من از همه اونایی که اینجا رو میخونن عذر میخوام. خودم واقعا معتقدم که افسرده دل افسده کند انجمنی را. پس لطفا به خوندن ادامه ندین. خل میشین مثل من. (دارم تمام زورم رو میزنم که دلتون بسوزه یه چیزی برام بنویسین حالم خوب بشه) ولی آخه این چه رابطه ایه؟ وقتی نه دردم رو میدونین نه نوع آدمیتم رو که نمیتونین برام نسخه بپیچین. بعد عین خودم از راههایی که خودتون تجربه کردین مینویسین. الان خودم رو تصور کردم دارم پشت یه تریبون رو به صندلی های خالی حرف میزنم. لباسام رو باید بپوشم. نه؟( دیالوگ راننده دیوونه خونه توی فرار بزرگ). خلاصه اینکه در هر حال چیزی از اعتقادم به اینکه حرف زدن خیلی خیلی خیلی موثره کم نشد. ببینید! من الان حالم بهتر شده واسه همین چرت و پرتاست که گفتم.
من دلم....
داره بوی طوفان میاد. برام دعا کنین. آخه من تازه حالم خوب شده بود. تلقین مثبت میکنم: من خوبم من خوبم من خوبم. هیچیم نیست چیزیم نمیشه. خبری نیست.![]()
![]()
بعضی وقتها تنها یه گاه، آدمها رو به هم نزدیک میکنه و یا حتی شبیه میکنه
از دیالوگهای مدار صفر درجه
سرم خیلی شلوغه. در واقع بیشتر مغزم شلوغه تا سرم. از فکرام. از کاری که باید تا آخر تیر تحویل بدم. از اینکه بعدش چی کار کنم. چه جوری برای فوق بخونم. زندگیم یعنی کش دار و بی کار میشه؟
وسط اینا فکر کن دلت هی تالاپ تلوپ صدا بده. بهش بگی چته باز؟ بگه آروم ندارم . بگی آخه چیت کمه؟ بگه عشق! بعد تو سرخ و سفید بشی. لبت رو گاز بگیری.چشم بگردونی کسی ندیده باشه حرف زدن دلت رو. تا بخوای دهنت رو باز کنی بگی بی حیا! آخه اینجا توی همیچین مکان عمومی از این حرفا؟! با قیافه ی حق به جانب (چه شکلیه این قیافه؟) بهت بگه چته تا یه حرف بهش میزنی خودش رو میبازه؟ مگه عشق فقط اونیه که تو فکرش رو میکنی؟ هرچند خب اونم هست ولی...
دلم عشق کم داره. توضیحش اینجا برام سخته. با اینهمه کلمه که خودشون رو به در و دبوار مغزم میزنن تا بریزن بیرون و جمع بشن روی صفحه(آخرشم هیچکدوم اونی که باید نمیشن) ولی دلم عشق کم داره. یعنی درستش اینه: کسی که بشه بهش عشق ورزید رو کم داره. یعنی از این دست آدمها خیلی نادر و کمیاب شدن. یعنی دلم که مسئول پیدا کردنش نیست عقله باید راه بیفته که خب اون کلا کرکره رو در این زمینه کشیده پایین. یعنی...ببین میگم نمیشه توضیح داد!
امروز دم غروب دلم خواست چشمام رو ببندم و خدا رو بغل کنم. چون دلم براش از اینهمه راه دور بینمون تنگ شده بود. خب چون اون تنها دوست خوبمه که از هر کی که بگی برام موندگارتر و مهربونتره. یه کاری کرده که می ارزه به براورده نکردن آرزوها و خیالاتم: " حرف زدن باهاش بهم مزه داده و کار، کار خودشه".
جمعه، وسط اونهمه شقایق توی لار، دوست داشتم گوسفند بودم. شاد و شنگول. من آخرش چوپون میشم میدونم. نی هم یاد میگیرم بزنم. بعد گله ام رو جمع میکنم دورم همینطور براشون نی میزنم نی میزنم نی میزنم.
*نام داستانی از سید مهدی شجاعی در کتاب غیر قابل چاپ
بلند بلند حرف میزدند و صدایشان اساسا روی نرو بود.
:اینو دیدی؟ بذار الان برات میارم...آآآآآ اینو میگم
صدایی از طرفش بلند نمیشد
:دارن میزننش.ببین الان میکشنش. دیدی؟
هر جمله رو که میگفت آدامسش رو هم میجوید. برگشتم. قیافه اش اصلا توی هم نبود یا از دیدن صحنه ی فیلم بلوتوث شده ی توی مبایلش ناراحت هم نبود.
سعی کردم به صفحه مبیل که جلوی دوستش گرفته بود نگاه کنم. از بین دستهای مردم که به میله ها آویزان بود و وسط تکانهای اتوبوس. چیز واضحی ندیدم. شاید چون از ترس پلکهام رو به هم نزدیک کرده بودم. میدونستم طاقت ندارم ببینم. اگه ببینم طاقت ندارم اونطوری آدامس بجووم. حتی بغض گلوم رو نگیره و گریه نکنم.
این چه میلییه که مردم دارن به دیدن صحنه های فجیع؟ چقدر سنگ دل بود اون دختر؟ چرا مردم اینا رو برای هم میفرستند. برای تفریح؟ پس فرق ما با تماشاچیان استادیومهای روم و یونان باستان(نمیدونم کدومشون بوده) چیه که مینشستند جنگیدن دوتا برده رو میدیدن و از مردنشون لذت میبردند چیه؟
من همین نازکی دلم رو ترجیح میدم.
سوژه ام گم شده. همون که برای تمرکز میخواستمش. کسی سوژه ی خوب نداره؟
من از اینکه کسی به آدم بودنم شخصیت داشتنم توجه نکنه بدم میاد. آقای ! من گوجه فرنگی نیستم ها!
قبل از اینکه برم خونه ی زهرا میخواستم بیام اینجا بنویسم:
از همتون متنفرم. از همه ی شما آشنایان دور و نزدیک. از همه ی شما که ظاهرتون خیلی هم خوش مشرب و با کلاسه. از همه تون که خیلی هم ادعاتون میشه. من چه بدی به شما کرده بودم. تا به حال پشت سر کدومتون حرف زده بودم. تا به حال روی رفتار کدومتون قضاوت کرده بودم. چرا این کارها رو میکنین؟ چرا با من؟ تا به حال کدومتون به خاطر رازی که پیش من داشتین دلتون صد بار اومده بود توی گلوتون که یه وقت موقع عصبانیت فاشش نکنم. کدومتون اشتباهی رو جلوی من کرده بودین که همش نگران بودین من تو چشمتون بزنم. کم اشتباه کردین؟ کم رازهاتون رو شنیدم. اصلا آدمها وقتی دور هم میشینن کم رفتارهایی میکنن که ممکنه بعدش پشیمون بشن؟
باید با شما مثل خودتون رفتار کرد. دو رو بود و منافق و فرصت طلب.
من اعتراف میکنم ساده ام. ساده لوحم. اگه انسان یعنی موجود مدنی بالطبع اصلا من آدم نیستم. من از اجتماع شما بی زارم. از یه مشت آدم... یکی راست میگفت که میگفت آشنایان ما بیرونشون با درونشون یکی نیست.
برای خودم متاسفم. چون وقتی با همه ی این اوصاف دوباره ببینمتون بهتون لبخند میزنم. با روی گشاده میام به استقبالتون. بغلتون میکنم. یادم میره ازتون متنفر بودم . یادم میره ناراحتم کردین. یادم میره پاتون رو از حدتون فراتر گذاشتین.
از خونه زهرا اومدم آروم تر بودم. حالا مینویسم: کسی یه غار سراغ نداره؟ من میخوام بدوی زندگی کنم. شرفش بیشتره.
دوستی دارم که خیلی ادعای این رو داره: تو به هرکی هر حسی داشته باشی اونهم بهت همین حس رو داره با همون شدت و ضعف مثل علاقه ،خشم،نفرت وغیره. توجیهش انرژیهایی که مردم به هم منتقل میکنن. فکر با نمکیه نه؟ در عین اینکه دلم میخواسته واقعیت داشته باشه ولی همیشه ردش کردم. گفتم چرته. ولی وقتی فیلم"راز"رو از سینما ماورا دیدم مغزم تکون خورد یه جورایی القا این بود "شما روی هر چیزی که ذهنتون رو متمرکز کنین همون رو جذب میکنین. در کل جهان!!!" نمیشه زود ردش کرد. یه کم فکر کنم میبینم عجب! من موقع انتخاب رشته بدون اینکه فشاری هم روم باشه رشته و دانشگاه مورد نظرم رو هی توی ذهنم میاوردم. همونجا و همون رشته قبول شدم .شاید بهترین گزینه نبود ولی به هر حال همونی اتفاق افتادکه روش تمرکز کرده بودم
شده بعضی وقتا به منحصر به فرد بودنتون پی ببرین؟ به اینکه خدا برای خلق شما ی به خصوص دلیل و برنامه ویژه داشته. یه مشت خاک اضافی برداشته. اصلا همینکه اینقدر ذهنم پیچیده است که خودم هم گاهی از تحلیلش عاجزم شاهکاره. من الان اینطوری شدم..
یه داداش مهربون دارم که میگه دنیای مجازی خیلی پچیده تر از این حرفاست. اینو وقتی که بهش گفتم از نوشتن بعضی چیزها تو وبلاگم میترسم گفت و بهم حق داد. آره من ترسو هستم. از شناخته شدن. از عوض شدن دیدها بهم میترسم.(اصلا مگه آدمهای تازه هنوز به آدم دیدی دارن؟) اگه برام درحالیکه توی شرایط ویژه ای هستم و نمیتونم اونقدر که دلم میخواد و آرزوش رو دارم ریسک کنم، مسئله ی تازه و هیجان انگیزی پیش بیاد میترسم. توی موقعیتی هستم که ممکنه اون فرصت هیجان انگیز رو به خاطر شرایطم از دست بدم. واسه همین میترسم اصلا پیش بیاد. شاید از غصه ی بعدش میترسم.
"بزرگترین ترسم از اینه که مغزم کار نکنه و توی یه لحظه فقط به دستور آنی احساسم عمل کنم و بعد که عقلم کار افتاد مثل ... پشیمون بشم"
یه احساس روانشناسانه بهم میگه تو اونقدر احساساتت رو زخمی کردی و تلاش کردی عقل گرا باشی که اگه دری به تخته خورد و احساسات آنیت هم قلپی زد بیرون(!)چندان گندی به زندگیت نمیزنه.
احتمالا راست میگه. من همیشه مسائل خودم روپیچیده میکنم (و مسائل دیگران رو ساده. خصوصیت خوبیه تعریف از خودم نباشه) خب خلاصه من الان تحت تاثیر فیلمم و میخوام برم و روی اونی که میخوام تمرکز کنم! فعلا
وقتی با لبخند نگاهم میکردی بیشتر از اون که من فکر کنم منظورت دوست داشتنه (به عنوان یه دوست)میفهمیدم نگرانی نگران اینکه من دوستت رو ازت بگیرم.
ببین! بیخود نگرانی. من اصلا مانعت نمیشم. تو و اون دوستت فقط میتونین دوستای خوبی برای هم باشین تا اینکه همسرای خوبی بشین و من از این رابطه بی زارم.
اینقدر منو با نگرانی نگاه نکن! باشه؟
...............خانوما آقایون !تو کوچه که راه میرین لطفا رو زمین تف نکنین!
آخرش همونی میشه که آدم از اول ازش میترسید. پس بی خیال
روی سی دی نوشته بودم آهنگای یانی. نمیدونم چی بود. ولی یه فایل بود که آهنگا ایرانی بودن. خیلی چسبید. حالم رو عوض کرد اساسا.
بعضی جمله ها زبون اصلی بیشتر تاثیر میذارن:
و من یتق الله یجعل له مخرجا و یرزقه من حیث لا یحتسب
و من یتوکل علی الله فهو حسبه. ان الله بالغ امره.
قد جعل الله لکل شی قدرا
من که میدونم فقط تو میتونی. فقط از تو بر میاد. من که به این معترفم. من که میدونم تو اگه فقط یه نظر کنی کار من راه میفته.
من آدمم. تو که بهتر از همه میدونی، اصلا خودت اینطوری خواستی که آدمها چشمشون بیبینه دلشون بخواد (ساده شدش اینه دیگه). دل من هم اینطوری شد. ولی من که میدونم تو زورت میرسه برات کاری نداره روی دلمو برگردونی.از چیزی که تو دوست نداری یا میدونی برام خوب نیست. خب برگردون دیگه. من اگه میخواستم همینطوری تو همین حالت بمونم میومدم پیشت؟ التماست میکردم؟من اگه بخوام هم زورم به تو نمیرسه که جلوت وایسم. به خودت قسم به جون عزیزات قسم نمیخوام هم جلوت وایسم.
هر آدمی توی دنیا منحصر به فرده. هرکسی بدون استثنا برای خودش قصه داره. تو شخصیت اصلی و اول قصه ی منی. به خودت قسم این ادا نیست. قبول دارمش که میگم.
خدا! عزیز دلم! دلمو آروم کن. دوس جون! منو راضی کن. خلاصم کن. راضیم کن.
![]()
نمیدونم چرا درست توی شرایطی که یکی اومده توی خونه ی آدم و رسما خواستگاری کرده، مغزم روش تمرکز نمیکنه. همیشه میگفتم و هنوزم میگم که آدم وقتی میتونه کسی رو دوست داشته باشه که یه سری صفتای دوست داشتنی(از نظر هر کی ممکنه فرق کنه) توی اون آدم پیدا کنه. ولی نمیدونم چرا درست وقتی یکی داره همه صفتهاش رو رو میکنه چیز دوست داشتنی ای توش پیدا نمیکنم؟! ولی بیرون این جریان، وقتی شاد دارم زندگی میکنم میبینم ، ای... تک و توک چند نفری انگشت شمار دورم هستن که میتونم دوستشون داشته باشم.
یکی نیست بگه ... اولا این کشف تو به هیچ دردیت نمیخوره، میخوای با کشفت چی کار کنی؟ دوما مگه باید حتما یکی رو دوست داشت و شروع کرد؟
کی میشه این رفت و اومدنهای مسخره تموم بشه. من چشم باز کنم ببینم خلاص شدم از اینهمه فشار روی مغزم: فشار انتخاب!
اصلا مگه توی این دوره و زمانه معجزه میتواند وجود داشته باشد؟
خدایا تو به اینهمه کج فکری و خرابی اعتقاد من کاری نداشته باش. کار خودت را بکن. می خواهی شفا بده. میخواهی نده. ولی راضی اش کن. هم خودش را هم بچه های کوچکش را هم همسر و خانواده اش را.
من اگر جای او بودم چه کار میکردم؟!یادم باشد بعدا پستی در این باره بنویسم
نمیگم کاش توی دوره ای که بودی بودم. میگم کاش الان تو بودی.
تو با همه فرق داشتی. با همه هنوز هم فرق داری. چقدر جایت توی دنیا خالی است. چقدر جای آدمهای مثل تو خالی است.
یاد نظریه آشوب افتادم توی فیزیک. با این حساب رفتن و بودنت چقدر موثر بوده.(من فیزیک نخوندم ولی فیزیکدانها را خیلی خیلی دوست دارم)
اگه همینطوری بگذره یه سر و هزار سودا میشه یه سر و نهصد و نود و نه سودا!
چقدر لذت بخشه یکی حال آدم رو بپرسه البته کم نیستند شکر خدا ولی...
بعضی اتفاقهای شیرین چقدر طولشون کمه. ولی مزشون میمونه. همین مزه هم اذیتم میکنه. کاش کش دار بود. کاش!
فیششششششششششششششششش(صدای آب ریختن روی آتش. کاری نمیتونم بکنم چند وقت دیگه دوباره گر میگیره)
میشه آدم دیوونه باشه و بفهمه که دیوونه است؟ چه طور میشه به یه دیوونه گفت تو دیوونه ای؟
دارم اشک میریزم و مینویسم. گفتنش اینقدر دستمالی شده است که هیچ احساسی رو بر نمیانگیزه نمیخوام هم احساسی برانگیخته بشه. اگر توی کاغذ مینوشتم اشکم میچکید روش و جاش فرو میرفت و همینطوری خشک میشد و میموند برای همیشه. لزومی نداشت بنویسم. اما اینجا...
چقدر خوش خیالم. کی با نوشتن توی وبلاگ آروم شده که من؟ اونهم منی که غصه ام سالهاست باهامه.غصه ای که هی میشه آتیش زیر خاکستر تا بادی بهش میخوره گر میگیره. چقدر دلم تو رو میخواد! چقدر! تو واقعا اینقدر که من فکر میکنم آروم کننده هستی؟!
راستی یادم رفت بگم. من یه آدمم. از اون جوونهاش. یه ماهی هست شروع کردم به وبلاگ نویسی هر چند چندان خوشم نمیاد. انگار به زور مردم رو صدا زدن و باهاشون حرف زدنه. احتمالا همه با نظر من مخالفن. خب اینطوری احساس میکنم. دوست دارم در باره ی خودم بنویسم ولی نمیدونم چی بنویسم. ولی این رو یقین دارم که
آدمها خیلی پیچیده اند. پس نه از روی ظاهرشون نه از روی وبلاگشون ونه حتی از روی حرفاشون نمیشه شناختشون. مگر بخوان خودشون رو بشناسونن! من میخوام خودم رو بشناسونم. تو چی؟
نه؟
خداجون!اساسا دارم اینجا ازت خواهش میکنم از ته دلم از عمق وجودم کمکم کن دلم برای اونی که نباید نلرزه و برای اونی که باید بلرزه. باور کن خداجون گاهی قاطی میکنه بیخود و بی جهت میلرزه گاهی مثل سنگ تکونم نمیخوره.
هرچند یواشکی میگم دلم پررو نشه. توی همه ی لرزیدن و نلرزیدنهاش حکمته. نه؟
میگها؟ وقتی خدا این همه بنده داره و همه رو هم خیلی دوست داره ما چه کاره ایم که اینهمه با پررویی بینشون فرق میذاریم.نه؟
نه و ...چکمه
در وضعیتی هستم که برای نجاتم حاضرم به هر تخته پاره ای چنگ بیاندازم. پس تو لطف کن تخته پاره نباش. یه چیز بهتر باش. مثلا ممممممممممممم یه نهنگ مهربون باش که سوارم کنی و برسونیم یه جای امن. امن امن ها!
کاش تو بیداری میتونستم کاری کنم. یه کار عاقبت دار. من دوست دارم کمکت کنم.
قبول نیست... صبر کنین...من موچم
ادسر...ادسر
مردم دستمالهای سفید را از پنجره ماشینهای درب و داغانشان گرفتند بیرون. مادرها مدام بچه هایشان را به جلو هل میدهند و با همان دستمالهای سفید اشکشان را پاک میکنند. مردم سوار هرچیزی که دستشان آمده شده اند تا از اردوگاه فرار کنند و زنها پشت وانتها و کامیونها هم که نشسته اند باز گریه میکنند. شور افتادن به دل چیز جدیدی نیست. خانه به دوش بودن هم.
پس کی میخواهند روی آرامش را ببینند؟ کی میتوانند بدون تصور تکه و پاره شدن بچه هایشان توی راه مدرسه شب را بگذرانند؟ کی اینهمه جنگ و خونریزی تمام میشود؟