|
هميشه حرفي براي گفتن نيست
|
هيچي! و همه چي!
کاری ندارد تو مغزت آنقدرها هم فعال نیست که نیم دقیقه به نیم دقیقه بازی خلق کند. فقط چند دقیقه سرش با یک بازی گرم است و توی چشم به هم زدنی دلش یک بازی دیگر میخواهد و کمی که مکث کنی با ناله دم میگیرد: دده...دده...دده...مامان...مامان...مامان...
با همه اینها بهار دیدنیه وقتی توی نرو آفتاب وسط زمین بازی پارک می ایسته و خیره میشه به برگای درختا که باد تکونشون میده. دیدینیه وقتی روی همه چیز دست میکشه. درست عین آدم نابینایی که حس لامسه اش قوی تر باشه. انگشتهاش همه چیز رو لمس میکنن. میله های عمودی و افقی اله کلنگ رو. حلقه های فلزی تاب رو. برگای گلهای پارک رو. چمنی که روش نشسته.
.............
گفت:" اومدی بیرون دیگه یادت نیست." با خنده گفت. از این خنده های معنی دار.
من یادم نمیره. من فقط از روی عمد فراموش میکنم. یعنی دیگه بهش فکر نمیکنم. یعنی آنچه گذشت رو برای خودم دوره نمیکنم. یعنی دلم میخواد این موجود رو حذف کنم. یا لااقل ویژگیهاش رو. کاش این امکان بود.
............
ممنون که برای سلامتی خواهرم دعا میکنید. اصولا آدم روی تخت که باشه روحیه اش ضعیف میشه. حق هم داره. وقتی از فکراش و برنامه هاش برای زندگیش با خبر باشی و بدونی همونها رو هم به چه زحمتی داشت به عمل میرسوند بهش حق میدی. وقتی بدونی چه مسائل عجیب و بعضا غیر قابل فهمی ذهنش و مشغول کرده حق میدی به این وضع بگه قوز بالا قوز. بی زحمت دعا کنید زود خوب خوب بشه. هم حال روحیه اش هم حال ستون فقراتش.