بعضی حرفا به زبون که میان بی ارزش میشن درواقعا ارزش واقعیشون رو پیدا میکنن بعد میبینی اااااااااااااه داشتی خودت رو برای چی خفه میکردی
هر وقت احساس خفگی کردین حرف بزنین یکی رو هم پیدا کنین برای اون بگین
بعدش از من انتظار داره از کمک نکردنش بفهمم جواب منفیه
...
خدایا صبر بده. اومد
...
من از اوناییم که تصمیم میگیرم یه خط بنویسم میشه یه صفحه. من حتی نمیتونم حرف ته دلم رو به زبون بیارم از بس که محتاطم. از بس که عاقلم(!) از بس که محاسبه میکنم. بعد با همه اینا گند میزنم به زندگیم. به این جور آدما چی میگن؟... آهان..."روان پریش"
جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
...
...
دست و دلم لرزید
مچاله اش میکنم و محکم میکوبمش به دیوار. نگام میکنه و لبخند میزنه.
هر کاریش میکنم باز همون نخهای سیاهی که روی صورتش دوخته شده شکل همون خنده باقی میمونه.
همینش رو دوست دارم. بعد از اینکه حرصم رو خالی کردم از این تبسمی که از روی بلاهت میزنه خنده ام میگیره. فکر کنم گولم میزنه. جون داره وگرنه دوتا دکمه ی درشت مشکی که اینهمه عمق و مهربونی ندارن. الان میفهمم. آهان... بذار چشمش رو... بکشم بیرون....
دو سوم روز رو تنهام. خودمم و خودم. احساس غریبی دارم. حس اینکه هم هست هم نیست. هست چون زنگ میزنه صداش رو مینشنوم. از اونجا هم نگرانه و تذکرهاش رو میده. نیست چون ... اعصاب کسی خط خطی نیست. یکی انگار استارت اعتماد به نفس فسیل شده رو روشن کرده. با آرامش از خونه بیرون میام این کوچولو هم همینطور.
چقدر دردناکه کسی بتونه خوب باشه و نباشه. کسی بتونه مایه آرامش دیگران باشه و نباشه. امکانش باشه که بهش تکیه کنی و خودش این امکان رو بگیره. وحشتناکه آدم نباشه و کسی دلش برای اون تنگ نشه یا لااقل خیلی تنگ نشه.
خیلی دوستش دارم. شاید چون بهش وابسته ام. شاید چون دلم براش میسوزه. بهش احساس ترحم دارم. شاید چون براش میترسم. ولی خیلی دوستش دارم.
دوس جون؟ میشه این یه بار رو زیر سبیلی رد کنی؟ وسط این عصر و زمونه ی شلوغ پلوغ فقط این یه بار رو معجزه کنی؟ کمکش کنی متفاوت برگرده؟ بهش مهلت بدی؟
من میگویم زن و شوهر بودند تو بگو دوست بودند. من یاد گرفتم همیشه بهترین احتمال را بدهم. برای گذراندن اوقات فراغت باید دور و برشان را قایمکی نگاه میکردند بعد دست هم را میگرفتند؟ ازشان اجازه گرفته شد که فیلمشان را بگیرند ؟
میگویم طفلکی چون اگر تصویر خودشان را شب توی تلوزیون و گزارش درباره ی بر خورد با بد حجابی ببینند حتما احساس بیچاره بودن میکنند. چقدر هم گزارش به حال و روز آنها ربط داشت. هیج جایشان معلوم نبود که اسمش را بگذارند بد حجابی!
طفلکی ها!
ساعت ۹ شب گنجشک لالا.........سنجاب لالا.........(بریم بخوابیم
)..............تا صبح فردا
ساعت ۲عصر جمعه روی شکم دراز میکشیدم جلوی رادیوی قدیمیمون و تا برای ناهار صدام کنن دستم رو همونطور زیر چونم نگه میداشتم. خیره رادیو رو نگاه میکردم و با قصه گفتن آقای سرشار همه ی شخصیتهای داستان رو می آوردنم جلوی چشمام
ساعت ۶ صبح پاییزی دارا دارا دام..........ورزشکاران...سحرخیزان....صبحتان بخیر(بوی صبحانه صبح زود بعدشم سرویس و راه طولانی و مدرسه)
چه بوی خوبی میاد. بوی بچگیم. باورم نمیشه از بچگیم خاطره خوب دارم!
قلب من برای کی میتپه؟واقعا من یه گوسفند نیستم که خواب میبینه آدمه؟ اشتباه نشده؟
دارم پیچیده اش میکنم. همون بهتر که کوچکترین تلاشی برای زندگی کردن نکنم فرصتا که میان و میرن بالاخره یکیشون گیر که میکنه به لباسم. من چرا چنگ بزنم بگیرمش که بعد اینطوری گیج بزنم؟!
گوسفند را عشق است.
دلم از حالا براش تنگ شده. برای آغوشش وقتی اونقدر کوچیک بودم که میچسبیدم به سینه اش و دست و پاهام بیرون نمیزد وقتی حالش خیلی بهتر از حالا بود
ازعمق وجودم براش آرزو میکنم متحول برگرده
نیست.وقتی جای خالیش بد جوری خودش رو نشون میده که نمیتونم به خودم بگم"خب نیست که نیست. فکر کن شکلاته و نیست و حالا سرت رو با یه چیز دیگه گرم کن"!بچه که نیستم!
امروز به طرز خنده آوری داشتم دیوونه میشدم. مثل بیشتر ساعتهای عمرم داشت به سکوت میگذشت که یکهو کلافه شدم حس کردم اگه همین الان دهنم رو باز نکنم و صدایی به گوش خودم نرسونم دق میکنم. بلند گفتم"اوهوم...خب؟...وای خدا خسته شدم" بعد انگار یه شت دستی محکم تو دهنم خورده باشه فورا بستمش. از صدای خودم بدم اومد. یک عمره دارم صدای خودم رو میشنوم. اگه هم نمیشنوم باز یه عمره که ساکتم. یه سکوت طولانی و مسخره. مطمئنم اگه بگیرن و یه ماه بیندازنم تو انفرادی قطعا خل میشم.
جاش خالیه. تازه فهمیدم که ذهنم به طور اتوماتیک سعی میکنه با قطعات مختلف که از هر جایی و رندم پیداشون میکنه جای خالی رو پر کنه. چقدر تلاش ذهنم ترحم بر انگیزه. دلم براش میسوزه. بیچاره هر بار هم که فطعه ها جور در نمیان برشون میداره و به یه قطعه ی دیگه فکر میکنه.
چند وقتیه به این نتیجه رسیدم که بعضی از آدمها متوجه دیوانه شدن خودشون میشن. فکر کنم من هم...
یک سطل آب تگری لطفا...
دستهای ظریفم را گرفتم به میله. انگشتهایم را باز و بسته کردم ببینم توی چه حالت قشنگ تر هستند.
در اتوبوس باز شد و زنی سوار شد.
دستش را گرفت به میله ی اوتوبوس، درست روبروی صورت من.
پوست دستش چروک بود و انگار پلاستیکی بود. نگاهش کردم.
پیرزن نبود. دستش سوخته بود.
اصلا همینکه اومدم وبلاگ زدم خودش گول خوردنه.
طبق همون اصول به گول خوردنهام عادت کردم و زود خوب میشم.
کاش دنیا اینقدر پیچیده نشده بود!
