شرط اینکه برم توی بغل خود خدا. بسه اینهمه در به دری و آشفتگی توی دنیا. ما بنده های متوسط هم دلمون آرامش میخواد خب.(دیشب خیلی دور خیلی نزدیک رو برای چندمین بار دیدم. هر چند تلوزیون به آخر فیلم گند اساسی زد ولی مسحور موسیقی فیلم بودم و این مرگ عجیب و غریب که هم خیلی دوره هم خیلی نزدیک)
میشه یکی بگه چه بلایی سر پرشین بلاگ اومده؟ منفجر شده؟
دلم میخواهد باز هم از دلمشغولیم بگویم. اما دیگر دل همه را زده. ولی من که برای همه نمینویسم. پس میگویم. مهم نیست. هیچ چیز مهم نیست چون هیچ چیز نیست
مگر این احساس من که به شدت واقعی است: احساس تنهایی و میل شدید به از تنهایی در آمدن.
لزومی ندارد کسی بفهمد عمق این احساس چقدر است؟ یا آیا وقتش شده که من همچین احساسی را بکنم یا نشده؟ یا اینکه مثلا چه جور نسخه ای برایم بپیچد. مهم این است که این بار این نوشته را مخصوص امشب مینویسم. شبی که بغض گلویم را گرفته.
شبی که بغض گلویم را نه فقط برای آروزهای خودم که برای آرزوهای حمیده ، زهرا ، آقا جلال ، مامان ، بابا ، منیره ، آقا جون پیرم مامان جون خسته ام گرفته. بغض گلویم را حتی برای اروزهای از دست رفته شهلا زن ایوب (که چقدر دوست داشت ایوب عروس ها و دامادش را ببیند) گرفته. امشب دوست دارم و از ته دلم دوست دارم طوری که وقتی میگویم از ته دل ، ته دلم فشرده میشود. دوست دارم آرزو میکنم همه به آرزویشان برسند.
کاش امشب جلوی کعبه بودم. مینشستم و پاهایم را جمع میکردم توی بغلم. خیره خیره نگاه میکردم به پرده سیاه براق. به مردمی که دورش میچرخند. بعد نسیم میخورد توی صورتم و جای رد اشک روی صورتم را خشک میکرد. کاش همین حالا همین الان همه جا بهشت میشد. و گمشده هر کسی پیدا میشد.
آرزو میکنم همه خوب باشند. خوشحال و راضی از زندگیشان. اسمش را بگذارند نفهمی مهم نیست ولی وقتی احساس رضایت کنی همه چیز حل است.
آرزو میکنم همه خوبی هایی که هر کسی دارد برایش دایمی بشود.
آرزو میکنم هیچوقت هیچکس احساس نکند خدا هم او را تنها گذاشته.
آرزو میکنم هیچ کداممان روزی را نبینیم که به خاطر لیوانهایی که میتوانستیم پر کنیم و نکردیم غصه بخوریم.
آرزو میکنم همه نوزادها با آرامش و توی سلامت به دنیا بیایند.
همه پیر بشوند و بمیرند و وقتی میمیرند با ارامش و توی سلامت عقلی بمیرند.
آرزو میکنم همه هواپیماها سالم بنشینند. همه ترمزهای ماشینها به موقع کار کند.
آرزو میکنم کسی خواب آشفته نبیند. کسی زودتر از موعدش نمیرد. کسی ...
آرزو میکنم همه قدر نعمتهیی که دارند را بدانند و خدا هی بیشترشان کند.
آرزو میکنم پای شوهر اکرم خانوم خوب بشود که او نخواهد جای شوهرش برود دستشویی بشورد و خجالت بکشد دخترهایش بفهمند و ریز ریز اشک بریزد.
ارزو میکنم روح حاج اقا مشفقی هیچ وقت فاطمه خانوم و سمانه کوچولو و پسرهایش را تنها نگذارد و همیشه هوایشان را داشته باشد.
آرزو میکنم کسی که خیلی دوست دارم وقتی هست زنده باشم زودتر بیاید و به آرزویش برسد.
...
آروز میکنم خدا لذت به آرزو رسیدن را از کسی نگیرد.
شب ، وور وور کولر ، بی صدایی کوچه که واقعا امشب استثناست و جیپسی کینگ
از دیدن خودم توی این حالت تعجب میکنم. من دارم آخه به چی فکر میکنم؟
( جیپسی کینگ شاید جو گیری به حساب بیاد ولی لذتی است توی این جو گیر شدن که باید بعضی وقتا تجربه اش کرد)
یادم بندازین توی بهشت غیر از بازیگر شدن موسیقی هم بنوازم. با هر وسیله ای غربی شرقی سنتی مدرن هر چی فقط بنوازم.
فهمیدم که توانایی غریبی دارم توی شریک کردن دیگران توی غم و غصه ام ولی در کمال بی معرفتی و نامردی اصلا دیگران رو توی شادیم شریک نمیکنم(نمونه اش حمیده که همیشه زجرش دادم). حالا میخوام تمرینش رو بکنم:
ادم گاهی از دیدن بعضی صحنه های ساده خوشحال میشه مثل چهره خندان پسری که مسئول گرفتن زباله های خشک از در خونه هاست و تا من در رو باز میکنم میاد جلو کیسه های پر رو میگیره و با خنده میگه : سلام صبحت بخیر خوبی؟ و میره و نمیدونه چقدر اون نیش من که تا بناگوشم باز شده از این کارش ، خوشحالم میکنه.
آدم گاهی از شنیدن چند تا جمله هم خوشحال میشه. جمله هایی که دنبالشون میگشته. من همیشه از تنهایی می نالیدم ازش میترسیدم واز دوستی که توی لحظات شاد از تنهایی در اومدن بود شنیدم که: آدما تا آخر عمرشون تنهان حتی با داشتن یه رفیق دایمی عالی!
حالا بدون ناراحتی و ترس و در حالیکه از این کشف خوشحالم میگم: راست میگه. ماها همیشه تنهاییم خودمونیم و خودمون. حتی توی عاشقانه ترین لحظات. میخوایمش چون مایه آرامش خودمونه. چون نیاز داریم محبت کنیم. خودمونیم و خودمون. توی لحظاتی که برای نفسهای آخر عزیزی گریه میکنیم. میدونیم بمیره راحت میشه از اینهمه رنج اما خودمون طاقت دوریش رو نداریم.
همیشه ، همممممممممممممممممیشه صدای بهنام توی گوشم هست: یه روزی دیر یا زودش مهم نیست ماها با خودمون تنها میشیم
من از این کشف دوباره خوشحالم. اگه از افسردگیم ناراحت شدین از خوشحالیم هم شاد بشین لطفا ،( چون من الان احساس میکنم همه ی آدمای دنیا رو دوست دارم) آدمای مهربون خال خالی تنها!
- پودر رخشا ریختین روی کثیفی ها و لجنهای دستشویی ببینین چقدر تمیز میشه و برق میزنه؟ من ریختم. همین حالا. آدم دلش میخواد توی دستشویی ما الان زندگی کنه. دلم میخواد از این پودرا بریزم و همه ی گذشته ام رو پاک کنم.
- دلم میخواد برم پیش روانشناس. از اینا که یه تخت دارن. بخوابم روی تخت و وقتی بلند میشم ذهنم پاک پاک شده باشه.
- چرا؟ چرا من اینقدر با خاطرات بد گذشته ام زندگی میکنم؟ چرا اینقدر از گذشته ام بدم میاد؟
- فکر میکنم جنگ جهانی سوم در پیشه. و احتمالا ترکشهاش من رو هم بگیره. برام دعا کنین.
- وقتی کسی میگه برام دعا کنین یعنی واقعا میخواد دعاش کنین. پس اگه اهل دعا نیستین که هیچی.
- دلم میخواد از اینجا بعد از پاک شدن مغزم برم یه جایی که هیچکی منو نشناسه.
- چقدر احساس بی پناهی میکنم. احساس تنهایی. خدایا غلط کردم اگه کفر گفتم. تو دلمو خالی نکن. باهام دوست باش. قهری؟ منو بغل کن.
میدونم اینجا رو میخونی. دوست من! بهترین دوستم. تنها دوستم. اصلا عزیزترین کسم. خداجون.
داره چه اتفاقی می افته؟ چی داره به سرمون میاد؟ چرا دور من پر از آدمهاییه که یه گره ی بزرگ توی زندگیشون افتاده و باز نمیشه مثل خودم؟
ما جزو کدوم دسته ایم؟ اونایی که خیلی خیلی دوستشون داری و ماجراشون ماجرای کاسه و لیلی و ایناست؟
یا اونایی که یه گناه گنده مرتکب شدن و به عقوبت اون گناه ولشون کردی. رهاشون کردی؟
اینکه چزو کدوم دسته ایم رو از کجا باید بفهمیم؟ بد بختیم که حتی کسی نیست بهمون همین رو هم بگه تا لااقل تکلیف خودمون رو با این ذهن شلوغ و پلوغ که به هر دری میزنه دردش دوا نمیشه رو روشن کنیم.
چقدر تنهاییم. چقدر نا امیدیم. من میترسم. از اینهمه غصه ی تکراری اینهمه آدم( منم جزوشونم ها) از اینهمه بی راه حلی. از اینهمه نگرانی و اضطراب. چه کسی قراره چه وقت به دادمون برسه؟
خدایا! یه کاری بکن. یه کاری بکن قبل از اینکه هممون از دست بریم.
با اینکه به نظرم یه کم زور داره که ما آدمای آخرالزمان که هیچی برای مطمئن شدن نداریم خودمون باید یه کارایی بکنیم ، ولی با این حال فقط یه کار مونده که نکردم. اونم که هی جلوش مانع میاد.
سبزی ها رو از توی آب در میارم.
برنج رو پاک میکنم.
زیر خورشت رو کم میکنم و برنج رو خیس میکنم.
سبزی رو دوباره غرق میکنم توی آب تا مایع گند زدا بهش بزنم. و به این فکر میکنم که"بازیگر شدن آرزویی که قطعا به گور میبرمش. قطعا".
انگورها رو میریزم توی کاسه بزرگ روشویی(اسمش چیه؟ من دارم خودم رو میکشم اسمش یادم بیاد نمیاد) و توش رو پر آب میکنم. انگور باید خوب شسته بشه. کلی جا داره برای قایم شدن گندها!
سر صبحانه روزنامه اینایی که بابا صبح زود خریده بود خونده بودم. حالا در حالیکه دور برنج رو میارم بالا به این فکر میکنم که" چرا آدما از هم پنهون میکنن که همدیگه رو دوست دارن؟"
مسایل روحی یه طرف. زندگی گردانی هم یه طرف. من کی به کاری که باید مثلا تا آخر تیر تحویل بدم برسم؟؟؟؟
کاش میتونستم عاشق بشم.
عاشقا بی کله ان. میرن تو دل قضیه. البته عاشقاها! نه هر موجود در پیتی.
(به نظر من مسخره است آدم مشکلش رو با مشکل دیگران مقایسه کنه. مشکل همه برای خودش بزرگه. این مقایسه از بزرگیش کم نمیکنه.)
اوووووووووووووووف... کاش میتونستم عاشق بشم.
من عضو هیچ سازمان حمایت از هیچی نیستم. من فقط یه آدمم. یه آدم که به شدت احساسات رقیقی دارم و به این احساسات رقیق میبالم. چون شاید تنها چیزی باشه که یه روزی یه روز مبادایی جلوم رو بگیره که قساوت به خرج ندم.
این شرم آوره بی انصافیه افتضاحه که ... حتی نمیتونم بنویسمش. چیزی که دیدم با من کاری کرد و نا خود آگاه عکس العملی از من بروز داد که خودم توی کنترلش موندم:
دستم رو روی دهنم نگه داشتم. چشمام ریز شدند. لبم همینطور به طرف پایین کشیده شد(مثل بچه گی ها که بغض می کردم) بعد بی هوا به بابا که مثل من خیره تلوزیون شده بود گفتم" آخه چرا این کار رو میکنن؟ بیچاره هنوز زنده است!"
بعد بلند بلند و بی هوا زدم زیر گریه. مامان هم همینطور شده بود. زهرا سرش رو فشار میداد توی بالش تا نبینه و داد میزد "خب نبینین. نگاه نکنین"
این موقع ها اصلا احساس کوچک شدن نمیکنم. اگه کوچیکیه که من عاشق این کودکی هستم که هنوز توی من زنده است. رفتم کنار مامان که گریه می کرد و خودم رو چسبوندم بهش.
دلم برای موجودی به اسم آدم میسوزه. وقتی اینقدر توانایی قساوت داره. اونهم برای چی؟
حتما الان تصاویر و عکساش توی اینترنت هست ولی دیدن نداره. اخبار هم بی خود کرد گذاشت ولی خب خوبیش این بود که نگفت یه خبر جالب. گفت صدای مدافعان حقوق حیوانات هم در اومده. تیترش رو مینویسم چون خیلی دردناکه ادامه نمیدم. زنده پزی و زنده خواری(ماهی) توی تایلند
قیافه ی ماهی بیچاره و زبون بسته که صورتش سالم بود و هنوز داشت آب آب میکرد درحالیکه بنش پخته شده بود و مشتری خاک بر سر ازش میخورد هیچ وقت یادم نمیره.
ماهی!میدونم مطمدنم هم آشپز باید جواب خدا رو بده هم مشتری. قول میدم خدا همون بلا رو سرشون میاره. قول میدم یه روزی میرسه که همونقدر که یه بچه فلسطینی یه بچه روستایی ایرانی یه بدبخت افغانی یه بی چاره ی آمریکایی با خیال راحت زندگی میکنن تو هم میتونی با خیال راحت زندگی کنی. میدونی ماهی من دلم ضعف میره برای اون روز. دلم میخواد زنده باشم و ببینم که آدما عقلشون بزرگ میشه.
ماهی جون! میدونم درد کشیدی. منم دردت رو کشیدم.
فقط یه قاشق چای خوری نیاز داره.
دوستم میگفت(که صاب کارمه) میگه برای غمت دو ساعت تو روز وقت بذار. بهش فکر کن. بعد برو سراغ کارات. میشه مگه؟
شاید تقصیر منه.از بس بدم. هرچی باهات حرف میزنم دلم باز نمیشه. درحالیکه همه میگن تو با همه فرق داری. به هر حال من خسته شدم. رک بگم خسته شدم از بس جواب نمیدی.
فکر کنین برین دستشویی ولی عوامل بیرونی نذارن که با خیال راحت کارتون رو بکنین.
یا برین پارک مثلا بعد جزو اقلیتی باشین که اومدن بازی کنن.
برین مسجد ولی بترسین به مردم بگین:ببخشین من میخوام اینجا نماز بخونم!
یعنی کلا برین یه جایی که نتونین کاری رو که اونجا برای اون کار ساخته شده انجام بدین.
سینما برین، بخواین روز سوم ببینین، بعد به عنوان تماشاچی در اقلیت باشین!!!!!!!!
چراغها که خاموش شدن پسر پشت سری گفت خب شروع کنین و بعد: قرچ قرچ قرچ چیپسها باز شدند
اولین صحنه ای که توش توپ و تانک ترکید پشت سری باز هم حرف زد:" با یک فیلم کمدی طرفیم!" یاد دلقک بازی بازیگران اخراجی ها افتادم.
جلوی در ورودی نوشته بود مبایلها رو خاموش کنین لطفا. فکر کنم فقط من خیلی لوس بودم که این کار رو کردم چون همه گوشی ها دارن آهنگ میزنه. همه به هم عکس و فیلم و اس ام اس نشون میدن. و رقص نور صفحه های مبایل با چشم بازی میکنه.
صدای سینما افتضاحه . دستم را پشت لاله ی گوشم گرفتم تا بهتر بشنوم اما خب با این کار صدای حرف زدن ها و خندیدنها و خوراکی خوردن ها رو هم بهتر میشنوم.
پسرهایی که باهم امده اند یک ریز ازخودشان صداهای مختلف درمیارن. بچه کوچولویی بلند بلند شیرین زبانی میکنه و مامانش عین خیالش نیست. یکی صدای قژ قژ صندلی کنارش رو درآورده. یکی هم مدام سوت میزنه و تذکر مردم بیشتر تشویقش میکنه که خودنمایی کنه.
پسر دیلاقی با دوست دخترش سیخ میان جلوی ما میشینن. ما جامون رو عوض میکنیم اما بازم علاوه بر صحنه های فیلم، اونا رو هم که محکم همدیگه رو بغل کردن و... مجبورا میبینیم. زیر چشمی بابا رو نگاه میکنم که از دیدن اون دوتا حرص میخوره. ما یه بار اومدیم خانوادگی یه فیلم ببینیم ها! ای بی فرهنگا!
حالا اظهار نظرهای مردم هم اضافه کنین به اینهمه شلوغ پلوغی: بیا! جنگ رو که بدن دست بچه ها این میشه دیگه. _ اااااااااااه (صحنه هایی که برو بچ دارن وصیت میکنن)
وقتی منفجر شدم که درست سر صحنه ای که بغض کرده بودم (اونم در حالیکه اصلا دیالوگهای فیلم رو نشنیدم و فقط صحنه ها رو دیدم) وقتی سمیره دست و پا میزد و داداشش رو صدا میکرد سینما با صدای قهقه ی مردم رفت روی هوا! توی دلم گفتم دستت درد نکنه ده نمکی. با چرتی که تو ساختی تا سالها ملت به مردن ادمها هم میخندن.
تقصیر خودمونه. به قول یکی همیشه به کم راضی هستیم. یه سینمای نزدیک به خونه رو انتخاب کردیم که خیلی افتضاح بود. فیلم حیف نشد من توی اون سینما حیف شدم که فیلم رو دیدم و ندیدم.
به طرز ابلهانه ای از اینکه توی این دنیا هستم خوشحالم. با اینکه فوق العاده از این دنیا میترسم. با اینکه خطر های مختلفی توی این دنیا همین حیات چند روزه ام رو که فکر میکنم خیلی هم طولانی است تهدید میکنه. با اینکه تازگی شنیدم از هر سه نفر یکی حتما سرطان میگیره و من هم ممکنه...ولی باز هم از اینکه تجربه ی زندگی توی این دنیا رو دارم خوشحالم.
چه حرف مسخره و غیر علمی ای زدم. قبل از این دنیا که چیزی نبودم که بخوام تجربه داشته باشم. واقعیتش اینه که خوشحالم که هستم چون خدا خواسته باشم و حتما دوستم داشته چیزی توم دیده. چه میدونم.
بابا و مامان و مخصوصا مامان توی به دنیا وارد شدنم نقش داشتن. خیلی. من ضعیف بودم کوچولو بودم ریز بودم بی دفاع بودم. مامان هوام رو داشت مراقبم بود از شیره ی جونش بهم داد. وای دلم ضعف رفت برای کوچولی های خودم.
خودم از اینکه یه روز کوچولوم رو بگیرم بغلم توی دلم قند آب میشه. ممممممم ولی بچه ها که خودشون دوست نداشتن بیان دنیا. خودشون که هیچ تلاشی نکردن. خودشون که موقع اومدن کلی گریه میکنن. مادر شدن لذت داره درست. بهشت زیر پای مادرهاست درست. اما بچه ها که به دنیا میان هیچی نمیدونن هیچی. هر چی میفهمن هرچی یاد میگیرن از همون لحظه ای اولیه است حتی قبلتر از اون.
گاهی فکر میکنم پدر و مادرها خیلی خود خواهانه و برای لذت خودشون بچه دار میشن ولی دیگه مراقب اون طفل معصوم نیستن. بعد یا ولش میکنن به امان خدا اون بد بخت بالاخره یه چیز از اب درمیاد یا تمام تئوری های تربیتی رو روشون پیاده میکنن که با زاون بد بختها یه چیزی میشن چیز بدی نمیشن خوب میشن ها ولی .
نمیدونم چرا به دومی ها گیر میدم در حالیکه خودم از بس نگران اون طفل معصومای خودم هستم کلی خون دل میخورم تا خوب از آب دربیان.
به هر حال مامانا به طرز اعجاز آوری دوست داشتنی هستن هرچند گاهی از نگرانیهاشون منزجر میشم.
اینجا خیلی آرومم. منی که از شلوغی و جمعیت بی زار و فراری بودم اینجا برای اولین باره که اینقدر آرومم و یا شاید آرامشم به چشمم اومده.(یک سال پیش هم این آرامش را تجربه کردم وقتی روی زمین سنگی سفید مسجدالحرام مینشستم و خیره میشدم به مکعب سیاه روبروم. هنوز هم از به یاد آوردنش احساس خنکی میکنم.)
من اینجا یا خیره میشم به گنبد بزرگ و طلایی اونم توی صحن عتیق یا به ضریح از بالای پله ها. چشمها و گوشهام دارن بیشتر از همیشه کار میکنن و برای اولین معنی لذت گوش و چشم رو میفهم. جمعیت به هم فشار میارن تا به ضریح نزدیک بشن. توی سرو کله ی هم میزنن. خانمهای پشت سرم یک ریز از مشکلات خونوادگیشون میگن و از هم میخوان برای همدیگه دعا کنن. چشمهای همه سرخه و توی تنهایی گریه میکنن و من لذت میبرم از توانایی مردم توی روضه خوندن برای خودشون. صدای زمزمه هاشون من رو هم به گریه میاندازه. توی این فکرم که این صحن قدیمی رو روی چه حسابی ساختن که همه چیز هم دوره هم نزدیک. گنبد اینقدر نزدیکه که فقط کافیه دستات رو باز کنی تا بغلش کنی. ولی اونقدر دوره و بزرگه که وقتی یکی از خدام میره کنارش از کوچیکیش شاخ در میارم. همه چیز اینجا داره بهم انرژی میده: این چرخ زدن کبوترا این صدای ناقاره که یه ربعه قطع نمیشه واین آدمهای دورم. اینا هم از بس که آرامش گرفتن دوست داشتنی شدن حتی اونایی که بیرون حرم دوستشون ندارم.
من توی تهران آرامشم گم شده و اینجا، دارم پیداش میکنم. قشنگ احساس میکنم توی بغل امام رضام. چقدر دلم براش تنگ شده بود: چقدر دلم برات تنگ شده بود عزیزم. اینقدر پا کوبیدم زمین و نق زدم که دلت سوخت نه؟ تابلو هه که این دفعه با همه دفعه ها فرق داره. الهی قربونت برم خوشگلم.
هزار نفر با هزارتا دنیای درونی مینویسن: دلم گرفته. و باقی مردم میخونن دلش گرفته. هیچ کس هم نمی پرسه که چته؟ اگه بپرسه پشت این سئوال اونقدر مسئولیت نیست که واقعا بخواد کاری بکنه. اگه مسئولیت داشته باشه ممکنه سوئ استفاده کنه. اگه اهل سوئ استفاده نباشه چه کاری ازش بر میاد با این شرایط من؟
اینجا رو سه گروه میخونن که : گروه اول که رییسشون حمیده است و مرئوسشون آقا جلال. اینا تنها کسایی هستن که واقعا میدونن من چه مرگمه.حمیده که چیزی فراتر از خواهره و آقا جلال جای داداش نداشتمه که هیچ وقت از غریبه بودنش نترسیدم و هرچی دلم خواسته بهش گفتم. حمیده همیشه نگرانه. ولی دیگه خودشم میدونی همونقدر که مشکل من تکراریه حرفای اونم تکراریه. گروه دوم مریم دختر دایی امه. اون چیز زیادی از من نمیدونه همونطور که من چیز زیادی ازش نمیدونم و این چند خط فقط براش سوئ تفاهم ایجاد میکنه. در ضمن من هنوز اونقدر محتاطم که جای حرف اصلیم یه مشت چرت مینویسم و اون بد بخت هم جلوی نوشته های من گیج میزنه.رگوه سوم یه عده وبلاگ نویسن که غریبه اند. گاهی میان گاهی میرن. غریبه بودنشون هم برام خوب بود چون هم میشد احتیاط رو کنار گذاشت و هم ممکن بود حرف تازه ای داشته باشن.اما حالا نه حرف تازه ای زده میشه و نه کسی کمکی میکنه و نه واقعا از کسی کمکی بر میاد و نه هزار تا نه ی دیگه.
من اونقدر توانا نیستم که برای هر گروه بنویسم. میخوام بی خیال این بشم که ممکنه هر کدومتون بدون توجه به واقعیتی که پنهانه هزار و یکی برداشت و تفسیر بکنین. میخوام بنویسم:
دلم خیلی گرفته. خیلی خیلی خیلی گرفته.
میدونین فرق من با همه ی افسرده های دنیا چیه؟ من میخوام خودم رو نجات بدم اما نمیدونم چه طروی؟ هر کاری میکنم نمیشه.
روحم خیلی خسته است خیلی.
